سلام
۸ روز است که در خانه ما و خودش قرار گرفته است، به همین اندازه ۸ شب است که حتی یک ساعت خواب پیوسته نداشته ایم و ساعت ساعت شیشه شیر به دست ، پسرک دائما گرسنه را سیر میکنیم و پوشک دائما خیس عوض میکنیم و تمام سریال دیدنها و دونفره زبان خواندنها و فیلم و همه فانتزیهای دونفره پریده.
همه اینها در اوج کار من هست و هلاک شدم از دلتنگی و فشار کار و نه شب به خانه رفتن و در طول روز عکس دیدن . آنقدر این چند روز در کارم چلانده شدم که دیروز، دقیقا همین دیروز توی جلسه گند زدم، به معنی واقعی کلمه. توی یک جلسه رسمی ، در حضور چند نفر آدم مثل احمقها در جواب یک حرف غیر منطقی گریه ام گرفت. فکرش بکنید، توی یک جلسه همه در حال بحث و جدل و داد هستند، یک نفر مشنگانه بزند زیر گریه. خدا میداند که میخواستم چشمهای خودم را برای این غلط از کاسه دربیاورم و بازهم خدا میداند که چطوری میشود این افتضاح را جمع کرد. چرایش را میدانم، تمام این هفته به جای مزخرفات شنیدن، دلم صدای شیر نوشیدن پسرک را میخواست و تمام مدت توی جلسه به خودم ناسزا گفتم که اینطوری تصمیم گرفتم.
القصه همه نق نقها را گفتم اما تَه داستان، تمام وجودم برایش میزند ، برای ذره ذره وجود پر عشقش، برای تمام اشکهای نازنینش، برای نگاه محشر و خیره اش که پر از راز است .
فعلا
سلام
حدودا ۱۵ سال پیش بود که عاشق شدم، از آن مدلهای کاملا بی منطقش، هرچقدر طرف مقابل منطقی بود، اینجانب مست و ملنگ و بی عقل و هوش. بالا و پایین زباد داشتیم تو زندگی، چندین بار به دلایل جورواجور تا پای طلاق هم جلو رفتیم، به جرئت میتونم بگم که بیشتر وقتها خودم بودم که عامل درصد زیادی از مشکلات بودم و به دفعات کودکانه و احمقانه همسفرم را آزردم در عین اینکه به شدت عاشقش بودم .اینها را گفتم که بگم با مفهوم عشق ناآشنا نبودم اما ...اما چهار روزه که حسی را تو خودم تجربه کردم و رفتاری را از همسفر دیدم که شبیه هیچ چیز دیگه ای نیست.
ظاهر خونه خیلی عوض شده و هیچ شباهتی با خونه هفته قبل نداره، رخت آویز خونه که هفته به هفته خالی میموند، حالا هر روز پر میشه از لباسهای مینیاتوری، گوشه گوشه خونم پره از علائم حضور نوزاد، شیشه شیرش، پیش بندش، اسباب بازیهاش و...اما همه اینها در مقابل تغییر درونی ما ناچیزه. نمیدونم چقدر بیشتر از این میشد خواستش، میشد عاشقش بود، نمیدونم اگر در درونم رشد کرده بود و ماهها یک جسم بودیم چقدر بیشتر میخواستمش اما یه چیزی را خوب میدونم که قلبم و وجودم توان بیشتر از این خواستن را نداره.
نیمای من، عزیز دل من، پسر من چهار روزه که مهمان خانه شده و تعریف جدیدی از عشق تو خونه آورده.
الهی که دونه دونه آرزوهاتون برآورده بشه و دلتون شاد.
سلام
توی سیاهترین چشمهای دنیا غرق شدم، تو بغلم ظریفترین موجودی که میشناختم قرار گرفت، یکی گیجترین و سختترین و خاصترین لحظات زندگیم شکل گرفت. نیمای من، تو بغلم قرار گرفت.
*فکر میکردم روزی که قراره برای اولینبار ببینمش، کلی از قبل خودمو آماده میکنم، ذهنم را، روحم را، نگاهم را و البته سرو وضع و لباسم را. در ناگهانی ترین حالت ممکن دیدمش، توی یکی از روزهای بدو بدو، بدون امادگی روحم، ذهنم، ظاهرم.
سلام
به دلیل حجاب نامناسبم، پشت درب ورودی دادگاه خانواده نشسته ام، همسفر دیر کرده و من زیر سایه نه چندان خنک یک درخت در میون یک عالمه آدم با مشکل طلاق و دعواهای خانوادگی دارم وقت میگذرونم. اکثرا عصبی و به هم ریخته هستند. پیش خودم حدس میزنم احتمالا هیچکدوم تصور نمیکند که بین این همه هیاهو، کسی هم اینجا منتظر حکم پسرش باشه. با مزه هستا. جایی حکم به وصل شدن من و پسرک میده که بیشتر داره حکمهای انفصالی میده.
