سلام
مدتهای طولانی دنبال یک مدل لیوان بودم که آب از توی اون بیرون نمیریزد. از بس که پسرک آب را میریزه روی زمین و همه چیز را میریزه توی لیوان،خیلی این مدل لیوان کمکم میکرد.
چند روز پیش پیدا کردم،خیلییییی به نظرم گرون بود ولی چون خیلییییییی دنبالش گشته بودم احساس کردم باید بخرم. ۲۵۰ هزار تومان نازنین را تقدیم فروشنده کردم . با خساست منکه آشنا هستید انشالا، هزار بار این پول را توی سرم برای هزارجای دیگر هزینه کردم و آخرش گفتم فدای سر پسرک .
چشمتان روز بد نبیند، وروجک لب به لیوان نمیزنه و همین مسئله مبلغ لیوان را توی سرم هزار برابر کرده. هنوز به آینده امیدوارم، شاید انشالا دو قِران از پول لیوان با دو قُپ آب خوردن زنده بشه.
فعلا تا بعد
سلام
به دلیل اشتباه مسخره واحد اداری شرکت الان ساعتی هست که توی اداره بیمه هستم و حالا حالاها هم کارم طول میکشد. چند دقیقه پیش فهمیدم کارت ملی و کلا هیچ کارت شناسایی همراهم نیاوردم.یعنی نتیجه چند ساعت معطلی احتمالا هیچ. تازه مجبور شدم از شرکت با یک ماشین داغون بیام و احتمالابا ماشین داغونتری برگردم.استرس زیاد و حرص خوردن نفسم را تنگ کرده.توی وبلاگهای قدیمی چرخیدم.گیس گلابتون عزیز که همچنان فعال است و مطالب جالب داره. چندتا پست خوندم، همسفر تماس گرفت، براش کمی نق نق کردم و دلم خواست که آرومم کنه، خدا را شکر که او هم تحت شوک کرونا خیلی تغییر کرده، آرومم کرد،قربان صدقه ام رفت، نفس کشیدنم آدمیزادی شد و آروم شدم.
دلم نمیخواد لحظه هام با حال بد بگذره، فرصت زندگیمون خیلی کمه.
سلام
بعد از سه هفته پشت میزم نشستم و دارم تلاش میکنم برگردم به فضای کار.یکی دو شبی که فکر میکردم زندگیم روی صفحات آخره و حال و هوای بدی داشتم با خودم همین میز و تصویر اتاقم را تصور میکردم. تصور کردم روزی که پشت این میز باشم یعنی خیلی چیزها تموم شده و زندگی عادی شده و امروز همون روزه.
گاهی دوست دارم سرم روی زمین بزارم و هزار بار بگم ممنونم برای این نفسی که به راحتی می آید و می رود.
سلام
به هول و قوه الهی قراره امروز برگردیم خونه، خونه خودمون. یک هفته ای با کلی استرس و نگرانی خونه مادر بودیم و بلاخره تمام شد.
خیلی سخت حال و احوال قبل بیماری یادم میاد، انگار که سالها از اون روزها گذشته اما هرچه که بود سه هفته بسیار عجیبی گذراندیم، خیلی عجیب. در کنار همه سختیهایی که بود یک چیزی خیلی سختتر بود، احتمال انتقال بیماری به عزیزانت وقتی توانایی هیچکاری نداری و مجبوری از تماس موجود. شنیدن صدای پسرک از پشت در و بغل نکردنش.
اینکه دیشب پدر بغلم کرد وگفت فکر میکرده شاید هیچ وقت منو نبینه.
نمیدونم این بیماری چطوری ایجاد شد، گسترش پیدا کرد، دنیا را تکان داد اما واقعا در کنار تکان دادن دنیا توی وجود خودم را خیلی تکون داد، خیلی، حالا تا کی اثربخش باشه خدا داند.
این روزهای آخر که سرگیجه هام متعادلتر شده بود ، سراغ کتابخانه پدری رفتم. کلی از کتابهای نوجوانیم اینجاست، کتابهایی که با کلی داستان پولشون را جمع میکردم و میخریدمشون.
یک کتابی بود سال ۷۲، خاله ام بهم هدیه داد، خاک سرخ نوشته شهره وکیلی. نمیدونم چند ده بار کتاب را خوندم، توی این چند روز هم دوباره خوندمش و دوباره یاد حس و حال اون موقعها افتادم.
سه هفته از دنیا فاصله داشتم و نمیدونم چقدر طول میکشه برگردم به دنیای روتین اما دلم مقخواد بخشی از حال و هوای این سه هفته را توی ذهنم نگه دارم.
حال دلتون خوب باشه الهی.
سلام
یکی از قسمتهای بد درگیری کرونا برای من حضور هرروزه در درمانگاه برای تزریق سرم و یکسری چرت و پرت درون اون بوده. دو هفته اول توی یک مرکزی میرفتم که بسیار خلوت بود. بعد از دو هفته به دلایل مختلف مجبور به حضور در خانه پدری شدم و خوب طبعا درمانگاه جدید. محل جدید بسیار شلوغه، خیلی خیلی شلوغ و بدتر از اون حضور تعداد زیاد کودک هست. امروز در بخش تزریقات ۷ کودک در زمان حضور یک ساعت من سرم زدند و خوب تجربه شنیدن گریه ها و فریادهای این فرشته ها بسیار تجربه دوست نداشتنی بود. تمام مدت سعی کردم از فرشته های مراقب بچه ها بخوام درد این بچه ها کمتر بشه .
از تصویرهای بد دیگه این روزها حضور زیاد در کنار صندوق درمانگاه ها و نراتزوری درمانی و مشکل پرداخت بیماران هست برای رقمهایی نه چندان بالا. زیاد دیدم مردها و زنانی با چهره های مضطرب از نگرانی بیماری و درمانده از پرداخت هزینه های زیر صد هزارتومان. چندتا تصویر قفل شده توی ذهنم و کنار نمیره.نمیدونم چوب جادویی لازمه، قدرت ماورائی لازمه، چی لازمه برای کمی کم کردن درد تمام نشدنی مردممون.
یک مورد بی ربط، من ارادت زیادی به دکتر نم.کی وزیر بهدا.شت دارم. تلاش زیاد ایشون در زمینه هایی که توی کار باهاشون برخورد داشتم را دیدم و یکی از پرتلاشترین و باوجدانترین انسانهای توی زمینه خودش دیدم. چون این روزها هجوم زیادی را دیدم به ایشون دلم خواست فقط اینجا اسمی از ایشون برده باشم. در رابطه با کثیف بودن دنیای سیاست و البته کثیفت بودنش توی مملکت خودمون خوب فعلا جانی برای تایپ کردن ندارم.
روی تخت که میخوابم خیره به سقف زشت، یک چیزی را با خودم تکرار میکنم که قطعا سهم ما از زندگی روزهای قشنگتری هم خواهد بود،قطعا دنیا قرار نیست همیشه خودش را از پشت ماسک به پسرم نشون بده و زیباییهاشرا ذخیره کنه برای نسلهای بعد.