سلام
صبح زیبای آذرماهیتون بخیر
تازه تو سرویس نشستم و فرصت کردم زیپ بوتم را ببندم و شلوارم را مرتب کنم. دکمه های لباسم را هم در حال ورود به سرویس تونستم ببندم. بعضی صبحها پسرک خیلی پر انرژی قبل یا همزمان با من بیدار میشه و نتیجه میشه اینطور آماده نبودن . البته همراهیش با همسفر تا پای سرویس خوبه چون روزهای دیگه که خوابه و حدود ده دقیفه ای تنها تو خونه هست استرس بسیار میکشم از احتمال زلزله و تصادف خودمون وهرچیزی باعث بشه جوجه ت تنهایی بیدار بشه و ما کنارش نباشیم. خلاصه روزگاری داریم دوستان .
فعلا من برملالای سرویسی.
سلام
خوبین دوستان؟ حال و هوای زیبای آذرماهتون چطوره؟
یک کاری دستم بود تمامش کردم، نیاز به تجدید قوا و افزایش سطح انرژی برای شروع کار دوم داشتم، گفتم قدمی اینجا بزنم.
تو سالهای مختلف زندگیم روی چند نفر حساب کرده بودم، از عزیزترینهایم و جایتان خالی نباشد، چنان دوری خوردم هربار که انگار سهمگینترین ضربه به صورتم خورده، جوری که تا مدتها دور خودم میچرخم از قدرت ضربه اش. بارها و بارها این اتفاق تکرار شده و من در این زمینه همان احمقی بودم که روز اول هم. این مدت اخیر آنقدر درد کشیده ام، آتقدر زجر کشیده ام که روحم جای درد اضافه ندارد. یک ساعت، حتی یک ساعت خلوت هم ندارم که خودم را بغل کنم و از درد وجودم کم کنم. تنها لحظات، ثانیه ای جلوی آینه هست که به خودم خیره میشوم و سعی میکنم دست از تنبیه ذهنم بردارم و به خودم قول بدهم که فرداها روز بهتری است.که دیگه جز به آغوش خودم و کلام خودم احدی را محرم روح و روانم ندونم اما...
میدونم چند ماه دیگه، چند سال دیگه که درد این روزهایم کمرنگ شود باز تکرار و تکرار.
*پسرک قرص مسکنی است که دقایقی دنیایم را بهشتی میکند اما زمان که میگذره، پر میشم از ترس و وحشت که مبادا این حماقتها و رفتارهای ساده لوحانه را از من بیاموزد؟
سلام همه دوستان
پسرک اصرار زیادی به حرف زدن و تکرار هرچه می شنود دارد و قائدتا از گوش من هرچه میگوید بسیار زیباست و دلی میبرد از من اما ، اما دو کلمه پیوسته است که دوروز است میگوید و من هربار با شنیدنش ذوب شدم و مُردم و دوباره زنده شدم. ماما مَیَم. فکرش را بکنید سالهای سال، درون خودت ، به تنهایی یک کلمه را تکرار کردی، آرزو کردی، حسرت خوردی و حالا یک شب، یک دفعه پسرک کنار گوشت در آغوشت بگوید.همان لحظه حس میکنی زندگی هرطوربوده، هرطور باشد، این لحظه نابش همه چیز را جبران میکند.
*حال و روز کارم در کنار حال و احوال جامعه ، انرژی ام را تحلیل برده. همه فانتزیهای انرژی مثبت و جذب خوبیها و ... را امتحان کردم اما گاهی میزان سختی واقعیت با فانتزیهای امیدوار کننده خیلی فاصله دارد . قطعا روزگار این طور نخواهد ماند و تغییر خواهد کرد اما ایکاش کمی زودتر.
*یک اخلاقهای گند و داغونی دارم که خودم میدانم چقدر چرت هستند ، تمامتلاشم را کردم شاید تغییری کند، کمتر شود، کمرنگ شود اما دریغ از ذره ای تغییر. بارها و بارها آسیب دیده ام و آسیب زده ام البته اما....فکر میکنم تا لحظه مرگم از خودم شاکی باشم که نتونستم کاری برای بخش مزخرف بکنم.