سلام
جمعه شبتون به خیر و خوشی باشه الهی
یک ساعتی هست که توی خونه خاموشی زدیم و توی خونه لالایی پخش میکنیم تا شاید پسرک که امشب شیطنتش حسابی گل کرده، کمی آرامبگیرد و برود در فاز خواب، برق چشمانش میگه عمرا حالا حالاها بخوابه، اما چشمان خودم که از خواب داره سوراخ سوراخ میشه، روبه آسمان دوخته شده و ملتمسانه آرزوی خواب برای وروجک دارد.همسفر طفلکی هم آنطرف دارد ریخت و پاشهای پسرک را آروم آروم جمع میکنه، شاید شکل خونه کمی قابل تحمل شود، عمر نظافت خانه به یک ساعت هم نمیرسه و داریم سعی میکنیم چشمهایمان به جای انگشتهای کوچولو روی شیشه میز و در و دیوار خونه عادت کنه و اینقدر حرص نخوریم.
خلاصه گه روزگاری میگذرانیم دیدنی.
ساام
صبج زیبای پاییزیتون به خیر باشه انشالا
برای اولینبار بعد از حضور جانکم در خانه، فرصتی پیش اومده تا مادر پسری بیاییم دوتایی بیرون و توی آفتاب ملس بعد از چند روز بارون شدید، قدمی بزنیم. کالسکه پسرک در دستانم است و خودش بعد از چتد لحظه لالا کرده، همه حس و حالم از داشتنش و نگاه کردنش برایش کرده ام آواز و میخوانم. توی شعرهای در لحظه سروده ام، بارها و بارها اسمش را صدا میزنم و همه تلخیهای سالهای نبودنش را و ترسهای سالهای آینده اش را پشت گوش میندازم.
الهی که حال دل همتون خوب باشه.
سلام
حتما همه شماها حس کردید وقتی چیزی را محدود دارید، چقدر ارزشش براتون افزایش پیدا میکنه، یکی از چیزهایی که من کم دارم وقت هست، به ویژه وقت با پسرک بودن را.
فکرش را بکنید ماموریت روزانه ات زود تر تمام شود، حتی زودتر از ساعتهای روتین کارت، بروی کنار درب مهدکودک، پسرک را بخواهی، پسرک خوابالو خوابالو تو بغل مربی مهد ، کمی چشمش را بازکند، نگاهش به تو بیافتد و ناگهان دستهایش را بازکند و جیغهای سرخوشانه بزند و بچسبد به تو. نمیتونم حال خوشی که توی رگهام رفت را توصیف کنم، نمیتونم لذت سه ساعت بیشتر در روز دیدنش را توصیف کنم.
حال دلتون خوش باشه الهی
سلام
سالها بود که تصور میکردم عاشقی را میشناسم، تصور میکردم قلبم بیشتر از این نمیتواند عاشق باشد، جانکم که آمد، خانواده روباتی دونفره مان که تغییر رنگ داد و خانواده شد، حجم احساسی که در قلبم تجربه کردم، تازه فهمیدم من کجا بودم و حس و حال عاشقانه کجا، میمیرم برای نگاه خیره و پر رازش .
ایکاش که پر توانتر بودن، ایکاش قویتر بودم، ایکاش لایقش باشم.دیشب بی قرار بود، توی بغل خوب بود اما به محض تماس با تختش یا روی زمین جیغ میزد. درد دست همسفر و کمردرد من کلافه مان کرده بود. لحظه ای در جواب نق و نوقش دادم درآمد، احمقانه و وحشیانه داد زدم و خواستم آرام بگیرد. لحظه ای ساکت شد و خیره در چشمانم و بعد گریه را شروع کرد، مظلومانه ترین و تلخترین گریه ای که تا حالا دیدم، از آن گریه هایی که اشک هم دارد، سوز هم دارد، فحش هم دارد. بمیرم برای پسرکم که گریه اش از دست خودم بود و در پناه خودم هم باید آرامش میگرفت، پسرک نازنینم که هر لحظه تنم میلرزه که نکنه لایقش نباشم.