مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

توی هتل ژیگولی و جینگول، روی تختم، بیخوابی و دلتنگی گرفته بودم،فیلمهای ارسالی همسفر از پسرک را نگاه میکردم و مسخ شده از خنده های سرخوش پسرک که خبر اومد. شلیک و...

یک حسی شبیه بی حسی دارم، گیج و منگ از زرق و برق دورم و خبرهای تلخ ک تلختر مملکتم و آینده ای که هرروز مبهمتر و پیچیده تر از قبل میشه و عمر پیش بینیش حتی به یک روز هم دیگه نمیرسه.

ذهنم رفت و برگشت پیدا کرده بین صدای خنده پسرک، اخبار نه چندان قشنگ، روزهایی که اینطرف میگذرانم . یک چیزی ته مغزم میگه اون خدایی که مواظب کوآلاها هست، اون خدایی که مواظب دونه دونه آدمهاست، مواظب عزیزان من هم هست، مواظب همه چیز هست، قطعا دنیا را نمیسپاره دست دیوانه ها.

فعلا

سلام

خسته نباشید از هفته ای که گذشت.

تو سرویس شرکت هستم، دارم میرم سمت خونه. به مناسبت آخر هفته و چهارشنبه قشنگ، سیستم صوتی با  هنرنمایی و صدای بلند داره آهنگهای جورواجور  پخش میکنه و من پر میشم از حسهای خوب  و بد.

امشب دوباره ماموریت میرم و ده روزی نیستم و دارم له میشم از حس دو گانه ای که دارم. پرم از حس خوب کارم و پرم از حس عذاب وجدان و کمرنگی ام در خانه، کمرنگ که چه عرض کنم، عملا بی رنگ و قطعا خودخواهی قوی که دارم نمیزاره بلاخره تصمیم بگیرم و بین دو حس متناقضم یکیو انتخاب کنم.  راستش کلافه کننده ترین جمله ای که این روزها میشنوم اینه، تو که اینقدر مشغول بودی و کارتو دوست داری، چرا پسرک را آوردی و من هی از نگاه شاد و خندان پسرک میگویم و حس قویم برای پذیرش مادری این مدلی.بگذریم.

*در محل کار سوتی داده ام واویلا. مجبور شدم با گوشی ایمیل بزنم،  حرف ک و گ  جابجا تایپ شده و  واویلا شده.

سلام به روی ماهتون

خسته نباشید.روزهای قشنگ دی ماهتون مبارک باشه انشالا.

دلیل طولانی شدن غیبتم مثل همیشه بدو بدوهای کار و زندگیه، البته یک دو مرتبه ای نوشتم ولی ثبت نشد، کفرم دراومد، بی خیالش شدم. تشدید درد گردنم هم باعث شده خیلی نیام سراغ گوشی، اینطوری شد که الان، توی ماشین شرکت که دارم میرم یک ناکجا آبادی ، فرصتی پیش اومد و در خدمتتون هستم.

جانم برایتان بگوید که امروز تا الان خونه بودم، بی پسرک و همسفر و عشق کردم از این چند ساعت تنفسی که البته پر بود از کارهای شرکت‌ مدتها بود، چنین تجربه دل انگیزی نداشتم. خلاصه که جای دوستان خالی.

دقیقا از زمان ورود پسرک، حجم کارهای شرکت هم چندین برابر شده، چند مرتبه ماموریت طولانی داشتم و دارم، برای اولین مرتبه در زمان ورود برادرک به استقبالش نرفتم و انقدر کم دیدمش که انگار اصلا نیامده، چوب خطم پیش همسفر حسابی پر شده و متاسفانه به جای حرف زدن و بحث کردن، شدیدا توی سکوت رفته و بی تفاوت شده نسبت به بودن و نبودنم. هرچقدر نسبت به من بی تفاوت شده، نسبت به پسرک حساستر و پر مسئولیتتر. سرویسم کرده از مراقبتهای وسواس گونه.

