مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سال ۸۷

سلام

امشب یک آرایشگاهی اومدم که ۱۴سال پیش هم اومده بودم، چهره خانم ، صدای خانم و آرایشگاه همه و همه انکار تو ۱۴سال پیش فریز شده بود، تغییر بزرگ یک عدد کپی از خانم آرایشگر در کنارش بود، دخترش.

خیلی حس عجیب و غریبی بود، انگار ۱۴سال از جلوی چشمم گذشت.۱۴سال پیش خیلی اتفاقها نیفتاده بود، دلم مریم سال ۸۷ را خواست ، مریمی که خیلی چیزها را هنوز تجربه نکرده بود.

صبح ریحانی

سلام

کمی بعد از پنج صبح به روال هر روز از خواب بیدار شدم، بخشی از حیاط منزل سبزیکاری شده و متاسفانه به دلیل زمان محدود ما فرصت چیدن خیلی نداریم. امروز همت کردم و دو سید چیدم که بیارم برای دوتا همکار توی کارخانه ، بوته فلفل را چک‌کردم، فلفل کوچولو زیاد داشت، بزرگ‌ کم، چندتا بزرگ را چیدم و کنار ریحانها گذاشتم، بوته خیار را نگاه کردم، یک دونه تپل پیدا کردم ، گوشه خیار در آستانه خرابی بود، چیدمش برای همسفر و بلاخره آماده کار شدم.

از مورچه های بیشمار که بگذریم (اصلا با مورچه منازل خودتون مقایسه نکنید، بیشمار که میگم واقعا بیشماری)و البته سایر حشره هایی که تمایل زیاد برای ورود به منزل دارند، کم‌کم با فضای خانه کنار اومدم، شبها که همسفر مشغول آبیاری خیاط میشه، معمولا فنجانی قهوه یا چای آماده میکنم و میرم کنارش و تلاش میکنم به خیلی چیزها فکر نکنم، فنجان را که از دستم میگیره خیالم راحت میشه که هنوز جای امید هست.

پسرکم توی دوچرخه بازی ماهر شده، البته هنوز تنها نمیره بیرون ولی کم‌کم داره سیگنالهای من بزرگ شدم را میده هرچند ضعیف، دیروز همینطور که پسرکی را توی محوطه، دوستم، دوستم صدا میکرد، به پدرش تذکر داد بابا من بزرگ شدم لطفا پیش ما نباش.

روزهای زندگی دارند پیش میرن ، با قشنگیهای زیاد، تلخی‌های زیاد، بالا و پایین های فراوان ، یک روز خیابان سیاه پوش، یک روز سفید پوش ،...

توی ذهنم در حال چیدن یک برنامه سفرم، اگر نخندید میگم برای عید ، می‌دونم زود هست اما ذهن من توی شرایط سخت فرار می‌کنه به آینده ، به پسرم روی نقشه مسیر را نشان میدم، به همسفر بی علاقه هتلها را نشان میدم و میرم جلو.

فعلا

سلام

پسرم این روزها وابستگی زیادی به همسفر داره ، اگر مجبور به انتخاب باشه، حتما ایشان را انتخاب میکنه. دیشب یک‌کار خیلی اشتباهی انجام داد، خسته و بی حوصله بودم، داد بدی زدم، خیلی جدی رو به پدرش کرده و میگه این مامان خیلی بد شده دیگه، بگذاریمش توی سطل اشغال.منرا میگید ، وسط عصبانیت هنگ کردم، وروجک چی میگی آخه؟

در حال تلاش برای بهبود روابط مادر پسری هستیم اما متاسفانه دورتر شدن مسیر کار و خسته تر شدن من کار را سخت‌تر کرده.

بگذریم 

سلام

دارم از خیابانی عبور میکنم که مدتهاست مسیرم تعریف شده اما ذهنم یک جوری رفتار می‌کنه انگار که اولین مرتبه هست. نرده خیابان، مغازه ها، چراغ راهنمایی ، همشون ، قبلی‌ها هستند اما یک چیزی عوض شده، ذهنم، مغزم توی چند روز گذشته شرایطی گذرانده که انگار همه چیزم عوض شده. پسرکم قول سفر گرفته بود، چمدان در ماشین بود که مجبور شدم  بیرون بیاوریم و عزیز دلم را به بیمارستان برسونیم، امان از بیمارستان، ای داد از بیمارستان ، ای داد از هرچیز این مملکت، ای داد از جان بی ارزش در این مملکت، ای داد از هیچ‌چیزی که سرجایش نیست، ای داد از اشکهای پسرم، عزیز دلم، مردم و زنده نشدم که نشدم. به آسمان چشم دوختم که تو قطعا یک زندگی به ما بدهکاری، یک زندگی به معنی واقعی زندگی.

پسرکم بهتر شده اما خودم یک جوری از دست خودم رفتم که نمیدانم چطور برمیگردم.

سلام

اگر زندگی روتین شد، اگر کلافه شدیم از یکسری مشکلات ، چند دقیقه به بخش کودکان بیمارستان برید، خود جهنم را می بینید.

دق کردم برای شبی که گذشت، برای پسرکوچولوی نازنینم که درد کشید و خانه را خواست، برای ناتوانی خودم توی کم کردن دردش.

مدتها حتی برای نمونه گیری خون برای تعیین گروه‌خونیش مخالفت کردم و دیشب...

خدای مهربونم مواظب دونه دونه فرشته ها باشه الهی