مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

یک‌شب سخت داشتیم، همسفر واکسن زده و تب داره، دو نفر از دوستان نزدیکشون سه روز هست با داشتن نامه الزام به بستری موفق به پیدا کردن تخت خالی در کرج و تهران نشدند و متاسفانه حال یکیشون خیلی بد هست.

برای کم کردن رنگ استرس این روزهاپسرک را شدیدا بدخلقی  هم‌ میکنه ، در هر حالی آهنگهای جفنگ‌میزارم و مثلا قِر میدهیم و غذا میپزیم و کار های خونه را هم سروسامان می‌دهیم اما راستش حتی موقع گوش‌دادن جینگولگهای شاد، اشکم آروم آروم میاد پایین.

شرایط کارم تو کارخونه یه طوری شده انگار به تلنگری بندم برای از هم‌پاچیدن. یک دفتر نقاشی همراه یک پروانه بزرگ وسطش(دوست جانی گفت پروانه نیست و سنجاقکه)روی میز کاری‌ست. غم کارم که زیاد میشه چند لحظه ای رنگ میکنم،تصویر بزرگه و من به خودم قول دادم ، رنگ‌ که کامل شد، من‌ هم به روح و روان و جسمم اجازه زندگی بدهم.

فعلا

سلام

گفته بودم که با خودم قرار گذاشتم هرموقع هواپیمایی در حال فرود یا صعود ببینم لحظه اعلام یک آرزو هست؟ به قول همسفر make a wish

باورتون میشه امروز صبح چهار هواپیما پشت سر هم فرود آمدند؟(خدا را شکر با خودمان قراری مبنی بر باربری بودن یا مسافربری بودن هواپیما  نداشتیم).

صبحپ دل انگیز شد از دیدنشان و تند تند آرزوهای  کوچک و بزرگ و گفتم.


سلام و صدسلام به رهگذر های عزیز این خونه

ایشالا که حال  دلتون خوب باشه. حال و احوال من هم خوب و بد با هم.یک  اعترافی بکنم اول صبحی اینجا، از همونا که جای دیگه نمیشه گفت و آدم باید دهان خودش را بدوزه.

تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم، رفتار ها و خصلتهای بد زیادی داشتم اما تجربه یک مورد خیلی بد را نداشتم تا همین اواخر. در موردش زیاد خونده بودم اما خوندن و شنیدنش هیچ شباهتی به درکش نداره. تو این ۱۱ روز گذشته به جرئت میتونم بگم یک دقیقه آرام نداشتم و چنان توی خودم شکنجه شدم که فکر میکنم سلول به سلول تنم  داره میشکنه. توی روز کجدار و مریز کنار میام اما امان از شب، مثل یک اژدهای هفت سر میشه و چنان در هم میپیچیم و گلاویز میشیم که خودم باورم نمیشه میتونم اینقدر ترسناک بشم.

حسادت، یک کلمه چند حرفی کوچک اما  چنان ویرانگر که توان لحظه ای خواب و آرومش و زندگی را در ۱۱ روز گذشته از من گرفته.در تمام سالهای گذشته یادم‌نمیاد به کسی اطراف همسفر حسادت کرده باشم ، به زندگی کسی، به داشته های دیگران و ...اما چند روز قبل تمام معادلات ذهنیم با پیشرفت و ارتقا یکی از دوستانم در محل کار به هم ریخته. یکی از بهترین همراهان و همکارها و البته گوش شنوا و سنگ صبور من که با هم پله پله جلو آمدیم به دلایل مختلف که البته یکیش هم شایستگی خودش هست  ناگهان جابجا شد و بالا بالا رفت،نمیدونم چی آتش را به ر وح و روانم انداخت و باعث شد یک دوره از تلخترین و سختترین های زندگیم را بگذرونم و نتونم کلامی هم در موردش حرف بزنم، از دست دادن همراه چند ساله ام، گوش شنوایی چند ساله ام، آرامبخش محل کارم ، هرچی که بود هنوز بعد از این مدت نتونستم حتی تبریک بگم، حتی نشون بدم که خوشحالم، هرشب بعد از چند دقیقه که کابوس میبینم از خواب میپرم و میگم خواب بوده اما بعدش یادم میاد خواب نبوده و واقعیت همینه و همین کل خواب را میپرونه و یک شکنجه شبانه شروع میشه.منی که صبح به صبح با خوشحالی به سمت محل کار میرفتم الان به جان کندن افتادم و فقط یک‌ چیز را عاجزانه از خدا میخوام، آرومم کنه ، آرومم کنه، کمکم کنه و الهی که هیچ کدومتون توی حال و احوالهای خودتون لحظه ای حس مزخرف و کشنده را تجربه نکنید،فلج میکنه روح و روان آدم را.

شبهای پر حماسه

یک چیزی ته قلبم درد میکنه،  از سال ۷۶ هر چهارسال توی خرداد ماه یک جیزی توی دلم بود ، یک‌تنیدواری، یک دلیل برای تلاش اما، حس گند امشبم را هیچ شبی نداشتم، حس ترس امشبم را هم شب دیگه ای نداشتم، فقط یک آرزو دارم، خدایا، خداوندا تو کنارمون باش، خودت این مملکت را حفظ کن.