خیلی خیلی کوچکتر از حالا بودم که میدیدم پدرجان هرشب با رادیو کشتی میگیرد تا بتواند خش خش پارازیت را کم کند و گوش به صدای آقای ایکس وایگری بیاندازد، وقتی موج بی نویزی پیدا میشد من کلی شادمان میشدم، ساعت۹شب نزدیک میشدو نوبت پخش ترانه های درخواستی و من کلی خوشحال میشدم که دارم از رادیو آهنگ های ممنوعه گوش میکنم نه از ضبط.
منتظر آهنگ بودن بالاجبار توفیق شنیدن اخبار جورواجور را به هم راه داشت، شنیدن اسمهای آدمهای مختلف،آدمهایی که شجاعتر بودند، تو دردسر می افتادند و ...
بزگتر که شدم، شاهد روزهای محدودی شدم که پدر روزنامه میخرید، چندتا چندتا و من عاشق برگ به برگ اون روزنامه ها شدم، توس، نشاط، زن، امروز،...با پدر روزنامه ها را زیر و رو میکردیم و من اسمها را توی ذهنم ثبت میبمردم و ورد زبان که شده بود، شمس .الواعظین و زید. آبادی و فائزه و .جلائی. پور و....پدر تذکر میداد، مریییییی، پاشو برو سراغ درسهات، مگه تو کنکور نداری؟؟؟
من کنکور دادم، دانشگاه رفتم، پدر نگران بود من دیوانه بازی سیا.سی دربیاورم، من دیوانه بازی دیگری درآوردم و برادرک بعدترها کمکاریه منرا جبران کرد.
روز خبرنگار که میشه، اسم خبرنگار که میاد، من دلم پرمیکشه برای ورق زدنهای آن روزنامه ها و دیدن آن اسمها.
*هیچ روزنامه ای را سالهاست نتونستم بخرم، متاسفانه.
سلام
خیلی خوبه که اینجا نمیشه تصویر نویسنده که مریم جان باشند را دید، آنقدر چهره ام خسته و درب و داغان است که حد ندارد.در جریان علاقه من به چهارشنبه ها و خوابیدن فراوان در تعطیلات پایان هفته برای جذب انرژی کار کردن در هفته بعد که هستید، خوب این هفته عملا تعطیلاتی وجود نداشت. برای تقویت رزومه کاریم، کلاسی را ثبت نام کردم که دو جلسه اول آن دیروز و امروز بوده و دوجلسه دیگر پایان دو هفته بعد. هر روز هشت ساعت سرکلاس بودم و بعد از سالها جزوه نویسی کردم و احتمالا لازم نیست بگم که له شدم، جدی حدی انگاری افزایش سن و سال داره خودش را نشون میده، اما چیزی که منرا کمی بیشتر خسته کرد..بزارید از اول تعریف کنم.
صبح زود روز پنجشنبه در حالیکه شدیدا خوابم می آمد و به خودم برای ثبت نام تو این کلاس و پرداخت ۷۵۰هزار تومان نازنین فحش میدادم، آماده شدم تا به کلاس برسم، کجا؟؟؟دانشگاه فلان.دو ساعت تمام توی راه بودم، به درب دانشگاه که رسیدم، نگهبان عزیز فرمود باید برای اون یکی ساختمان، ته خیابان، در حالیکه کمی دیرم شده بود، بدو بدو رفتم اون یکی ساختمان، آنجا که رسیدم، نگهبان دیگری فرمودند، کلاس اینجا نیست، برو درب شمالی، درب شمالی کجاست؟همونی که اول رفته بودم. بدو بدو برگشتم درب اول و با اخم به نگهبان گیج اولی آمدم وارد دانشگاه بشم که فرمودند، کجاااااااا؟بفرمایید ورودیه خواهران، میگم مگه این خرابشده هم به درد ورودیه خواهران برادران دچار شده؟ در حالیکه دیگه واقعا دیرم شده بود با عجله پریدم تو ورودیه خواهران که به کلاس بروم و تازه ماجرا شروع شد.
