سلام
با کمی تاخیر توراه شرکت هستم. فکر میکنم از تاخیر باید ممنون باشم که باعث شده توی باران توحاده باشم ، نمیتونم بگم چقدر حالم خوبه از این باران ، اونقدر که حتی کامنت بی ادبانه مدیرم نتوانسته ذهنم را تلخ کنه.
روز گذشته پسرکم حال خوبی داشت.از قبل با هم قرار مترو سواری داشتیم و به خاطر حال ناخوشش ، قرار کنسل شده بود. دیروز بعد از ظهر چند بار پرسید مامان من تب دارم؟نداشت، گفت بریم مترو؟
همسفر همچنان درگیر کار هست، باید راهی برای سرگرمی پسرم پیدا میشد ، مترو گزینه خوبی بود هرچند ، ساعت چهار بعد از ظهر زمان خوبی برای شروع نبود.تلاش کردم حالمون خوب باشه و انرژیم را حفظ کنم که پسرکم بعد از چند روز حال نامساعد و دارو مصرف کردن، جمعه خوبی را تمام کنه.
مقصدی توی ذهنم نبود، سه خط مترو عوض کردیم تا باغ کتاب برسیم ، پسرک از خوشحالی توی ابرها بود، یک ساعتی توی محوطه باغ که به لطف چشمان ضعیف من چیز زیادی هم نمیدیدم بودیم، حسابی دوید و به طرف چرخید.سه مترو باز تغییر دادیم تا به منزل برسیم.همسفر خروجی که و منتظرما بود، پسرکم رقص کنان به طرفش رفت و تا رسیدن به ماشین همهچیز را تعریف کرد، حتی تذکرهای زیاد من برای دست نکردن توی بینی .
ساعت را که دیدم نزدیک به ده شب بود، از شدت خستگی روی پا بند نبودم ، خدا را شکر کار همسفر خوب پیش رفته بود.پسرک را تحویل گرفت و من به خوب رفتم، بیهوش شدم از خستگی و دفعه بعد که چشمم باز شد، ساعت کنی نزدیک به شش صبح بود و روز شروع شد.
سلام
دو روز پرتنش داشتیم تا تب پسرکم پایین بیاد و نمی امد، در مظلومانه ترین شکل ممکن هست و انرژی باز نگه داشتن چشمهایش را هم نداشت. امروز روز بهتری شده برای ما.
جمعه حدود هفت صبح، به رسم هر هفته که برادرکم میزنگد، سلام و احوال پرسی کردیم. این روزها بیشترین حرفهای ما حول وحوش برنامه عید برای دیدن برادرم و خانواده اش هست ، به ویژه قند عسل از راه رسیده. باورتون نمیشه چه جزییاتی رد و بدل میکنیم، هنوز ویزا قطعی نشده، اوضاع مالی قطعی نشده ولی وصف العیش نصف العیش. برادرم برنامه مرخصی اش را میگوید و من از صبحهایی که دخترکش را به همراه نیما به پیاده روی ببرم. صندلی پشت کانتر را نشانم میدهد که من و نیما به دلیل شباهت در سحرخیزی به برادرم ، پشت آن نشسته ایم و در حالیکه ما آب میوه مینوشیم، او پنکیک درست میکنم و برایم حرف میزند، البته با صدای اهسته، چون دیگران خوابند. من میگویم و او میگوید و خدا لعنت کند بد بینی را که هنوز ویزا درست نشده و خیلی کارها مانده، من در ته ته دلم به روز ۲۳فروردین فکر میکنم که میخواهم برگردم و تا همین الان چند باری در خلوتم برای این روز اشکهم ریخته ام . همراه وهم پای تمام این خیال پردازی ها خود برادرکم هست ، قطعا از کیلومترها دورتر از ذهن مریم هم نمیگذره که بخواهم در این موارد با همسفر حرفی بزنم. این رویا پردازی ها هیچ رقمی در فکر و ذهن منطق شناس همسفر نمی گنجد اما من...
خسته که میشم، از محیط کارم بیزار که میشم به خرید برای سفر فکر میکنم، به شیرینی مشهدی با لایه مربای میانش که محبوب برادر وهمسرش هست،حواسم باشد همسر برادر گز پسته ای دوست دارد و خودش بادامی، به پیدا کردن زولبیا و بامیه(چه خوب که ماه رمضان حول وحوش عید میچرخد)، به خرید ادویه، به بردن برنج هاشمی ، به لباس گرم برای خانواده و بودن سال تحویل کنار برادر و خانواده اش. لعنت خدا بر آنچه باعث دوری و حسرت شد و باعث این خیال بافی ها در مورد ساده ترین اتفاقهای زندگی شد، بودن سر هفت سین یک آرزوی سخت شد، پیاده روی با برادر یک رویای دور شد، پشت میز نشستن و از همه جا گفتن یک تصور دور دست.