بهِم زنگ زدند که سریعتر حکمتون را پیگیری کنید، چندتا پسر کوچولو تو نوبت انتظار داریم و هوش از سر من میپره که الان، دقیقا همین الان نیمای من توی یک اتاقی تو شیرخوارگاه منتظره منه و من پشت در دادگاه منتظر با یه شلواری که کمی کوتاهه و باعث شده پشت در بمونه.احتمالا بعدها باید براش بگم که چند بار تو پروسه به دست آوردنش تذکر حجابی خوردم و پشت در موندم.
نمیدونم چند مرحله مونده، نمیدونم اصلا چیزی مونده یا نه، ولی ولی ولی...
*چقدر مردم دعوا میکنند با هم.
صبح زیبای جمعتون به خیر باشه
جای دوستانخالی، دیروز به جای یک خستگی یک ماهه خوابیدم، انقدر زیاد و عمیق و سنگین که چشمهام باز نمیشه.
یکی از دوستانپستی داشت در مورد نژاد پرستی و سوال از خودمون که چقدر این ویژگی برامون قویه و میشناسیمش. یاد خاطراتی از خودم افتادم که باعث شد دوباره حس کنم، چقدر کم خودم را میشناسم و چقدر جای کار دارم.
جانم برایتان بگوید، یکی از خط قرمزهای پررنگ من تو زندگیم مسئله نژاد و ملیت و ... تعصب داشتن روی چنین مواردی بود. داشتن همکلاسیهای نازنین افغانی در مدرسه، از این شهر به شهر رفتن و دیدن شهرها و آدمهای مختلف، از همه مهمتر، متعلق بودن به شهری که هرکسی با شنیدن اسمش میگفت: وااااااای، الهی، جطوری، بیچاره و ...یک جورایی باعث شد که با شنیدن این کلمه که فلان شهریها این مدلین، فلان شهریها اون مُدلین، خندم بگیره. اگر کسی از من میپرسید تو نژاد پرستی، با اطمینان میگفتم خیر و احتمالا کلی هم سخنرانی میکردم.
در سفر فروردین ماهم، برای اولین بار در عمرم با سیاه پوست روبرو شدم، آنهم در مقیاس فراوان. قبلترها شاید یکی دو مورد دیده بودم که در حد ثانیه بود و گذری، اما این مرتبه، همه جا پر بود از این عزیزان، فروشنده، توریست، عکاس، گارسن ، توی مترو و باور نمیکنید کهچقدر رفتارم مزخرف بود. یک حس ناامنی شدید داشتم، موقع سوار شدن به واگن مترو وقتی متوجه شدم ربیشتر افراد حاضر در مترویی که به شدت هم شلوغ بود، سیاه پوست هستند، استپ کردم و سوار نشدم. تو منطقه توریستی، دستفروش سیاه پوستی که به طرفم اومد، باعث شد هی نگاهم بچرخه و دنبال همسفر بگردم. تعداد زیادشون، حرف زدن سریعشون با زبان ناشناس برای من، مدل لباس پوشیدنشون، رقصهای خیابانی که ازشون دیدم همه و همه این ترس را شدیدتر کرده بود و البته موضوع گفتگوهای فراوان من و برادرک شده بود که چرا اینطور شدم ؟ صادقانه بگم،ترجیحم این بود که در اکثر موارد به جای روبرو شدن با یک پاریسی سیاه پوست، یک سفید پوستش را ببینم و خوب این قطعا جواب جالبی نبود. اینکه چقدر روی اینموضوع کار کردم و چقدر جواب داده باشد، بماند. راستش موطمئننیستم دفعه دیگر که نژاد جدیدی ببینم، چه حسی دارم ولی، یک چیز را میدونم، هر موقع در مورد شناخت رفتاری در خودم با قطعیت جواب دادم، کائنات جواب داده اند: shut up.
*در خانه و به خودم و همسفر قول داده ام که یهجورایی افسار کار را بکشم تا افسار مرا پاره نکرده. چقدر روی قولم بمانم نمیدونم اما قطعا میدونم که این حجم درگیری و انرژی گذاشتن خودم و کانون خانواده ام را می پوکاند. انشالا که بشود. اینجا هم نوشتمش تا ثبت شده جلوی چشمانم باشد.
**تو هیاهوهای تمام نشدنی بودن و نبودن نیما در خودم و اعماق وجودم، برای اولینبار یک خرید انجام شد، کالسکه خریدیم. مات و مبهوت تصویر ارسال شده برادرک هستم و این ذهنیت که انگار جدی جدی داره جدی میشه.