سلام
به لطف دنیای مجازی، چند ساعتی هست که همراه برادرم هستیم در بیمارستان، منتظر فرشته کوچولو هستند ، او لحظه لحظه خبر میدهد و ما تصور میکنیم آنجا در اتاق انتظار کنارشان هستیم، امیدوارم چشم بخیل حکو.مت همین باقی مانده مجازی را از ما نگیرد، همین کوتاه دبدنها و بودنها را.
به لطف مزخرفات سفارت و ویزادهی، پدر و مادر همسر برادرم در آخرین لحظه و با صرف هزینه سرسام آور توانستند پیزا بگیرند و همین دو سه ساعت پیش، کنار بچه ها رسیدند، تصور میکنیم دنیا اگر مرز نداشت، اگر خیلی چیزها نداشت چقدر دلنشینتر بود.
دلم برادرم را میخواهد زیاد، دلم لحظه زیبای دیدن دخترش را میخواهد ،دلم همراه بودنشان را میخواهد.
سلام
به لطف عدم تغییر ساعت و جابجا شدن به منزلی که آفتاب از تمام روزنه هایش ورود میکند، از چهار صبح بیدار میشویم ، هرچقدر تلاش میکنیم خواب برنمیگرده، به ناچار مشابه خانواده های روستا نشین قدیمی از صبح زود مشغول کار و زندگی میشیم ، همسفر قسمتی از حیاط که هنوز آماده نشده بیل میزنم و من کمی ریحان میچینم که برای نهار همراه داشته باشم، بوته های فلفل تند کاملا به بار نشستند و چشمک میزنند، از آنها هم میچینم. کمی کارهای خانه پیش می رود و کم کم به سمت درب خروج میروم، به لطف ورود یک سوسک بالدار بزرگ از درز توری پنجره، اول شب هم خوب نخوابیدیم و الان گیج خوابم. مسیر کارم آنقدر طولانی شده که بتونم خواب مفصل داشته باشم، اگر گوشی اجازه دهد.
یک هوای خنک و خوبی شده که دلم میخواد ماشین بره همینطوری و به کارخونه نره.الان دلم اصلا کارخانه و حواشی تمام نشدنی اونرا نمیخواد، دلم هیچچیزی از اون کارخانه را نمبخواد،دلم خلوت و خواب میخواد.
سلام
به لطف یک ماموریت کوچولو در همین حوالی، امروز کارخانه نرفتم، با هزارتا ذوق پسرکم را صبح آماده کردم و به مهد رسوندنم، هرچند که شازده قهر بود و فرمودند اصلا دلش نمیخواهد پسر من باشه، چرا ؟چون دیشب مجبورش کردم خودش با دوچرخه رکاب بزنه و من را مجبور به هول دادن نکنه، دندان رو جگر کذاشتم و سعی کردم نشنوم چی میگه، به خونه برگشتم نیم ساعتی وقت داشتم ، به عنوان اولین تجربه های تنهایی ، نگاهش کردم ،هوا فوق العاده خنک و دوست داشتنی بود توی حیاط ، از فرصت خلوت استفاده کردم و هوای فوق العاده را با دود قاطی کردم، به گوشه گوشه های خونه نگاه کردم، انشالا اگر من زنده باشم و روزگار برقرار، حدود هفت هشت سالی مهمان این خانه خواهیم بود، تلاش میکنم دوستش داشته باشم، انشالا که موفقیت آمیز باشه.
باغچه را وارسی میکنم، از دیدن جوجه های کوچولو اندازه فندق، حیرت میکنم، بوته خیار و بادمجان گل داده، بوته فلفل پر شده از فلفلهای ریز، چندتایی بامیه نشسته روی بوته بامیه که به خواست مادر کاشتم،تمام تلاشم را میکنم که حس خوب بگیرم از این تجربه تازه و فراموش کنم که چقدر نمیخواستم به این خونه بیام و البته که توی منطق دودوتای همسفر، حس و حال منفی یا دوست داشتن و نداشتن خونه خیلی لوس بازی و کودکانه هست.
سلام
بعد از یک هفته بسیار شلوغ و سرویس شدن جسم و جانم در خدمتتون هستم.اسباب کشی با وجود پسرکم یکی از سختترین کارهای دنیا بود و نمیدونم چند ماه طول میکشه خستگی فکری و جسمی تمام بشه و من از شنیدن جابجایی منزل چارستون بدنم نلرزه.