مادر را به دعا وادار کردم که ویز ایمان تایید شود، که همه اینها که گفتم حسرت نشود. به پسرکم قولها داده ام، خیالهای رنگی نشانش داده ام، الان زود است با مرزها آشنا بشود.
سلام
نیمه شبتون بخیر(خونه ما از نه شب دیگه استارت نیمه شب میخوره).من بنا بر ماهیت پستی که توی کارخانه دارم باید همیشه در دسترس باشم، قانون مزخرفی هست، ولی هست دیگه. بنا بر اقدام چند روز گذشته هم تذکر گرفتم که لیدی جان ، شما با خودت چی فکر کردی که نرم افزارها را به مزاحم نشید تغییر دادی؟همه اینها باعث شد که دیگه جرئت اینکار را نداشته باشم.
امروز درگیری بدی بین پرسنلم و پرسنل واحد تولید پیش اومد ، خیلی حاشیه داشت و خدا میدونه الان که شیفت شب اومده سرکار، چقدر کامنت با انرژی منفی داره میاد روی گوشیم و خواب مریم را پرانده و به همین دلیل اومده اینجا ، تا اونها را نخونه و حواسش پرت بشه.
تلاش کردم پسرکم را بخوابونم هنوز تنها نمیخوابه و شدیدا اعتقاد داره و تکرار میکنه هیچ کسی تنها نیست و تنها نمی خوابه، فقط من تنهام ،تو با بابا میخوابی، فلانی با داداشش ، اون یکی با داداشش، همه داداش دارند و من ندارم و من اصلا خانواده ندارم. شما فکر من به اینجا که میرسه یک چیزی چنگ میزنم وسط قلب من، یک چیزی میترکه توی مغز من و اجبارا لبخند میاد روی لبم که وروجک، این حرفها چیه، ما همه یک خانواده هستیم، من و بابا و تو، یک خانواده هستیم و دلم میلرزه اگر روزی جدی جدی و آگاهانه همه منرا انکار کرد، اگر منرا خانواده ندانست ، مادر ندانست ، چی از من میمونه؟من چطوری توی ذهنش خودمو حک کنم ، ماهیتم را، مادریم را؟
سلام
شب شما بخیر
باورتون میشه یک نفر الان به دلیل اینکه تونسته چند لحظه کمرش را روی زمین بگذاره تا دردش آروم بگیره، حس خوشبختترین ادم دنیا را داره؟یعنی سقف خواسته ها وآرزوهام همینقدره والا.
پسرکم از من صدای ماشین پلیس خواسته، بعد آمبولانس و بعد آتش نشانی، به جان خودم فکر میکردم صدای اینها یکی هست ، از همش ایراد گرفته و میگه تو بلد نیستی. مجبور شدم صدای هر سه را دانلود کنم، بعد از چهل سال زندگی فهمیدم اینها فرق دارند، پسره نیموجبی سکه یک پولم کرد، خوب مگه چقدر فرق دارند؟شبیه این معزل را با نقاشی پیدا کردم، از من تصویر شتر میخواد، اسب و گرگ، نتیجه تلاش من میشه یکچیز چهار پا که شبیه هیچ کدام نیست و در نهایت صدای اعتراضش بلند میشه که تو بلد نیستی.
*عاشق صدای باد توی درختها هستم و هوای ابری. دلم باران میخواد فراوان، خیلی زیاد.
سلام
خبر خوب بدم اول کار، پرونده ای که برای اون همه رفتم اداره و داستان داشت، بلاخره تایید شد، امشب، همین دقایقی پیش. خیلی خیلی اذیتم کرد و داستان حاشیه دار پیدا کرد اما بلاخره شد.
خیلی اتفاقی با وبلاگی آشنا شدم که مات و مبهوت کرد. آخرین پست نویسنده که اولین پست آشنایی من با ایشون بود، در واقع خداحافظی ایشون با وبلاگ، دنیا و زندگی بود به دلیل بیماری پیشرفته و انتخاب مرگ خودخواسته. نمیتونم بگم چقدر برام شوک آور بود خوندن ابتدای راه، هرچی بیشتر میخونم بیشتر شیفته این دختر میشم و البته هر از چندگاهی ، به یاد آوردن نبودن اون، یک حس تلخ و حسرت میده بهم.
با خودم میگم عجب اثرانکشتی از خودش به جا گذاشته ، میخونم و میخونم غرق میشم توی نگاه و نوع فکرش.
چند روز پسرک درگیر چالش گوارشی شده، خیلی اذیت شده ، چاره ای نبود برای برخی موارد اما نتیجه فعلا اینه مامان بد منم. بابا خوبه.
فعلا