سلام
اگر بگم به اندازه دکترهای ملاقات شونده تو این دو هفته، درمان جورواجور دیدم والا غُلُو نکردم. عجبا. هرجا میرم یک حرف جدید. آخرینش هم یک جوجه کوچولو که عجیب رفته رو مهم. پسره پلنگ کم مونده بود لُپَمو بکشه،عجبا، اه اه اه.
دلم پر میزنه برای روزهای عادی و روتین. روزهای بدون سرفه و بدون بوی گند توی بینی. روزهای بغل کردن پسرم و همه.
دلم سرکار رفتن و اتاقمو میخواد، همون اتاق که توش گلدون دارم با همه نق نقهای روتین کار.
سلام
همه ما روزهای سخت توی زندگیمون زیاد داشتیم اما واقعا خیلی تلاش کردم یادم بیاد روزهای سختی که شبیه چند روز گذشته برام بوده. بوی کپک پیچیده در بینیم که اجازه خوردن و نوشیدن هیچ چیزی را بهم نمیده.تنگی نفسی که با هر دم و بازدم انگار جریانی از مذاب وارد سیستم تنفسی میکنه سرگیجه پیوسته و البته یکسره روی تخت خوابیدن بدون اینکه توانایی انجام هیچ کاری داشته باشی، حتی چک کردن گوشی.این مورد آخری جدی جدی داره کلافه و خُلَم میکنه.جدا از تبعات جسمی کرونا،روح و روانم بیشتر داره آسیب میبینه. توانایی فکر کردن به هیچ موضوع و کاری ندارم و نمیدونم چطوری میتونم به زندگی روتین برگردم.
شرمنده برای نق نق زیاد. حال و احوالم پریشانی و تنها چیزی که میتونم بگم اینه که هرچقدر میتونید مواظب باشید تو دام این لامصب نیفتید.
سلام
حال و احوال بهاری شما بخیر باشه انشالا
از آخرین پستی که نو شتم بارها و بارها توی ذهنم برای اینجا مطلب نوشتم اما نشد اینجا ثبت کنم. تعطیلات عید متفاوتی را با حضور نیما گذراندیم و صادقانه بگم بسیار سخت بود و پر دردسر.از همه خاصتر هم شرایط سختگیرانه شرکت بود برای عدم ابتلا به کرونا و مقررات سختگیرانه برگشت به کار.
اولین تست من منفی شد و با خیال راحت پا به شرکت گذاشتم و سه روز بعد با هجوم انواع علائم مجبور به تکرار تست شدم. لحظه دریافت جواب مثبت تست یکی از لحظات تلخ زندگیم بود. نه برای نگرانی خودم برای تمام آنها که با اونها در ارتباط بودم.تمام علائم با دیدن نتیجه مثبت تست با چندبرابر قدرت در وجودم ظاهر شد و بلاخره بعد از ماهها تعقیب و گریز در دام ویروس افتادم. ۸ روز گذشته چه برای خودم و چه برای همسفر و البته پسرک جزء سختترین روزهای زندگیمون بوده. باور نمیکردم نفس کشیدن ساده، حرف زدن معمولی، نشستن، بلند شدن روزی جز آرزوهای دست نیافتنی شود .نگرانیهای عجیب و غریب پدر و مادرم و تمام دوستانم را هم اضافه کنید به این حجم درد و البته عذاب وجدان مبتلا کردن دوستی را که به هوای تست منفی اولیه خیلی راحت و بدون ماسک در کنار هم نشستیم.
کلیشه ای حرف نمیزنم اما اگر کمی از رنج و دردش را بشناسیم رعایت کردن قوانینش خیلی ساده تر خواهد بود. نمیدانم تهش به کجا میرسه. در حال حاضر یک مسیر مذاب سوزاننده از گلویم تا ریه هایم در جریان است. حس تهوع و سرگیجه هشت روز است که امانم را بریده. تبعات کار هم بماند فعلا.
بعد از ۸ روز تازه تونستم گوشی دست بگیرم. مواظب خودتون باشید لطفا. تجربه اش با شنیدنش خیلی خیلی متفاوت هست.
سلام
نه اینکه موضوع پست قبلی خیلیم باحال بوده، از اون موقع تا حالا هم توی صدر مونده و اون عنوان زشتش هی توی چشم و چار من میره.
مشغول بدو بدوهای آخر اسفند. انشالا سرفرصت میام احوالپرسی.
فعلا
سلام
اسفند همیشه ماه شلوغ و پرکاری هست، برنامه های ممیزی همکه بهش اضافه بشه ، نفس میبُره. تو هفته گذشته دوبار ده شب خونه بودم و دوبار هم پسرک را تنبیه بدنی کردم چون جسمم طتقت دردهای حاصل مو کشیدن را نداشت، تو آینه که خودم را نگاه کردم رسما یک آدم وحشی و نفهم را دیدم و البته سکوت مطلق همسفر تو این یک هفته تیر خلاص را به ته مانده روح و روانم زده.
برای جلوگیری از آسیب بیشتر پسرک و البته سکته کردن خودم و بازهم برای کم کردن فشار روانی حس و حال منجمد همسفر تصمیم گرفتیم ایشان و پسرک چند روزی به خانه پدری بروند و هم آنها استراحتی کنند هم من بچسبم به کار و قال قضیه را بکنم.
حالم اما الان به تلخترین شکل ممکن زهر است، مزخرف است.بستنی و هله هوله را جایگزین من کردند تا پسرک بهانه ام را نگیرد و من احمقانه روحم را خراش میدهم و فکر میکنم گاو روی لیوان بستنی مادر مناسبتری نسبت به من نیست؟
*سکوت همسفر، سکوت مزخرفش تمام انرژی باقی مانده ام را نابود میکند.
فعلا