مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

صبح زیبای چهارشنبه شما به خیر

امروز صبح توی سرویس شروع کردم به مرتب کردن آرشیو عکسها. پسرک، آخرین سفرها، خونوادمون، دوستامون و ...

پرتاب شدم تو یک عالم خاطره.انگار نه انگار تازه یک ساعته از خواب بلند شدم، انگار چندساله بیدارم و ناظر اتفاقهای توی عکس.

پسرکم بزرگ شده ، خیلی. الهی دورش بگردم.

سلام به روی ماهتون

احوال شما؟خوبین؟

من خوبم، تجربه جابجایی تو شرایط قرنطینه، تو خونه موندن تو هوای محشر بارونی، شدیدا درگیر کارخونه بودن تو روزهای تعطیلی و حضور از میانه تعطیلات تو کارخونه، تجربه های خاص و متفاوتی بوده که داشتم.

باور میکنید چندتا شرکت خدماتی و آشنا زنگ زدم برای نظافت خونه جدید و نیومدند؟باربری هم مشکل داشتیم  ، سخت بود اما گذشت، بلاخره کم کم داریم تو منزل جدید جا می افتیم.‌بسیار بسیار دوستش داریم (خونه قبلی هم دوست داشتم بسیار)،کلا باید اول عاشش خونه بشم، بعد بریم سراغش، از همه فوق العاده تر هم منظره پشت پنجره های بزرگش هست.یک خونه ویلایی متروکه و سرسبز، کوههای فوق العاده. ایشالا که حالا حالاها عزبزان سازنده نیان سراغش که بشه یک آپارتمان زشت.

تو شلوغیهای این روزها، نیما هم توی دست و پامون میچرخه و بزرگ میشه، بزرگی خونه را دوست داره و پنگوئن وار توی سالن میچرخه و با گوشه کنار خونه آشنا میشه.

از لوس بازیهای مادرانه ام بگم؟

من شعار زیاد میدم و اصولا وقتی تو ماجرایی مشابه می افتم گند  میزنم، از جمله شعارهای قبلترها اصرار برای جدا کردن اتاق بچه ها بود. تو منزل جدید فرصت جدا کردن اتاق نیما پیش اومده و مگر میتوانم؟ خرید  baby monitor توی برنامه هست اما از تصور بیدار شدن شبانه جوجه و نبودنم بالای سرش، قلبم می پوکد. فعلا که پایین تختش میخوابم تا اونکه نه، بلکه خودم بتوانم از اتاقش جدا شوم.

روزهای متفاوتی میگذرد، به قول عزیزی، عجیبان غریبان میگذرد، الهی که با کمترین تنش، آسیب باشد. الهی که بهترینها برایمان در پَسَش باشد.زندگیمان که کوتاه نمیاد از چلوندن ما، خودمان باهاش کنار بیاییم و راحتترش کنیم ایکاش.

هوای محشر بهار نوش جانتان، حتی ازپشت پنجره و چهاردیواری منزل.

سلام

صبح زیبای اول فرودین، در حالیکه هنوز زمین چرخش خودش را کامل نکرده و نفسهای کوتاهی از ۹۸ مونده مبارتون باشه.

خیلی کم پیش دقایقی قبل از تحویل سال، فرصت خلوت با خودم داشته باشم و امسال مثل خیلی از اولینهای دیگه که پیش اومده، این هم اتفاق اقتاد و عجب دلنشین است. مرور سال گذشته و امید به روزهای در پیش رو.

هرجور حساب کنم نه زبانم نه دلم میتواند لحظه لی بگوید، سال ۹۸ بروی و برنگردی و ...

مثل همه سالهای دیگه، مثل همه زندکی،  پر بوده از لحظات تلخ و شیرین و اعتراف میکنم خیلی دلچسبوارانه بخش شیرینش برای من پررنگتر بوده. زیباترین هدیه زندگیمون پا به آشیانه ما گذشت و همین کافیست تا ابد ۹۸ در ذهنم پررنگ و خوشرنگ شود. آنقدر با آمدن پسرکم‌اولینهای زیبا برایم پیش اومده که هرچقدر چشم ببندم و شکر گزار باشم کم هست.

دیروز ایمیلی داشتم از یکی از همکاراهای بلاد‌هیتلر، خیلی با مزه در مورد کار حرف زده و در انتها اشاره به کرونا و وضعیت ایران و آرزوی سلامتی برایم کرده بود. کرونای نازنین که نه تنها امسال مهمون خونه های ایران شده ، بلکه مهمون همه دنیا شده و بازی عجیب و غریبی با همه شروع کرده. از تلخیهایش همه گفتند، اجازه بدید من از حس خوبم به این ویروس کوچولوی شیطونک بگم.