خانه قبلی که خالی شد از اسباب و انسان، درب را بستم، گوشه گوشه اش را نگاه کردم،خاطره ها مثل برق از ذهنم گذشتند و ناگهان با گریه منفجر شدم،گریه کردم و هرمدل فحاشی بلد بودم از اعماق جانم به همسفر تقدیم کردم با این سناریوی که چید،از تصور ندیدن و نبودن در این خونه و این کوچه و این محله میخواستم دق کنم و هی غلظت فحشها را بالاتر بردم.گریه که تمام شد مثل آدم رفتم صورت شستم(موضوع گریه ادامه داره)
خیلی چیزها توخونه جدید برامون جدیده و باید کنار بیاییم:
راه رفتن گربه توی حیاط و خیره شدنشون از پشت پنجره (یک شب روباه هم دیده شد)
موکت کف خانه و ریخت و پاش پسرک و سخت نظافت شدن موکت نسبت به پارکت
ضرورت استفاده از دمپایی برای ورود به حیاط بی در و پیکر
دوطبقه بودن منزل و اینکه نصف زندگیم بالا هست و نصفش پایین و من پوکیدم از بالا پایین شدن
وجود کلی آهن زنگ زده در بخشهایی از حیاط، درب حیاط، (من حال بدی با آهن زنگ زده دارم)
وجود الا ماشالا حشره در محوطه و ترس من از حشره
ضرورت آبیاری یک عالمه درخت و گیاه بیچاره که تشنه نگاهت میکنند (من سابقه خشک شدن تمام گلدانهای کوچولو موچولو را تا الان داشتم)
تالان فعلا تو همین مورد ها موندم، لازم به ذکر است که بعد از چیدن منزل جدید، و مجددا خالی شدن از عزیزان ، مجددا که تنها شدم گریه ام درامد، همسفر که به خانه اومد تا ۲۴ ساعت نخواستم که باهاش حرف بزنم ، برای اولینبار در مورد نداشتن غذا هم در دلم گفتم به جهنم که غذا نداره.
دیشب بعد از رسیدن به خونه بعد از بیست و چهار ساعت سرویس کردن همسفر و اطمینان از اینکه به اندازه کافی دیوانش کردم تونستم کمی با خانه ارتباط بگیرم، امروز صبح وقتی در آستانه خروج از منزل با دل در شدید روبرو شدم،علت تشدید گریه های این چند روز را هم فهمیدم.
فاصله خانه جدید تا محل کار همسر حدود سه دقیقه پیاده روی شده، مهدکودک پسرک ۷دقیقه با ماشین و محل کار من خیلی خوشگل ۹۰دقیقه با سرویس،به خونه هم که میریم انتظار دارند یک همسر و مامان جینبگیل ومستون از در بیاد تو، والا به خدا...
فعلا تا بعد
سلام
ساعت به یازده داره میرسه و همسفر هنوز به خونه برنگشته، پسرکم به خواب فرورفته و من گوشه کنار خونه را نگاه میکنم و از همین الان دلتنگش میشم.
چند لحظه ای هست نخ و سوزن را کنار گذاشتم، درگیری منزل جدید خیلی چیزها را تو خونه ما تغییر داده، یکیش همین دوخت و دوز های مورد نیاز پسرکمون. همسفر حوصله، دقت و ظرافت خوبی داره در دوختهایی که اجباری پیش میاد به ویژه در لباسهای پسرک ، متاسفانه الان نیست و مورد اورژانسی پیش اومده. برخلاف او کن خیلی کم حوصله هستم و حتی چندتا کوک ساده هم برام خیلی خیلی سخته، یادمه توی درس حرفه و فن مجبور به دوختن شدم سرکلاس ، با خوشحالی کار را به عنوان اولین نفر تمام کردم ،به محض بالا بردن پارچه دوخت، مانتوی مدرسه هم همراهش بلند شد، به هم دوخته بودمشون.
سرشب پسرک را برای پیاده روی در هوای فوق العاده بعد از بارش تند بردم، در میان یککوچه که قبلترها با هم رقصیده بودیم ایستاد و گفت مامان آهنگ بگذار بلقصیم، مغزم طبق معمول از روز پرتنش کاری خسته بود، قبول کردم همراهش باشم، آهنگ شروع شد و ما میان کوچه رقصیدیم(شاید خیلی هم رقص نبود و بیشتر شلنگ تخته انداختن بود). آقای مهربونی ازپنجره یکی از منازل سر بیرون آورد و دست زد، پسرکم خجالت زده سردر دامانم فروبرد و آقای مهربون کلی آرزوی خوب برامون کرد، حالم خوب شد، خیلی خوب شد.
*تقریبا توی تمام چاله چوله های پرآب کوچه پرید خدای نکرده چاله نپریده باقی نگذاشت.