سلام به روی ماهتون
اینجانب الان یک خانمی هستم که بیش از 30 ساعت از آخرین باری که همسفرم را دیدم میگذرد، ایشان به لطف کار مزخرفی که در دست دارند و تا امروز ظهر باید تحویل بدهند و همچنین به لطف سوختگی لب تاپ دیشب را به منزل نیامدند و تا خود صبح امروز پای کامپیوتر در دانشگاه بودند. شب بدی داشتم، وقتی همسفر نیست، ذهن لوس من اماده میشه که به هرجایی پرواز کنه، نمیدانم چندتا پست نوشتم وپاک کردم،یک شبی بود پر از جنگ و مبرد با خودم و کارهایی که آرامم میکند اما نباید انجام بدهم ،سخت بود اما گذشت.امشب میخواهم به خودم هدیه بدهم، چون بسته جدید آبی رنگ باز نشده، دستم روی شماره های ممنوعه نرفته، وبلاگهای بدبد نخوندم فقط کمی خودم را دق دادم که البته تا این حد قابل قبول است.
*مجددا دنبال نیروی خدماتی هستیمَ، پوستمان کنده شده و دوتا نیروی خوب گیرمان نیامده، پسرک متولد 75 است، پدرش و برادرانش همه راننده ماشین سنگین هستند، میگم چرا با اونها کار نمیکنی، میگه نمیخوام، خیلی دستور میدن، میگم خوب اینجا که بیشتر دستور میدن، یعتی حاضری اینجا دستشویی بشوری امابا پدرت کار نکنی؟؟؟
آقا من تو دنیا از هر جنبنده ای غیر انسان میترسم، نخندید ولی وجود یک گنجشک یا کبوتر یا خروس همونقدر منرا میترسونه و سکته میده که یک شیر یا ببر میتونه منو بکشه. منطقه محل زندگیه ما به مقدار فراوان گربه و سگ داره، یکسالی طول کشیده تا من یاد بگیرم اگر سر کوچه گربه یا سگ بود، آسه آسهراه برم و فرار نکنم، کمی همزیستیه مسالمت آمیز پیدا کردیم، البته همه اینها به شرط ثابت بودنه اون یاروئه. یکساله که همسفر آموزش فشرده گذاشته که با دیدن سگ ندو، دنبالت میدوه، خوب من هم از ترس جانم گوش کردم تا امروز.
امروز صبح یک سگنامحترم پا به پای من از آن طرف پیاده رو می آمد، هی خودم را به آنراه زدم که نترس، الان میره، نرفت که نرفت، بعد از چند دقیقه به طرفم آمد، من هم مثلا خیلی آرام پا تند کردم ولی سگ بیشعور فکر کرد دارم و فرار میکنم و خلاصه سگ بدو، من بدو. باور نمیکنید چطوری خودم را وسط خیابان انداختم و در ماشین یک بیشعورتر از سگ را باز کردم و گفتم آقا برو. همزمان با بستن در ماشین آن سگ بیشعور اولیه هم به ماشین رسید، حالا تو چتین شرایطی، بین گیر کردن بین دو بیشعور، یکی سگ بیشعور، یکی آدم بیشعور چه باید کرد؟ من که هیچ غلطی نتوانستم بکتم، فقط آنقدر قیافه ام داغون بود که بیشعور دومی، بی خیال چرت گفتن بشود و چند متری دورتر از بیشعور اولی پیاده ام کند،باور مسکنید هنوز طپش قلب دارم،به نتظرتون ممکنه سگه نشانه گذاری کرده یاشه و فردا دنبالم بیاد دوباره؟ لباسم و عطرم را عوض کنم فایده دارع؟ اصلا چرا این سگ وگربه های محله ما میزایند آخه؟
*امروز مجبور شدم توکارخانه یک پودر سبک را وزن کنم، از ساعت دو تا حالا هر لحظه یک عطسه زدم، یعنی دیگه میکروبی تو تنم نیست که تو هوا پخشش نکرده باشم، تازه یک بسته هم دستمال تمام کردم، یعنی خوب میشم؟
*امروزدکتر دهنم را آسفالت کرده، با غلتک هم از روش رد شده، یک لحظه خواستم ماگ روی میز را بر سرش بکوبم، نمیدانم چرا صحنه رضایت خواستن همسفر از آن پسر لوس جلوی چشمم آمد، بی خیال شدم.
