سلام
حسم این روزها شده مثل توپ وسط یک زمین بازی، شوت میشم به هر طرف، با هر نفر. میخوام مقاومت کنما اما قدرت ضربه ها بیشتر از مقاومت منه. از این طرف به اونطرف زمین تو حرکتم بدون اینکه بدونم بلاخره کی از زمین بازی خارج میشم.
*نهار امروز شرکت را بسیار دوست نداشتم. فکرش را بکنید معمولا گرسنگی به من امان فکر کردن در مورد طعم غذا نمیده، وقتی یک چیزی را دوست نداشتم دیگه اوضاع خیلی خرابه.
*قدیما توی فرم استخدام یکسوالی بود که میپرسید در مورد ویژگی مثبت و منفی خودتون بگید. معمولا ویژگی مثبت به ذهنم نمیرسید، از منفیها هم خجالت میکشیدم. هی میومدن جلوی چشمم و هی نگاهم راومیچرخوندم که یعنی من نمیبینمتون. الان که خیلی گذشتهبازهم توی انالیز خودم همون منفیها هست، بدون تغییر . انگار فقط مریم ۲۰ ساله شده مریم ۳۸ ساله.
اعتماد کردن، اعتماد کردن و اعتماد کردن یا به عبارت خودمونیتر ساده لوحبودن، احمق بودن.
فعلا
سلام
صبح زیبای ابری و مه آلودتان بخیر خوشی
یادش بخیر کمی قبلترها بهمن ماه بود و عالم جشنواره وذوقهایش. آنقدر درگیر شدم که انگاری صدها سال میگذره از روزهای پرهیاهو و شلوغ بهمن.
عجب واقعا عجب از سرعت زندگی.
سلام
آخرین صبح زیبای دی ماهتون بخیر باشه انشالا.
حال و احوال من و اهل بیت هم، شُکر میگذرد. یک موقعهایی یک شوکی وارد میشه کمی گیج میزنیمدور خودمون ، زمان که میگذره،راه نفس باز میشه و با خودمون میگیم آخیش، این یکی هم گذشت.
احتمالا خیلی وقتها گفتم که من چقدر آدم حرف زدنم، وقتی خسته میشم، عصبی میشم، مضطرب میشم و...دقایقی یک گوش و یک آغوش لازم دارم. چند دقیقه که حرف بزنم، نق نقم را که بگم آروم میشم و تمام و البته که وای به حالم وقتی این گوش نباشه.
گفتن بعضی چیزها حتی به اون گوش شنوا هم گاهی ممکن نیست، پس به اینجا پناه میارم. یکی از همین نگفتنیها موضوع فرزندم هست. خیلی از حس و حالهای بد بعد از اومدن نیما کم شد و تغییر کرد اما گاهی ، گاهی یک اتفاقی نفسم را کم میکنه. یک چیزی یک جوری پا میزاره روی گردنم که زندگی کردن یادم میره.انگار که یه آرزوهایی یک جاهایی اون ته تها حضور دارن و گاهی یک تلنگر یک طعم تلخ را میفرسته توی وجودت. میدونم که نباید باشه ،حسش غلطه ولی خوب آدمها گاهی حساشون را انتخاب نمیکنند فقط میتونند کنترلش کنند.
از این حسها عبور کردن خیلی راحتتر میشد اگر یک نفر، فقط یک نفر آروم دستش را میزد روی شونت و میگفت من میفهممت، میگذره عزیزم.
لبخندهایی که پسرک میزنه، آغوشی که به رویت باز میکنه مرحمی میشه برروی تمام این حس و حالهای دوست نداشتنی و این منرا کمی میترسونه. نکنه که پسرک بشه جایگزین همه نبودنها و وابستگی بهش اونقدر زیاد بشه که یک روزی من بشم مانع نفس کشیدن اون.
سلام
پسرکم در آستانه دوساله شدن است. شرایط خاص امسال اجازه مهمونی و تولد بازی مفصل نمیده و خوب این اصلا خوشایند ما نیست.سعی کردیم فضای خونه را متفاوت کنیم، پوستمون را کنده از اصرار به نانای کردن و چراغهای چشمک زدن را روشن کردن.
نزدیک تولدش که شده یک جورایی حس گنگی پیدا میکنم. خیلی زیاد به مادر بیولوژیکیش و حس و حالش توی این روزها فکر میکنم. اینکه چه فکری داشته، به فرشته توی وجودش چطوری فکر میکرده، چکار میکرده، به پسرک چی میگفته و...و اینکه الان این روز را چه حالی داره، امیدوارم یادش نباشه، اذیت نشه، غمگین نباشه اصلا یادش نباشه، اگر که اینطور نباشه خیلی اذیت میشه.
اینجا نوشتم که آروم بشم و به خونه برسم. شب تولد باید خوب بود. خوشحال بود، مریم به فدای بند بند وجودش.
سلام علیکم
میگما چه خوبه اینجا هست. قشنگتقش همونی را بازی میکنه که باید باشه و نیست. صبح که توی سرویس تلخ بودم و نوشتم، چشمم افتاد به طلوع فوق العاده خورشید. انقدر خوشگل و ناز بالا می اومد که آدم محوش میشد و آرامش تو خونش جریان پیدا میکرد. تلخیهای ذهنم را که اینجا آوردم و نوشتم سبک شدم و آروم. به جهنم که اون بغل و گوش شنوا لا موجوده. اینجا که هست.
بین اتاق من و همکار فعلی و دوست سابق یک دیوار شیشه ای هست. چشم تو چشم هم هستیم. قبلترها این چشم تو جشنی خوب. چشمکی، لبخندی، ادا اصولی حالم را جا می آورد اما الان دیوار شیشه ای برام شده مثل یک غار تاریک که میبلعه وجودمو. هنوز این حجم از حماقت از خودمو باور ندارم. بی خیال
تا بعد