سلام
حال و احوال شما؟
دیدید یه روزهایی آدم از شدت فکر و خیال به خودش میپیچه؟ آروم و قرار نداره؟ هرچی ساعت را نگاه میکنه نمیگذره. این مدل روزها وقتی گذشت باید با یک پاک کن محکم از ذهن پاک کرد.
توی این روزها فقط باید پسرک را به آغوش کشید،صدای کوبش قلبش را گوش کرد،عطر تنش را بلعید، آشپزی و مسخره بازی کرد، رق.صهای داغون کرد و هی تکرار کرد که چون میگذرد، قطعا غمی نیست.
تو مثل من رویاتو میبافی
بادست من موهاتو میبافی
خورشیدو با چشمات روشن کن
یکبار ماهو قسمت من کن
سلام
صبح زیبای بهمن ماهتون با این آسمون فوق العادش بخیر باشه انشالا
صبحی که با پسرک شروع بشه قطعا یه صبح فوق العادس فقط به دلایلی کمی چاشنی کمردرد داره. فکرش را بکنید قبل از من بیدار شده، تمام وقت چسبیده به بغل من بوده، گرمای وجودش به پوستم خورده، صدای طپش قلبش را شنیدم، سرش توی شانه ام بوده و عشق به وجودم تزریق کرده و البته تو همین مدت و با همین حالت برای شرکت آماده شدم، شیشه شیر پسرک را شستم، زیتون برایش شستم تا اول صبحی میل کنه، نی نی هم از تلویزیون دیدیم، سگهای توی کوچه را تماشا کردیم، پوشک و لباس هم تعویض شده، توی بغل هم با یک آهنگ خیالی نانای کردیم و ماشالا الان مریم با یک کمر دردناک و البته حال شنگول توی سرویس نشسته، پسرک هم گریان توی بغل بابا مامانش را بدرقه کرده.
فعلا
آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشه.
آزموده را آزمودن خطاست.
اگر دانش آموز بودم، برای تنبیه خودم، خودم را مجبور میگردم هزاربار این جمله ها را بنویسم، شاید ذهنم، مغزم باور میکرد و اینقدر حماقت نمیکرد.
یک موقعهایی دلم میخواد توی چشمهای خودم توی آینه خیره بشم و از خودم بپرسم داری ۴۰ ساله میشی، خسته نشدی از این همه حماقت؟
سلام
احتمالا خیلی از شما با سیستم جدید آموزشی و بچه هاتون داستان دارید. عملا بیشتر از بچه ها خودتون دارید آموزش میبینید و تکلیف آماده میکنید و ....
من هم از شاکیهای این موضوع هستم، البته از اونطرف ماجرا. به عنوان همراه و همسفر کسی که داره از راه دور آموزش میده، کلاس برگذار میکنه، مشاوره میده و ....
هرزمانی از شبانه روز را تصور کنید، هر موقعیتی از خانواده را تصور کنید، بلاخره یک نفر توی یکگروه پیدا میشه که کاری با همسفر داشته باشه و ایشون را درگیر کنه.با خودم فکر میکنم حتما کارش و دنیای مشنگ مقالاتش براش جذابیت بیشتری داره تا هیاهوی خونه. وگرنه چطوری حاضر میشه وسط خنده های پسرک موقع غذا خوردن، موقع رقص سه تاییمون که داریم میچرخیم، موقع کنار هم دراز کشیدن و قصه گفتن برای پسرک، بخواد جواب سوالهای تمام نشدنی دانشجوهاشو بده؟
مدتهاست در حال تلاشم تا به خودم بقبولونم حال خوبم وابسته به خودم باشه نه دیگری(تلاش کردم ولی موفقیت زیادی نداشتم)،اما پسرک هنوز برای چنین تلاشهای بیهوده ای خیلی کوچیکه.
سلام
خسته نباشید
توی تعطیلات آخر هفته، در حد ۵ دقیقه مجبور شدم کنار خیابان بایستم. کنار ماشینمون که خانواده ام هم توش بودند. قبل از ساعت ۷. تو همین ۵ دقیقه سه تا ماشین متوقف شد. دو تا متلک بسیار زشت شنیدم. سالها از تجربیات مشابهی که داشتم گذشته. یادم رفته بود حس مزخرف شنیدن و دیدن نوسانات هورمونی نَرجماعت را.