سلام به روی ماهتون
یادتونه چند وقت پیشها عینک خریدم، یکی به من گفت برو از بیمه پول عینکت را بگیر، خوشحاااااال و خندان همسفر را فرستادم پول نازنینم را بگیره، بهش ندادن، گفتند فقط تو همون شهر که بیمه داره باید بره، خدا میدونه تو این بیابان تا اداره بیمه رفتن چه مکافاتیه، با سختی در بین راه از سرویس پیاده شدم تا اول صبح کارها را انجام بدهم و سریع برگردم کارخانه، اما از آنجاییکه تو این مملکت پول گرفتن به این راحتیها نیست، کارمند خوابالوی بیمه با دهان باز با خمیازه ای بزرگ فرمودند شماره حساب بانک رفاه، میگم نداره، میگه برو حساب بازکن، میگم آقا من یک دنیا کارت مزخرف از بانکهای مزخرف دارم، آخه یعنی چی هرکدومتون یک مدل کارت میخواهید.مگه مثلا دنیای الکترونیک نیست، مگه نمیشه به اون حساب پول ریخت، حالا چقدر میخواهید بدهید؟با کلی سوال و جواب در مورد دفعات چند م خرید عینک و سابقه بیمه و...میگه چهل تومان، عصبانی شدما، اینهمه خودم را علاف کردم، باید حساب هم باز کنم تازه برای چهل تومان، یعنی واقعا تو این مملکت به تعداد شرکتهایی که سروکار داری باید یک کارت بانک جدا داشته باشی....
*در فکر یک سورپرایزم برای همسفر، منتها چون تجربه ام کم است، اگر تجربه ای داشته باشید ممنون میشم.
من و همسفر تاکنون خاک پاک میهن را به دلایل مختلف که مهمترینش هم مالی است ترک نکردیم، بودجه کمی داشتیم برای سفر که به حول و قوه الهی هیچ کجای مملکت نتوانستیم برویم، با کمی تحقیق با تور زمینی ارمنستان آشنا شدم و از آنجاییکه باید همسفر را درکار انجام شده گذاشت، خودم باید همه چیزش را چک کنم تا مشکلی پیش نیاد، از راهنماییهایتان ممنون.
*به دلیل شناور شدن ماشین در آبهای سیلاب و خیس شدن هرچه در صندوقعقب بود، لب تاپ نازنینمان هم پررررررر، همسفر در آستانه سکته است.
قدیمها که بچه بودیم، هرموقع از مسافرت برمیگشتیم، وقتی مامانم میگفت که هیچ کجا خونه آدم نمیشه تو دلم میگفتم اهههههههه که این مامان چقدر بی ذوقه، آخه این خونه چی داره، اون هتله که بهتر بود،بعد از گذشت یک عالمه سال، الان در منزل خودم هربار که از هر سفری برمیگرذم، به محض کلید انداختن و وارد خونه شدن چنان موج آ رامشی تو وجود من حرکت میکنه که با هیچ چیز دیگه ای قابل مقایسه نیست، شایدخنده دار باشه، اما من دلم برای گوشه گوشه خونم تنگ میشه.خلاصه که بعد از یک عالم سال، به حرف مادر جان رسیدم.
الان مثلا سه روز از ورود پر شکوه من به خانه میگذره، یک دنیا کار به من چشمک میزنه اما اگر شما حس دست زدن به کار داشته باشین من هم دارم، خلاصه که هنوز حسش نیست، گوش زدهای گاه به گاه همسفر هم مهم نیست، همینجوری رتخت پخشم، شاید حس کار کردن بیاید، شاید....
*قوانین شرکت ما کمی ویژه است، درمورد اضافه کاری و زود آمدن و دیر رفتن و...تا حالا ما فقط با دکتر جان سر این موارد کشتی میگرفتیم، دکتر یک پسر تیتیش مامانیه لوس و شیر برنج دارد که هیچ جوری به خودش شباهت ندارد، نه از نظر سواد و تحصیلات، نه کار و تلاش، نماد کامل یک پسر لوس و کار نکرده، نشان به آن نشان که تو این سالهایی که از عمر کارخانه میگذره ایشان دوبار هم به کارخانه نیامده، خلاصه که مدتیه دکتر جان هی ایشون را میکشونه به دفتر تا شاید کمی میز مدیریت وسوسه اش کنه و دل به کار بده، دیروز لیست اضافه کار ها رد شده، منشی تماس گرفته که ن جان میفرمایند توضیحات شرح کار هر نفر کافی نیست، من صلاح!!!!نمیدونم این اضافه کاری انجام بشه، دقیقا به معنای یک کلمه از مادر عروس بشنوید، ما فقط تو این مجموعه یک مدیر جدید کم داشتیم که شکر خدا آنهم جور شد.
سلام سلام سلام
بلاخره تونستم بیام اینجا، راستش چون چند روز از هیجانهای سفر گذشته بود حسهای نوشتنم پریده بود اما با دیدن اخبار دوباره اون حس اون اتفاقها تازه شد.
