سلام
امروز از ساعت ۷ انقدر دور خودم چرخیدم و چرخیدم که نفهمیدم چطور گذشت. هربار که نگاهم به پسرک افتاد، چشمم به سوزش افتاد و اشکها اماده روان شدن میشدند، به خودم یک ناسزا تقدیم میکردم که وای به حالت این بچه گریون ببینه تورو. به خودم قول دادم به محض نشستن تو هواپیما راحت گریه کنم، انقدر گریه کنم تا جونم دربیاد.
توی تمام عمرم زنده بودن برام مهم نبوده ، نه تنها مهم نبوده، از تمام شدنش استقبال هم میکردم اما الان، تمام ترس و لرزم اینه که مبادا قبل از تاریخ دادگاه بمیرم، نکنه بلایی سرم بیاد و عزیز دلم برگرده آنجا که بوده، آنجاییکه نمیدونند قلق خوابش چیه، طاقت دوری از شیشه شیرش را نداره، توی تخت تنها که بیدار بشه، گریه میکنه، غریبه ها که بغلش کنند با نگاهش دنبال من یا همسفر میگرده، تمام درخواستم از خدا ، نگهداشتن من و همسفره تا اون تاریخه تا اسم نازنینش بره توی شناسنامه و مطمئن باشیم برگشتی به بهزیستی وجود نداره.
الان هم نگرانم، نکنه سقوط کنه، نکنه برنگردم، نکنه اخرین بغل بوده و یه چیزی توی ذهنم میگه اخ که تو چقدر خری.
ماموریت میرم، چند روزه، پوکیدم این چند روز از عذاب وجدان درونی خودم و البته سرزنش دیگران.
سلام
خوبین انشالا؟ حتما که همه خوب هستیم.
تو چند ماهه گذشته زندگیمون زیر و رو شده، نه لحظه ای خواب راحت داشتیم و غذای راحت خوردیم و نه لحظه ای استراحت خوب و بی دغدغه. تفریح و فیلم و کتسرت و همه چی هم تعطیل، کتاب هدیه تولدم هنوز روی صفحه ۲۴ مونده و ورق نخورده اما...
با همه آنچه گفتم دل میبرد از وجودمان، تپش قلبش، گرمای تنش، فرم خوابیدنش، نگاه محشرش، همه و همه انرژی تزریق میکند به وجودمان، عنقدر عاشقش شدم که روزی هزار بار دست دلمبلرزد برای از دست دادنش، برای نداشتنش.
انگاری کلا فراموش کرده ام که از جسم من نیست، از وجود من نیست، دیگری او را به این دنیا کشانده و ممکن است روزی روزگاری ، زندگی برگتازه ای را برایم رو کند.
توی این شلوغ پلوغیهایی که گذشت، توی این روزهای تلخی که گذشت، وحودش مایه و منبع آرامش بود.
سلام
اینجا هوا عالیه، نه برف اومده، نه آلودس ،به دلایلی که نمیدونم، مهدکودک تعطیله و من شوکه که حالا چه کنم، کلی بالا پایین پریدم که چه کنیم؟ نهایتا رسیدیم به مرخصی گرفتن من، خیلی کار داشتم اما تهش زدم به بی خیالی.
حالا من هستم و فرشته ای که توی کالسکه خوابیده و یک پارک پوشیده از برگهای زردو قرمز. آفتاب ملایم هم افتاده روی صورت جوجه و دل میبره از مامانش.
دلم میخواد دستام را بپیچونم دورش و از همه خبرهای بد و تلخ محافظتش کنم، دلم میخواد تا ابد رو همین نیمکت خیره به صورت معصومش باشم و بی خیال هرچه بیرون از این نیمکت هست.