سلام
پسرکم در آستانه دوساله شدن است. شرایط خاص امسال اجازه مهمونی و تولد بازی مفصل نمیده و خوب این اصلا خوشایند ما نیست.سعی کردیم فضای خونه را متفاوت کنیم، پوستمون را کنده از اصرار به نانای کردن و چراغهای چشمک زدن را روشن کردن.
نزدیک تولدش که شده یک جورایی حس گنگی پیدا میکنم. خیلی زیاد به مادر بیولوژیکیش و حس و حالش توی این روزها فکر میکنم. اینکه چه فکری داشته، به فرشته توی وجودش چطوری فکر میکرده، چکار میکرده، به پسرک چی میگفته و...و اینکه الان این روز را چه حالی داره، امیدوارم یادش نباشه، اذیت نشه، غمگین نباشه اصلا یادش نباشه، اگر که اینطور نباشه خیلی اذیت میشه.
اینجا نوشتم که آروم بشم و به خونه برسم. شب تولد باید خوب بود. خوشحال بود، مریم به فدای بند بند وجودش.
سلام علیکم
میگما چه خوبه اینجا هست. قشنگتقش همونی را بازی میکنه که باید باشه و نیست. صبح که توی سرویس تلخ بودم و نوشتم، چشمم افتاد به طلوع فوق العاده خورشید. انقدر خوشگل و ناز بالا می اومد که آدم محوش میشد و آرامش تو خونش جریان پیدا میکرد. تلخیهای ذهنم را که اینجا آوردم و نوشتم سبک شدم و آروم. به جهنم که اون بغل و گوش شنوا لا موجوده. اینجا که هست.
بین اتاق من و همکار فعلی و دوست سابق یک دیوار شیشه ای هست. چشم تو چشم هم هستیم. قبلترها این چشم تو جشنی خوب. چشمکی، لبخندی، ادا اصولی حالم را جا می آورد اما الان دیوار شیشه ای برام شده مثل یک غار تاریک که میبلعه وجودمو. هنوز این حجم از حماقت از خودمو باور ندارم. بی خیال
تا بعد
سلام
نزدیک تولد پسرک که میشه قلبم یه جور بدی بیقرار میشه، حال و هوای روزهای آخر بارداری آن زن تو سرم میچرخه. نگران بودنش، دغدغه اش از جدایی، فکر و خیالها و غصه هایش. یک چیزی میشکنه تو وجودم از روزهایی که گذرونده، پر سوال میشم ازفکرش. از اینکه چی بهش گذشته. از اینکه با پسرک چه حرفهایی زده. چطوری خداحافظی کرده. ایکاش میشناختمش. میدیدمش. ببینم این جواهری که تو خونه منه شبیه کیه؟
*روزهای خشمگینی میگذرونم. از دو نفر از نزدیکانم چنان دور خوردم که هنوز از شدت شوکش مات و مبهوت میشم. با مادرکم یکی از بدترین بحثهای زندگیم را داشتم،این حجم از زبان همدیگر را نفهمیدن را واقعا باور نمیکنم،هردو هم بد زخم میزنیم به هم،زخمهای کاری و اساسی و قطعا این زخمها بعد از گذشت سالها هم خوب نخواهد شد. همسفر هم که مثل همیشه، یک خط صاف و بدون نوسان،سرش به کارش مشغول است و البته پسرک. گاهی آرزو میکنپ ایکاش از دانشجوهایش بودم، مجبور بود گاهی همراهم باشد،یا کاش زنی وابسته بودم، حداقل مجبور بود گاهی کنارم باشد. گاهی همراهی کند.
میدونید تصورم از لحظه مرگم چیه؟که قطعا یک آرزو و حسرت خواهم داشت. یک بغل و آغوش یا یک شانه و تکیه گاه که گاهی به آن فشرده شده باشم و او صرفا گفته باشد آرام باش. من هستم. جنس آغوشش همسرانه باشد یا مادرانه یا دوستانه مهم نیست فقط حسی باشد برای همراهی.
سلام
شبتون خوش باشه الهی.
در اعماق وجودم یکی از ترسناکترین تعاریفی که از قیامت شده، آشکار شدن تمامپنهانیهاست. یک حس ترسناک و خجالت آور د پر از اضطراب. احتمالا توی همین دنیای موجود هم باز شدن یک مسئله، مطرح شدن مسائل مخفی، لو رفتن و چیزی شبیه اینها تجربه ای بسیار سخت و سنگین هست .