روز یکشنبه با خروجپاز منزل مادر همسفر، همسفر پیشنهاد داد چون فرصت کافی داریم به جای مسییر خسته کننده همیشگی از جاده شمال به سمت کرج راه بیافتیم و بنده هم شادمانه از پیشنهادش استقبال کردم، به دلیل مشغله چند روز گذشته ما از دنیای نت و اخبار کاملا بیخبر بودیم و اصلا نمیدونستیم وضعیت هوا چطوره، خوشبینانه هوای گرم تابستانی را میدیدیم و بیخبر از همه جا وارد جاده شدیم. مسیر پرپیچ و خم زیبا و خنک بود تا اینکه کم کم هوا تاریک شد و نم نم باران هم شروع شد، با ورودمون به محدوده جنکل گلستان شدت باران آنقدر زیاد شد که بیشتر از ماشین سواری حس قایقرانی داشتیم، بی توقف یکسره تا گرگان آمدیم، به دلیل بارش شدید تصمیم گرفتیم بی خیال گشت و گذار شویم و یکسره تا تهران بیاییم، اما چون خوابمان گرفته بود قرار شد ساعتی استراحت کنیم و بعد راه بیافتیم که این یک ساعت با خواب ماندن ما تبدیل شد به چند ساعت و البته که باعث جا ماندن ما از جاده چالوس هم شد.صبح که بیدار شدیم هوا فوق العاده بود، کم کم به سمت سیاری رفتیم و آنجا خیلی اتفاقی یکی از دوستانمان را دیدیم، بعد از صرف صبحانه ، با تماس پدر از بسته شدن جاده چالوس خبردار شدیم و البته کمی هم به جان همسفر نق زدم که به خاطر خواب ماندن عبور از این جاده را از دست دادیم و البته که تصورمان این بود که به خاطر شلوغی جاده بسته شده، از سیلاب وریزش کوه همچنان بیخبر بودیم، در آستانه حرکت به سمت جاده فیروزکوه دوستی تماس کرفت و لز بسته شدن این جاده هم خبر داد، کم کم احساس خطر کردیم، مگه چه خبره که همه جا بسته شده،در منزل دوستمان با استفاده ازنت تازه فهمیدیم که بلهههههه،همه چیز به هم پیچیده، متاسفانه نه اخبار سایتها به روزمیشد و نه تلفن زاهداری جوابگو بود، بعد از چند ساعت تماس گرفتن بلاخره راهداری جواب داد که فیروزکوه باز شده و با تاکید هم گفت که ترافیک روان است. بااعتماد به تلفن راهداری به سمت قائمشهر رفتیم و وقتیدر ترافیک ورودیه جاده گیر افتادیم تازه فهمیدیم پلیس ورود به جاده را بسته و آنجابود که تازه جهنم واقعی را دیدیم، خدا میدونه چندتا ماشین سرگردان و عصبی اونجا بودند، باپلیسایی روبروبودن که هیچ جوابی نمیدادند، با بدترین لحن فقط تهدید به جریمه نویسی میکردند و میگفتندمتفرق بشین، خوب کجامتفرق بشیم؟ وقتی راهداری میگه راه بازه چرا شما راه را بستین؟
آدمهایی که اونجا بودن آنقدر خسته وعصبانی بودند که آمادگی برای هر نوع درگیری را داشتند و خدا میدونه که چند نفر بیخود و بیجهت با همدرگیر میشدند، همسفر سعی کرداز اونجا فاصله بگیره، با راهنمایی افراد محلی تونستیم از منطقه دیگری واردجاده بشویم و تازه بیافتیم توی ترافیک ده ساعته این جاده.
میدونید چی منرا بیشتر از همه چیز اذیت میکنه؟اینکه وقتی بحرانی پیش میاد هیییییییچ کس احساس وظیفه نمیکنه که باید جوابگوی مسافران درراه مانده ای که از اخبار واقعی هم به دور هستند و صرفا بر اساس شایعات تصمیمگیری میکنند باشه، هیچ کس فکرنمیکنه باید حداقل این مردم راآروم کنه، خدا میدونه چندتا ماشین همراه با خانواده، با بچه کوچک بین جاده های مختلف سرگردان بودند تا راهی به سمت خونه پیدا کنند، هیچ کس فکر نمیکنه حداقل امکاناتی برای این آدمهایی که تو شهر غریب گیر افتادندو همینطوری بین ورودیهای مختلف جاده ها میچرخند فراهم کنه تاحداقل بتونندچند ساعت یکجاآروم بگیرند.
*تو مسیربرگشت آنقدر هیجان پیش آمد که انگار خود سفرمشهد مربوط به روزها قبل بوده، جایتان خالی، آنجا هم سفر خوبی بود، من عاشق فروشگاههای مشهد هستم.
*سپیده مشهدی را نتوانستم ببینم، فقط شنیدمش و البته با توجه به حجم بالای لهجه مشهدی که من شنیده بودمباید بگویم ایشان اصلا لهجه نداشتند، تهمت نزنید.