سلام
یک تکه از مکالمه من و همکارم را ملاحظه بفرمایید:
همکار: دیروز دیدمت، خواهرزادت که نبود توی بغلت، بچه خودت بود آره، چطوری آخه، مگه میشه، تو که همیشه بودی؟
من: پسر خودم هست بله، همیشه بودم، بله.
همکار: وااااای، نکنه پرورشگاهیه، الهی بمیرم، بچه را آوردی آره؟ الهی الهی، طفلک معصوم
من: پسرم طفلک معصوم نیست، قسمت این بوده اون و ما اینطوری خانواده بشیم
همکار هنوز توی حالت بهت و شوک و غم: خدا لعنتشون کنه، آخه چطوری دلشون میاد، اینکه خیلی کوچولهه، مادرشو دیدی، اگر دیدیش تف بنداز تو صورتش
من: ندیدمشون، خیلی هم ازش ممنونم این هدیه را به من داده
همکار: چقدر ثواب کردی، خدا خیرت بده، دنیا و آخرتت نورانی شد
من با عجله برای جواب دادن: ثواب نکردم، دنبال ثواب نبودم، دنبال حال خوب خودمان بودیم
همکار: نه ، تو خیلی متواضعی
و مکالمه ادامه دارد و ادامه دارد و درد ادامه دارد و ادامه دارد.
کلمات گاهی درد دارند، انگار یک سیلی محکم، انگار یک خنجری که تو عمیقترین گوشه های قلبت میشینه.
با خودم فکر میکنم چندتا از کلماتی که از دهن خودم خارج میشه، تو ذهن خودم عادی و معمولیه اما اونطرف ویران میکنه، چندتا کلمه مثل نارنجک به روح شنونده پرتاب کردم و اصلا نفهمیدم.
به خودم میگم، سنجیده تر بگم، بیشتر فکر کنم و بگم و بیشتر قوی بشم، خودم، خانواده کوچک سه نفره ام، قویتر بشیم، اینقدر زود رخم نبینم، کلمه هست، آدمها هستند، تلخیها هستند، ما قوبتر بشیم.
سلام
دقیقا دوماه از ورود جانکم به خانه میگذرد. تعریفها و گفتنیهای مادرانه که رنگ و بوی نَدید بَدیدی هم داره زیاد گفتم و احتمالا شنیدید، زیر و شدن بنیان خانواده مان هم به کنار.اصلا همه چیزش به کنار، امروز صبحش هم به کنار.
دوماه گذشته هرروز صبح در خواب عمیق بوده که من از خانه خارج شدم. امروز کمی قبل از ۶، که ساعت زنگ بزند، با صدای نوچ نوچی از خواب پریدم، عشق مادر، ذوق زده بیداری خودش و بیدار کردن ما، شیرین کاری جدیدش را به نمایش گذاشته بود، توانسته بود با کمک نرده تخت بایستد و تلاش میکرد با سروصداهایش ما را بیدار کند تا نمایشش را ببینیم. چلاندمش، آنقدر چلاندمش که جیغش درآمد، مردم از حس قشنگی که گرفتم، جان مادر دل میبرد و مرهم میگذارد روی هرچه زخم هست.
سلام
خدا میداند که تو هوای اخر شهریور چه حس و حالی وجود داره که با تنفسش کلی حس خوب میاد زیر پوست آدم. اصلا شهریور که شروع میشه، نوید اومدن روزهای محشر پاییزی را میده .
پاییز قشنگم امسال با حضور یک وروجک ، رنگ و لعابش طور دیگه ای شده برام. تمام حس و حالهای بدم با تنفس این هوا پر میزنه و پر میشم از حس خوب.
پاییز مبارک.
سلام
صبح تو تاریکی اتاق نفهمیدم کدوم مانتو را از کند خارج کردم. تو گیجی خواب پوشیدم. هوای خنک و وفوق العاده صبح زود را که تنفس کردم، دلم یک روز خوب خواست، دور از همه حسهای بد . دلم خواست امروز توی ذهنم خودم را هی محاکمه نکنم و خودم اینقدر خودم را متهم نکنم. دستم که رفت توی جیبم، چندتا عکس کوچولو پیدا کردم، از همانها که توی آدامس لاو ایز پیدا میشه. یادگار ماهها قبل و بسته آدامس سوغاتی مادرک بود از بلاد کفر( گاهی لیست سوغاتیهای منرا هم جوجه های خواهرک تعیین میکنند). اون موقع آدامسها را که باز میکردم عکسهای بانمکش را نگه میداشتم و چندتا که میشد به همسفر نشون میدادم . خوب قطعا همسفر صد درصد منطقیه من لبخندی میزد اما.
بی خیال امروز قرار نیست خراب بشه. اتفاقهای شب گذشته به اندازه کافی مخرب بود.
یگ چیزی ته وجودم داد میزنه، صبح که شد ،به جای کارخونه برم ترمینال، راه بیافتم سمت دورترین جای ممکن، هرجا که میشه با اتوبوس رفت و روی صندلی یک نفرش نشست و خیره شد به جاده تمام نشدنی و فکر کرد که ما دوتا دقیقا چه مرگمان شده که اینطوری شدیم؟
امشب سعی کردیم حرف بزنیم، اگر کسی میدید فکر میکرد به جای زوجی با ۱۵ سال قدمت و همراهی دو جوانک هستیم که دقایقی است در خیابان با هم روبرو شدیم و به همین اندازه از هم شناخت داریم.امشب ترسیدم از این حجم سوتفاهمی که بینمان دیدم و از این نفهمیدن همدیگه و از این رابطه که انگار به مو رسیده. ما اینقدر غریبه بودیم و بی خبر بودیم؟ با زندگیمان دقیقا چه غلطی میکردیم که پر لز اعنماد به نفس راه افتادیم و طفلک سومی را به ماجرا کشاندیم.
حس میکنم جواب سالها عشق ورزیدنم، سالها نشان دادن شدت عشقم شده یک نگاه از بالا به پایین. حس میکنم الان وقتش نبود، الان که قرار بود بخشی از قدیمیترین حسرت زندگیم با اومدن پسرک آروم بشه، وقتش نبود.انصاف تبود توی این روزها اینجوری ناک اوت بشم و مبهوت نمایش زندگیم.