برای من چند مورد لو رفتن پیش اومد که بسیار دردناک بود. دلممیخواهد حس و حال تجربه اون روزها برود و برنگردد، اما هیچ وقت تصوری نداشتم که اون طرف قضیه بودن هم چقدر درد داره. یعنی صرفا مجرم و مقصر بودنه آزار دهنده نیست، خود مظلوم و قربانی بودنه هم عجیب درد داره و لو رفتن آنها که بهشان اعتماد کردی همچین طعم شکنجه داره.
متاسفانه، شوربختانه، من آدم برونگرایی هستم. یعنی تمام حس و حال بدم با حرف زدن از بین میره. شرایط زندگیم طوری پیش رفت که از خیلی از دوستانم دور شدم، از خواهرم و البته برادرکم که گوش شنوایم بود دور شدم، همسفرم با هرچه مشغولتر شدن در کارش نشان داد خیلی علاقمند به شنیدن حرفهای گاها تکراری من نداره. حضور پسرک در زندگیم، نداشتن یکهمراه در کنارم صرفا برای شنیدن ترسها و نگرانیهام(همسفر در نگهداری از جوجه بسیار بیشتر از من وقت میزاره)،پیشرفت سریع توی کارم و به دنبالش زیاد شدن حواشی کار و استرس و مسئولیتش در کنار اخلاق و علاقه مزخرف من برای صمیمی شدن با همکارها علی رغم تجربه بد گذشته باعث نزدیک شدن دو نفر از همکارها به من شد. یک گروه سه نفره بودیم، بسیار بسیار لحظات خوبی داشتیم، بسیار بسیار بودنشان بار روانی همه آنچه بالاتر گفتم کم کرده بود. تصورم خیالم شناختم یک رابطه دوستانه بود . کم کم تو فرصتهای محدود حرف زدیم، درد و دل کردیم.خیلی از نگرانیها و استرسهای من با اونها مطرح شد. من گفتم و آنها میشنیدند. پایمان به منزل هم باز شد. توی کار یک تیمقوی شناخته شدیم و من ، مریمی که در آستانه ۴۰ سالگی داره قرار میگیره، مریمی که مسئولیت تربیت یک فرزند را داره، مریمی که مثلا دیگه باید بتونه آدمها را بشناسه باز هم آزموده را آزمود و باخت.
گروه سه نفره ای در کار نبود. دو گروه یک و دو نفره بود که خیلی بامزه درد و دلهای احمقانه یک نفر میشه سوژه غیبتهای دو نفر. تمام وجودم درد میکنه از حماقت خودم. از حماقت خودم و از حماقت خودم. ایکاش که این نیز بگذرد.
*ممکنه چیزی نفهمید که چی نوشتم.مهمنیست، گوش شنوایی که ندارم. اینجا مینویسم شاید کمی از درد وجودم کم بشه.
**مثلا رفقا، این رسمش نبود.
***اعتماد نکنید، نکنید . به هیچ کسی، حتی عزیزترینهایتان
سلام به روی ماهتون
آذرماه که به پایان میرسه کمی دلگیر میشم، دلم برای حال و هوا و عطر پاییز تنگ میشه شدیدا. برای خش خش برگهای زیر پا به ویژه امسال که پسرک هم شدیدا مشتاق خرد کردنشان زیر پاهایش شده. ته دلم به خدا میگم میشه پاییز بعدی را هم ببینم؟
مثل سالهای قبل امسال هم برای ما پر بوده از تلخی و شیرینی اما شاید به دلیل شرایط خاص امسال ، سختیهایش بیشتر دیده شد. چتد نفر از عزیزان را از دست دادیم که متاسفانه به دلیل مراسم نداشتن، روزهای خیلی سختتری گذشت برامون.برای پدرکم شاید سختتر از همه بود. خیلی غمگین شده و خم شدن شانه هایش دلم را میلرزونه. نزدیکش هم نیستم که کمی دستش را بگیرم و کم کنم غصه این از دست دادنهای ناگهانی را. دلم پر میزنه برای عطر وجودش.
امسال بعد از سالها برای اولینبار برادرک را نداریم کنارمان و حال و هوای مادرکم گفتنی نیست. دلمان تنگ شده و به روح مخترعان نرم افزارهای جدید درود میفرستیم که چه خوب که حداقل میبینیمش.
پسرکم، پسرکم دل میبرد از مادر گاهی خسته و کم حوصله اش و البته همیشه عاشقش. اصرار به گفتن و تکرار هرچه میشنو دارد و وای وای از گفتنش.
خبر خوب.برادرک خانه خریده و همه ما خوشحالیم. خیلی خوشحالیم.