مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

اسفند شلوغ

سلام به روی ماهتون

توی سرویس نشستم، از اتوبوس یک آهنگ زیبا و نوستالژیک از معین پخش میشه، نفرات محدودی توی سرویس هستند و البته اکثرشون نیروهای خودم هستند.  نزدیک به یک ماه هست که شدیدا درگیر آماده سازی تیم برای ممیزی هستم، شبها تا دیروقت کارخونه بودم و شبی هم کامل موندم. دلم پر میزنه برای بودن با همسفر و پسرک،  دلم پر میزنه برای پای گاز ایستادن و آشپزی کردن و سروکله زدن با پسرکم. تقریبا تمام ماه گذشته برای پسرک از پشت گوشی مادری کردم. دیشب که وارد خونه شدم از انتهای سالن دوید و توی هم‌ پیچیده شدیم.

انشالا که به خیر بگذرد.

سلام

صبح زود زیبای شما، با یک‌ماه باریک و بلند کنج آسمون نیمه تاریکش بخیر باشه انشالا.

روزگار با یک‌انگشت کوچک شکسته همچنان کند و کند میگذره،  چه توی راه رفتن چه  کارهایی که انجام دادنشون هیچ ربطی به انگشت کوچک پا نداره ولی انگار فرصتی پیش اومده تا اونهاهم اظهار وجود کنند و یک‌جورایی حالم را جا بیارند.

جالبه که الان همه جای بدنم درد مبکنه الا همون انگشت کوچولو. پاشنه هردوپا، ماهیچه هردوپا، کمرم و البته سرم طبق معمول.

دوروز اخر هفته باران زیبایی بارید، امکان  پیاده روی با شرایط جدید نبود، به ناچار پشت پنجره نشینی داشتم، خوب بود،  لذت دیدن بارش تند باران و اجبار من به نشستن پشت پنجره.

فعلا

انگشت کوچولوی پای من

سلام علیکم دوستان

حال و احوال شما؟خوبین؟ خوشین؟

من خوبم، یعنی بد نیستم ، کمی دردسر برای خودم درست کردم که الکی الکی گرفتار شدم.

خانه پدری بودم، پسرک روی میز صبحانه با ظرف عسل کشتی میگرفت، امدم ظرف عسل و زندکی نادر را نجات بدهم، نفهمیدم دیوار از کجا سبز شد، پایم کوبیده شده توی دیوار.

دقایقی بعد دعوای جزئی با همسفر داشتم، لج کردم، لنگ لنگان رانندگی کردم، بعد از ساعتی دیگه نتونستم کلاج را فشار بدم و با گردنی کج مجبور به تماس با همسفر شدم، هیچی دیگه الکی الکی انگشت کوچولوی پایم شکست.باورتون نمیشه یک انگشت کوچولو  چه بلایی سر آدم میاره. اگر می‌خواهید یک آدم عجول را بیچاره کنید، تحرک را از او بگیرید. داغون میشه، له میشه، می‌پوکه. الان من دقیقا همین حال را دارم. 

خلاصه که قدر انگشت کوچولوی خود را بدانید و عجله نکنید، چون یک جایی توی اوج بدو بدوهای کارتون، دنیا یادتون را میگیره، مهم‌نیست بهمن ماهه، اوج کاره، مهم نیست ممیزی دارید، خیلی کار دارید.

فعلا


شب آخر

سلام

نمیدونم برای همه اونهایی که شب آخر مسافرها را بدرقه میکنند چطوری میگذره ، شب خانه پدری مزخرف میگذره، خیلی مزخرف. همه باید به روی خودشون نیارن که چه حالی دارن، الکی میخندن، بی حوصله هستن، کلافه هستن و...

مهاجرها احتمالا حال بدی دارند، خانواده مهاجرها حال بدتری دارند خیلی بدتر، همیشه چشم به راهن، همیشه دلتنگ.

بم

سلام

۱۸ سال قبل بود، خوابگاه ۹  دانشگاه صنعتی، حدود ۶ صبح بود یا کمی دیرتر، صدای جیغ از طبقه پایین اومد، مریم سحر خیز که مثل همیشه کله سحر بیدار شده بود به سمت طبقه همکف دوید، لاله بود که جیغ میزد، دخترک زیبا روی و بلند بالا که همیشه تو مراسم‌ها مجری بود و انقدر خودش و اسمش جذاب بود که آدم بشناسش، گوشی تلفن دستش بود و همچنان جیغ میزد، چیزی نمیفهمیدم،  مسئول خوابگاه بغلش کرده بود و با کمک یکی دونفری سعی میکرد از گوشی تلفنی که کسی اونطرف جوابگویی نبوده دورش  کنه. نگاهم رفت سمت تلویزیون که توی لابی خوابگاه بود، اخبار یک ساعتی بود، بم زلزله شده بود، لاله از حال رفت، مسئول خوابگاه نمیتونست نگهش داره، صدام زد، گیج و ویچ تلاش کردم یک طرف دخترک را بگیرم، کشانده شد سمت نیمکت و صدای بلند خانم مسئول را شنیدم که از کسی پیگیر امبولانس دانشگاه بود.

لاله سه نفر از خانواده اش را تو زلزله از دست داد،یادمه یکی دو ترمی دانشگاه هم نیومد.

هرسال ۵ دی که میشه پرت میشم به اون صبح پر از ترس، وحشت و غم و نگاه دخترکی که میلرزید از پاسخگو نبودن کسی پشت خط، هرسال دلم‌میخواد بدونم آیا بهتر شد  با رفتن دوبرابر و مادرش، چطوری زندگی کرد، چطوری ادامه داد، هرسال اسمش توی ذهن‌مان و میره، تنها دخترک بّمی که میشناختم.