حس عجیبی است که گرفتاری تا این حد جهانی و همگانی باشد، یک جورایی همه شبیه هم گرفتار شدند و مصداق بارز عزای عمومی عروسی هست. جایی مثل ایران مریم مشنگی به خاطر به هم خوردن سفر خانوادگی که چند ماه برنامه ریزی کرده بود ضد حال میخورد و غمگین میشود و مجبور است برای خواهرزاده های کوچولویش توضیح بدهد گاهی زندگی طبق برنامه های ما پیش نمی رود، جایی دیگر، خبر از احتمال جابجایی هزاران برنامه سالیانه و ورزشی و کنسرت و ... میشود.

برای اولینبار در زندگی متاهلی، در منزل خودمان هفت سین چیده ام و چقدر این همزمانی با وجود نیما را دوست دارم.

فکرش را بکنید، تا یک ماه پیش مقرمات سفر میچیدم و چنان برنامه ها به هم‌پیچید و متفاوت شد که الان در شگفت انگیزترین شکل ممکن در حال اسباب کشی هستم. ۹۸ چیزی زیباتر از این میتوانست برایم رو کند؟ در حال حاضر تنها کنج مرتب خانه تا قبل از بیدار شدن نیما، میز هفت سین است و گوشه گوشه خانه چیزی شبیه انفجار رخ داده.

برای اولینبار در زنگدگی سبزه ساخته ام و خیلی دلنشین زیبا شده.

برای اولینبار در زندگی اولین روز سال نو، سبزی پلو و ماهی آماده خواهم کرد و از طعمش البته بعدتر میگم.

روز و روزگارتون بهاری باشه، تن عزیزانتون سالم باشه و لبهاتون خندون.


سلام به روی ماهتون

آخرین هفته اسفند ماه و آخرین شنبه شروع شده، هوا یک‌نمه ابری هست و دلبری میکنه از حس خوبی میده، شکوفه های مسیر را که میبینم، احساس میکنم که چه خوب، چرخه طبیعت بی خیال کرونا و داستانهای نه چندان  قشنگ آدمها، مسیر خودش را میره، چه خوب که مثلا جوونه ها قرنطینه نمیشن  و میتونند بیان بیرون.

سبزه هایم جوانه زدند و هر روز نگاهشان میکنم تا شاید شادمانی از بودنشان را در چشمانم ببیند و زودتر بیرون بیان، فعلا امکان شریک شدن حس خوبم با پسرک نیز، قطعا با دیدن جوانه ها، با دست کوچکش حسابشان را خواهد رسید.


این خانه نشینی ها، در کنار سخت بودنش، حال و هوای جالبی داره ها، پشت بام‌میشود محل قدم زدن، بالکن کوچک خانه میشود محل چای خوری، ریز ریز بعضی کارها انجام میشود و البته آشپزی هم‌جای خودش را دارد.‌

حال و هوای شرکت هم‌در روزهای اخر جالب میشود، اسفند همه جوره اش زیباست، با قرنطینه و بدون آن.

*پسرک تونست هدیه پدر را چند ثانیه ای در دست نگهداره و تقدیمش کنه، قشنگ بود.

سلام

روز و روزگارتون خوش باشه الهی، روز و روزگاری که عجیبان غریبان میگذره و شخصا در حال گذار از متفاوتترین و خاصترین و شاید سخت ترین اسفند عمرم هستم. قبلترها، یکی دوماه پیش فکر میکردم اسفند ماه متفاوتی باشد، حضور پسرک، اولین نوروز سه نفره، خیلی از اولینهایی که به خاطر پسرک بود، دویدنهایمان تا بتونیم به موقع شناسنامه و پاسپورتش را بگیریم و همه و همه اسفندماهمان را هیجان زده میکرد که ناگهان ورق برگشت.

البته که همه‌برنامه ها پیچیده شد، البته که روزهای چندان قشنگی نیست، اما میگذره، قطعا میگذره. سعی میکنم حالا که خیلی اتفاقها خارج از کنترل من هست، حالا که نامحتملترین اتفاق رخ داده و درهای خروج به رویمان بسته شده، آنچه در توانم هست انجام دهم. برای اولین بار طول عمر خودم و زندگی مشترکم، به برکت حضور پسرک سبزه سبز کرده ام، نتیجه چه شود نمیدانم اما حسش فوق العاده بود.

توی قوانین سفت و سختی که همسفر در ادامه قوانین‌قرنطینه مملکتی در خانه ساخته و هرخروجی از خانه را تقریبا غیر ممکن ساخته، بلاخره با پسرک ساعتی را جیم شدیم، سعی کردم بتوانم اولین روز پدر را برایش خاطره کنم، بی خیال کم لطفیش نسبت به اولین مادرانه من، پسرک‌پوستم را کند در این جستجوی مادرانه پسرانه برای انتخاب هدیه مناسب، بلاخره انتخاب کردیم و نتیجه سورپرایز چه شود، انشالا در پست بعدی خواهم‌گفت.

*احساس میکنم لحظه بیدار شدن پسرک، از ملکوتی ترین‌لحظه های عمر من‌است، وقتی با کمی کش و قوس خودش را میکشد، وقتی با چشمان‌ بسته، همچنان لبخند به لب داره، وقتی چشماش باز میشه،مست میشم‌از حس خوب داشتن و دیدنش.