مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

توی هفته سیر نخوریم

سلام

صبح زود شما هم بخیر باشه انشالا

توی سرویس شرکت ما مثل همه جا ماسک زدن الزامی هست. یکی از همکارها دیر به سرویس رسیده بود و تند تند داره نفس میکشه. بوی سیر شدید میده و اینجانب در حال خفه شدن هستم. آخه چرا اینقدر بوووووو داره؟

*دیشب خواب دیدم. آنقدر داستان خواب زنده و واقعی هست از زمان بیداری کلا منگم و گیج که اون موقع خواب بوده یا الان. البته بوی شدید سیر نمیزاره تو هپروت بمونم و یادآوری میکنه الان بیدارم اما دلم خواب دیشبمو میخواد.

تخت

سلام

روی تخت دندانپزشکی هستم و برای فرار از استرس مزخرفش به اینجا پناه آوردم. بدون مقدمه دچار دندان درد داغونی شدم و از شب قبل تا الان هلاک شدم. لامصب زندگی را برایم سیاه کرد تو این ۲۴ ساعت.


*دو ساعت بعد

مجددا روی تخت هستم. به دلیل عفونت دندونم باید آنتی بیوتیک تزریق کنم. در حال انتظار برای نتیجه تست، گوش جان سپرده ام به فرمایشات پرستار و درد دلهایش برای آقای پرستار و ظلمهای مادر شوهر خدا بیامرزش در حق او و فرزندانش.

دلم‌میخواد دندونم را نجات بدم از کشیدن. خیلی غمگینم برای از دست دادنش.

چرا خانواده همسر خانم پرستار اینقدر بدجنس هستن؟

چقدر آقای پرستار مهربون و گوش شنوا داره.دائم هم‌ میگه اوه اوه اوه.


**صدای پسرک از بیرون مطب میاد. ماما گویا صدایم میکنه. دلم پر میزنه برای بغلش

نهار بدمزه

سلام

حسم این روزها شده مثل توپ وسط یک زمین بازی، شوت میشم به هر طرف، با هر نفر. میخوام مقاومت کنما اما قدرت ضربه ها بیشتر از مقاومت منه. از این طرف به اونطرف زمین تو حرکتم بدون اینکه بدونم بلاخره کی از زمین بازی خارج میشم.

*نهار امروز شرکت را بسیار دوست نداشتم. فکرش را بکنید معمولا گرسنگی به من امان فکر کردن در مورد طعم غذا نمیده، وقتی یک چیزی را  دوست نداشتم دیگه اوضاع خیلی خرابه.

*قدیما توی فرم استخدام یک‌سوالی بود که میپرسید در مورد ویژگی مثبت و منفی خودتون بگید. معمولا  ویژگی مثبت به ذهنم نمیرسید، از منفیها هم خجالت میکشیدم. هی میومدن جلوی چشمم و هی نگاهم راومیچرخوندم که یعنی من نمیبینمتون.  الان که خیلی گذشته‌بازهم توی انالیز خودم همون منفیها هست، بدون تغییر . انگار فقط مریم ۲۰ ساله شده مریم ۳۸ ساله.

اعتماد کردن، اعتماد کردن و اعتماد کردن  یا به عبارت خودمونیتر ساده لوح‌بودن، احمق بودن.

فعلا

جشنواره جان

سلام

صبح زیبای ابری و مه آلودتان بخیر خوشی

یادش بخیر کمی قبلترها بهمن ماه بود و عالم جشنواره وذوقهایش. ‌آنقدر درگیر شدم که انگاری صدها سال میگذره از روزهای پرهیاهو و شلوغ بهمن. 

عجب واقعا عجب از سرعت زندگی.

حال و احوالی که انشالا میگذره

سلام

آخرین صبح زیبای دی ماهتون بخیر باشه انشالا.

حال و احوال من و اهل بیت هم، شُکر میگذرد. یک موقعهایی یک شوکی وارد میشه کمی گیج میزنیم‌دور خودمون ، زمان که میگذره،راه نفس باز میشه و با خودمون میگیم آخیش، این یکی هم گذشت.

احتمالا خیلی وقتها گفتم که من چقدر آدم حرف زدنم، وقتی خسته میشم، عصبی میشم، مضطرب میشم و...دقایقی یک گوش و یک آغوش لازم دارم. چند دقیقه که حرف بزنم، نق نقم را که بگم آروم میشم و تمام و البته که وای به حالم وقتی این گوش نباشه.

گفتن بعضی چیزها حتی به اون گوش شنوا هم گاهی ممکن نیست، پس به اینجا پناه میارم. یکی از همین نگفتنیها موضوع فرزندم هست. خیلی از حس و حالهای بد بعد از اومدن نیما کم شد و تغییر کرد اما گاهی ، گاهی یک اتفاقی نفسم را کم میکنه. یک چیزی یک جوری پا میزاره روی گردنم که زندگی کردن یادم میره.انگار که یه آرزوهایی یک جاهایی اون ته تها حضور دارن و گاهی یک  تلنگر یک طعم تلخ را میفرسته توی وجودت. میدونم که نباید باشه ،حسش غلطه ولی خوب آدمها گاهی حساشون را انتخاب نمیکنند فقط میتونند کنترلش کنند.

از این حسها عبور کردن خیلی راحتتر میشد اگر یک نفر، فقط یک نفر آروم دستش را میزد روی شونت و میگفت من میفهممت، میگذره عزیزم.

لبخندهایی که پسرک میزنه، آغوشی که به رویت باز میکنه مرحمی میشه برروی تمام این حس و حالهای دوست نداشتنی و این منرا کمی میترسونه. نکنه که پسرک بشه جایگزین همه نبودنها و وابستگی بهش اونقدر زیاد بشه که یک روزی من بشم مانع نفس کشیدن اون.