مکالمه من و خانم نگهبان:
مریم:خانم دانشکده شیمی کجاست؟من عجله دارم کلاس نیم ساعته شروع شده.
خانم نگهبان:کجااااااا؟تو با این ریختت کجا میخواهی بری؟این چه مانتوییه؟خیلیییی کوتاه، آستین هم که نداره، امکان نداره بزارم بری تو،
مریم جان در حالیکه هنوز نفهمیده یک من ماست چقدر کره داره و فکر میکنه خانمه داره شوخی میکنه، میگه:با منی؟کجای این مانتو کوتاهه، خانم ج،ن مادرت اذیت نکن، کلاسم دیر شده، دانشکده کدوم طرفه؟
خانمهدر حالیکه خشن شده:شوخی چیهخانم، این چه ریختیه که اومدی؟
مریم با دهان باز:خانم دیییییییرم شده، من الان چه غلطی بکنم؟
خانمه:برو چادر بپوش
مریم:چادر از کدوم جهنمی بیارم، این مانتو بلندترین مانتو منه، اصلا اون دخترها که اونطرفن چطوری رفتن تو؟
خانمه خیلی خونسرد بی خیال جلز بلز مریم:حتما با خودشون مانتو بردن تو، عوض کردند. برو در یک خونه را بزن چادر بگیر.
مریم درحال پا کوبیدن به زمین:قربونت برم من، مگه اینجا دانشکاه دالغوز آباده که بچه هاش برن تو ، مانتو عوض کنند، من درخونه کیو بزنم، چادر قرض کنم؟اصلا خودت چادرت را بده من از گیت رد بشم اصلا رییست کیه، من باهاش صحبت کنم خانم من خداتومن پول کلاس دادم، با این مانتو سرکار میرم و....
۴۵دقیقه تمام، مزخرفترین مکالمه عمرم ادامه پیدا کرد.تمام این مدت با همه وجودم جلوی خودم راگرفتم که دوده دونه موهای خانم سبز پوشرا نکنم، تمام حس مزخرم از دیدن لباسش برگشته بود و بلاخره با پیدا شدن یک دختر خانم نازنین چادری من توانستم چادری بر سر بیاندازم تا از گیت رد شوم و آنقدر قاطی باشم که دخترک را در میان محوطه دانشگاه ماچ محکمی بکنم و ساعت ۹با یک ساعت تاخیر به کلاسم برسم و ...
زمان نهار فهمیدم که باید برای صرف غذا از دانشگاه خارج شویم،درب نگهبانی به خانمه میگم، منبرم بیرون میتونم برگردم، تو چشم من نگاه میکنه ومیگه نه. مگر اینکه دوباره یا مانتو یت را عوض کنی یا از یکیچادر بگیری و به این ترتیب بنده از ساعت شش صبح که از خانه بیرون آمدم تا شش عصر که به خانه رسیدم از گرسنگی وعصبانیت و...مردم.
جلوی کمد ایستادم ودیدم درراه خدا یک عدد لانگ مانتو هم ندارم و با هم فکریه همسفر یادم آمد که یک مانتو پاییزیه بلند دا رم و رفتم مقنعه هم خریدم و امروزکه بهدانشگاه رفتم، همه دوستان کلاس پقی زدند زیر خنده و بنده نتوانستم درراه خدا ، این یکجا را بدون تابلو شدن برم و بیام و البته که از گرماهلاک شدم، الان هم له و داغونم و باور بفرماییدهنوز هم عصبانیم.غلطهای تایپیه فراوان هم به همین علت است.
یک عالم چیز دیگه میخواستم بنویسم که فعلا نه انرژی دارم نه تمرکز.
*خدا را شکر که کیفیت کلاس عالی بود وگرنه بهخاطر از دست دادندو روزتعطیل و البته پول نازنین و البته تر کلی حرص خوردن،سرم را تودیوار میکوبیدم.
