سلام
صبح زیبای شما بخیر
خرداد باشه و باران بباره و هوا بوی بهشت داشته باشه و حال آدم محشر نباشه؟
چند شب قبل آسمان رعد و برق زد و برای نترسیدن پسرک داستان بازی ابرها را گفتیم.هی با صدای بلند گفتیم ابر قوی زود باش دوباره نور بده. پسرک رعد و برق زیبای آسمون را به قدرت مادرش ربودند. صبح روز بعد توی آفتاب،رعد میخواست.
دیشب که عشق بازی آسمون گل کرده بود، باز هم قدرت مامان را میخواست. درخواست من و درخشش آسمان هماهنگ نمیشد،شاکی شده بود.
سر و صدای زیاد از نیمه شب بیدارش کرد. مامان را خواست تا کنار پنجره با هم باشیم ودوباره شروع شد. تکرار و تکرارکه:بگو بزنه.
*روز قبل دوتایی چکمه پوشیدیم و توی تمام چاله های پر آب کوچه، شالاپ شلوپ کردیم. با سر و صورت افتادیم توی چاله ،باز هم ادامه دادیم.نفس مریم از ته دل میخندید،شوی بامزه ای شدیم برای عابرها.
*میشه حال و هوای الان را ذخیره کرد برای روزهای گرم ۴۰ درجه؟
سلام به روی ماهتون
انشالا که از گرما و بی برقی و بی آبی و کرونا و ...خسته نشده باشید و هنوز توان زندگی کردن داشته باشید.
خرداد ماه عزیزرسیده و اینجانب خیلی زیاد به این ماه نازنین احساس تعلق خاطر و مالکیت دارم. یک جوری که مثلا انگار من نبودم خرداد هم نبود. اگه عزیزان زحمتکش یه لطفی میکردند و این انتخا.بات را از خرداد منتقل میکردند، دیگه هیچ ایرادی نداشت، البته یک مقدار هم از گرمایش کم کنند بهتر هم میشه.
امروز سوم خرداده و سالروز آزاد شدن خرمشهر عزیز
. به تعداد سالهایی که زندگیم از مادرم داستان امروز را شنیدم، آنقدر که تولد خودم را از امروز جدا نمیدونم.
ماه آخر بارداری مادر بوده، دلش بادام میخواهد، با پدر در یکی از معدود خیابانهای شاهین شهر قدم میزده، پدر در یک پاکت کاغذی از قنادی بادام میخرد، بادام پوست نازک، از قنادی خارج نشده بودند که صدای جیغ شادمانه و فریادهای سرخوشانه میشنوند، هلهله میشود و خرمشهر آزاد میشود.
من در شکم مادر میچرخم و میرقصم و مادر اشک میریزد. با چادر نازک روی سرش اشکها را پاک میکند، خودش همیشه میگوید باید جنوبی باشی و جنگزده باشی و تا بفهمی خرمشهر آزاد میشود یعنی چه.
۲۱روز بعد من به دنیا آمدم.
سلام
مدتهای طولانی دنبال یک مدل لیوان بودم که آب از توی اون بیرون نمیریزد. از بس که پسرک آب را میریزه روی زمین و همه چیز را میریزه توی لیوان،خیلی این مدل لیوان کمکم میکرد.
چند روز پیش پیدا کردم،خیلییییی به نظرم گرون بود ولی چون خیلییییییی دنبالش گشته بودم احساس کردم باید بخرم. ۲۵۰ هزار تومان نازنین را تقدیم فروشنده کردم . با خساست منکه آشنا هستید انشالا، هزار بار این پول را توی سرم برای هزارجای دیگر هزینه کردم و آخرش گفتم فدای سر پسرک .
چشمتان روز بد نبیند، وروجک لب به لیوان نمیزنه و همین مسئله مبلغ لیوان را توی سرم هزار برابر کرده. هنوز به آینده امیدوارم، شاید انشالا دو قِران از پول لیوان با دو قُپ آب خوردن زنده بشه.
فعلا تا بعد
سلام
به دلیل اشتباه مسخره واحد اداری شرکت الان ساعتی هست که توی اداره بیمه هستم و حالا حالاها هم کارم طول میکشد. چند دقیقه پیش فهمیدم کارت ملی و کلا هیچ کارت شناسایی همراهم نیاوردم.یعنی نتیجه چند ساعت معطلی احتمالا هیچ. تازه مجبور شدم از شرکت با یک ماشین داغون بیام و احتمالابا ماشین داغونتری برگردم.استرس زیاد و حرص خوردن نفسم را تنگ کرده.توی وبلاگهای قدیمی چرخیدم.گیس گلابتون عزیز که همچنان فعال است و مطالب جالب داره. چندتا پست خوندم، همسفر تماس گرفت، براش کمی نق نق کردم و دلم خواست که آرومم کنه، خدا را شکر که او هم تحت شوک کرونا خیلی تغییر کرده، آرومم کرد،قربان صدقه ام رفت، نفس کشیدنم آدمیزادی شد و آروم شدم.
دلم نمیخواد لحظه هام با حال بد بگذره، فرصت زندگیمون خیلی کمه.
سلام
بعد از سه هفته پشت میزم نشستم و دارم تلاش میکنم برگردم به فضای کار.یکی دو شبی که فکر میکردم زندگیم روی صفحات آخره و حال و هوای بدی داشتم با خودم همین میز و تصویر اتاقم را تصور میکردم. تصور کردم روزی که پشت این میز باشم یعنی خیلی چیزها تموم شده و زندگی عادی شده و امروز همون روزه.
گاهی دوست دارم سرم روی زمین بزارم و هزار بار بگم ممنونم برای این نفسی که به راحتی می آید و می رود.