مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

حال و احوالتون چطوره؟

دیدید یک موقعهایی از روزمره ها و کارهای روتین کلافه و خسته میشید؟فکر میکنید این دیگه چه زندگی هست؟همش تکرار و تکرار. هر روز مثل روز قبل.زندگی هم خیلی خوشگل برای اینکه نشونمون بده با کی طرف هستیم یه دفعه داستانی درست میکنه واویلا. بلایی به سرت میاره که آرزوی تکراریترین لحظه های زندگیت برات میشه آرزوی محال.

۸ سال قبل چنین روزی، صبحم جور دیگری شروع شد، جای دیگری، ته چاه سیاهی بودم که هیچ پناهی نداشتم. یک کابوس ۴۸ ساعتی شروع شد و اثرش جوری روی روح و روانم ماند که با گذشت این همه سال هنوز بدنم منقبض میشه و توی ذهنم از ترس جیغ میزنم. با دیدن لباس سبز نی.رو.ان.تظا.می به لرزه  می افتم و ...

خیلی دوست دارم اون ۴۸ ساعت را فراموش کنم، خیلی دوست دارم راحت از این تاریخ دوروزه مهرماه بگذرم ، اما مصادف شدن چندتا اتفاق مهم نمیزاره.

بی خیال، داستان گفتم که بگم یک موقعهایی روتینهای زندگی خیلی قشنگن، بچسبیم بهشون.



روی صفحه اول پورتال سازمانیم یک شمارشگر وجود داره، سال و ماه و روز و ...تا ثانیه. وقتی نگاهش میکنی ثانیه به ثانیه از حضورت توی شرکت را میبینی، چیز عجیبیه، باورم‌نمیشه که این همه وقت گذشته از حضورم توی شرکت، توی ذهنم انگار هنین چند روز قبل دفاع کردم و دنبال کار گشتم، چطوری این همه سال گذشته و نفهمیدم؟

سالهاست که در کنار یک ساندویج پنیر و هرچیزی، دو جفت بیسکوییت ساقه طلایی دارم که بینشون عسل و دارچین میزارم. اولین گاز را که میزنم و چای را که مینوشم طعم بهشتی میپیچه توی دهانم و عشق میکنم از خوردنش. چطوری اون بیسکوییت خشک اینجوری میشه؟

*البته که صبحانه روز تعطیل جور دیگریست و رنگ دیگری دارد و البته حجم بسیار بیشتری.

**با پاییزتون عشق کنید.


سلام

عاشق پاییزی و بوی فوق العاده و هوای خوب و حس و حالش باشی، همه چیز فراموش میشود.

کافیه اول مهر باشه و عطر پاییزی تو هوا پخش شده باشه، مهم نیست که چقدر خسته ای، دلتنگی، مضطربی، نگرانی. هرچی حس و حال بد هست میره تو فضا و تو پر میشی از حس و حال زیبای تغییر فصل.

مهرماه قشنگتون به خیر

سلام

تو اوج کم خوابی و کمبود وقت، خدا وکیلی اضافه شدن یک ساعت به یک روز اگه معجزه نیست پس چیه؟


سلام

خسته نباشید.

عشق میکنید با روزهای آخر شهریوری، از اومدن بوی خوش پاییز؟ سفر واجبه این روزها، حیف، حیف.

خیلی اهل خرید اسباب بازی و خرده ریز برای پسرک نیستم. کلا دوست ندارم اشباع بشه از هرچیزی. با توجه به پاییز پیش رو و کرونا و علاقه پسرک به پارک و پارک نرفتنش تصمیم گرفتم سرسره خوشگلی برایش بخرم. یک چیز بامزه ای هم که اسمش را نمیدانم و یک جورایی شبیه الاکلنگ هست در کنارش میخواستم. به خیال خودم کلی خوش به حالش خواهد شد و کیف خواهد کرد. با خودش به فروشگاه رفتیم. خودم را کشتم ، به فانتزیهای من علاقه نشان نداد که نداد. چسبیده به موتوری زشت، روی پرهیاهاویش را نشانم میداد و جیغ کشان با تمام وجود به موتور چسبیده بود. هرچه در فروشگاه چرخاندمش، زرق و برقهای آنجا را نشانش دادم ، فایده نداشت. مثل آهنربا سمت موتور می آمد. خیر سرم تلاش کردم وسایلش فرا جنسیتی باشد و به صرف پسر بودن تمام دنیایش دیوار کشی مردانه نشود.باورم نمیشود موتور را خواست، باورم نشد که سرسره را نخواست. دنیایی دارد این زندگی جدید من.