و اما پسرک، جان جانانم، کم حضور مرا دارد اما همه سهم عشقم را دارد. دلبری میکند و خنده های محشرش همه دلتنگیها و غمهای دلم را میشوید و میبرد.  شکنجه جدیدی برای خودم ساخته ام، وقتهایی که در اوج دلبری هست و قهقهه میزند، پر میشم از غم، نلخ میشم برای مادری که اگر دلبریهای پسر را میدید، قطعا دل نمیکند و سعی میکنم چشمهایم را ارتباط بدهم به چشمهای مادر دیگرش.

فعلا

سلام

صبح زیبای آذرماهیتون به خیر باشه الهی

چندین ماهه که دلم یک خواب پیوسته شبانه میخواد و الان که دوشبه فرصتش را دارم، دقیقا همون زمانهایی که پسرک نیمه شبها بیدار میشه، بیدار میشم و حس غم انگیز دلتنگی میپیچه تو وجودمو و کلافه بیخواب میشم.از طبقه بالای هتل، میخکوب خیابان شلوغ پلوغ شب میشم و جراغهای رنگ به رنگ شهر. تو خیال خودم صدای اذان شنیدم، حس کردم توهمه اما نبود، مدتهابود که شنیدنش جز لحظات لذت بخش زندگیم‌نبود اما اینجا تو این لحظه که دلتنگی پسرک و پدرش تودلم وول میزنه، از طرفی هم استرس حجم کار سنگینم یک جورایی فلجم کرده، شنیدنش مثل پمپاژ یک آرامبخش قوی بود به دونه دونه رگهای تنم.

جاییکه الان، تو این لحظه از زندگیم هستم، یک جورایی آرزوی تمام سالهای تلخ نوجوونیم بود، سالهایی که بارها و بارها به صرف دختر بودنم منع شده بودم از طرف عزیزانم و بدتر از اون جامعه، سالهایی که منرا پر کرد از اینکه بخوام بشکنم تمام عرفهای روتین زندگیم را، ندل درس خوندنم، ازدواج کردنم، کار کردنم و حتی بچه دار شدنم به نحوی متفاوت از تمام خط قرمزهای خانوادگی و البته اجتماعی گذشت و حالا، درست همینجا با تمام وجودم اطمینان دارم که زندگی، هرچه را که از دل خواسته ام تقدیمم کرده (الا یک کبریت یا فندک از دیشب تاحالا که بدجور لازم بود)، و هربار من بیشتر و بیشترخواستم. الان یک چیز را با تمام وجود میخوام، آرامش و خوشحالی و سلامتی.

*دوشبه که آهنگ لالایی پسرک را از گوشی پخش میکنم و آرزو میکنم کیلومترها انطرفتر، در آغوش همسفر ، به راحتی و بدون بی قراری از نبودنم به خواب برود.

روزتون خوش

سلام

امروز از ساعت ۷ انقدر دور خودم چرخیدم و چرخیدم که نفهمیدم چطور گذشت. هربار که نگاهم به پسرک افتاد، چشمم به سوزش افتاد و اشکها اماده روان شدن میشدند، به خودم یک ناسزا تقدیم میکردم که وای به حالت این بچه گریون ببینه تورو. به خودم قول دادم به محض نشستن تو هواپیما راحت گریه کنم، انقدر گریه کنم تا جونم دربیاد.

توی تمام عمرم زنده بودن برام مهم نبوده ، نه تنها مهم نبوده، از تمام شدنش استقبال هم میکردم اما الان، تمام ترس و لرزم اینه که مبادا قبل از تاریخ دادگاه بمیرم، نکنه بلایی سرم بیاد و عزیز دلم برگرده آنجا که بوده، آنجاییکه نمیدونند قلق خوابش چیه، طاقت دوری از شیشه شیرش را نداره، توی تخت تنها که بیدار بشه، گریه میکنه، غریبه ها که بغلش کنند با نگاهش دنبال من یا همسفر میگرده، تمام درخواستم از خدا ، نگهداشتن من و همسفره تا اون تاریخه تا اسم نازنینش بره توی شناسنامه و مطمئن باشیم برگشتی به بهزیستی وجود نداره.

الان هم نگرانم، نکنه سقوط کنه، نکنه برنگردم، نکنه اخرین بغل بوده و یه چیزی توی ذهنم میگه اخ که تو چقدر خری.

ماموریت میرم، چند روزه، پوکیدم این چند روز از عذاب وجدان درونی خودم و البته سرزنش دیگران.