سلام به روی گلتون
هفته نسبتا مزخرفتری را در سرکار میگذرانم و به همین دلیل مغزم هنگ شده وزبانم کوتاه و نمیتوانم بیام اینجا و بلبل زبانی کنم و از زمین و زمان بنالم. در خانه هم در جهت حفظ بنیان خانواده و از این حرفها برنامه پیاده روی شبانه گذاشتیم و البته خدا بخواهد به دلیل ضایع شدن شدید بر سر یک مکالمه ساده رگ غیرتمان برآمده شد و خودم را نشاندم پای داستان خوانی و داستان گوش کنی. متاسفانه علی رغم تصورم در توانایی در مکالمه ، به دلیل تکرار نکردن، خیلی چیزها از ذهن مبارک پریده و بنده الان دیگر هیییییچ اعتمادی به خودم حتی در حد Hello,, How are you? هم ندارم.همه اینها به همراه یک ذهن شلوغ و آشفته حضور مریم جان را کمرنگ کرده، اگر همین حالا که چشمتان به اینجا می افتد یک الهی کمکش کن از ته دل بگویید، میتوانم امیدوار باشم که روزهای پر تنشم در این شرکت زودتر به سر خواهد رسید.
سلام به روی ماهتون، شبتون بخیر باشه. امشب بعد از مدتها فرصت قدم زدنی پیش آمد و توی این هوای گررررم و وقت غروب ساعتی را توی کوچه پس کوچه های محله مان چرخیدیم، از گرمای هوا که بگذریم جایتان خالی.
آخر هفته را در خانه پدری گذراندم، دوست داشتم الان از آخر هفته ای که خوش گذشته بنویسم اما خوب..،
رابطه من و مادر عین عسل و خربزه ای است که با هم خورده شود، هردو میخواهیم تلاش کنیم اما برآیند تلاشمان صفر صفر است، مادر دقیقا مانند مادر کودکی چند ساله، هرچه خوراکی از روزهای کودکیم تا حالا دوست داشتم تهیه میکند، حتی هنوز سبزی خوردن که میخرد، تربچه بیشتر میخواهد به هوای سالهای خیلی قبل که من عاشق تربچه بودم در حالیکه الان دوست ندارم، هنوز هرچه دوست دارم میپزد، اما...اما، دهن منرا با آخرین توان سرویس میکند از یک طرف برسر سهل انگاری در مورد جسمش و بیماری لعنتیه دیابتش، انگاری به تمام مقدساتش سوگند خورده هرراهی میتواند برای بیشتر آسیب زدن به خودش پیدا کند و انجام بدهد، و از طرفی بر سر دید و بازدید و ملاقاتهای من با هرکه باید ببینم و او دوست ندارد و ...
روابطم با مادر تمام رمق و انرژیم را میگیرد وبه هیچ کجا نمیرسد، حرف زدنش هم برایم آزاردهنده است، تکیه کلام لعنتیش هم که هربار جان مرا آتش میزند که:مادر نشدی که بفهمی....
از روابط خوبتان با مادرانتان که میگویید برای من افسانه است، من اصلا نمیفهمم اینکهآدم دردی داشته باشد و به مادرش بگوید و بعدا آن درد چکشی نشود بر روح و روانش یعنی چی، بگذریم، داستان قدیمیه تکراریست که بازگو کردنش فقط حال آدم را خرابتر میکند و...
*در خانه پدری، آموزش دوچرخه سواری داشتم برای بهار، فکر کنید خاله ای که دوتا از بدترین زمین خوردنهای زندگیش به خاطر از روی دوچرخه افتادن باشد چه آموزشی هم میتواند بدهد، دوبار، دقیقا دوبار با آن هیکل تپلیش و با دوچرخه از روی پایم رد شده و الان پای نازنینم سیاه و کبود شده است. یک شب هم که در کنارم خوابیده، تا قبل از خوابیدن چیزی حدود ده مرتبه و بعد از خوابیدن و در نیمه شب دو مرتبه و صبح زود در میان خواب و بیداری دوبار از من لالایی ترکی(همان که عمو در وبش گذاشت) خواسته و عملا خاله را به غلط کردن انداخته از بس گه از دیگران نق شنیده:آخه این چیه به این بچه یاد دادی؟بزار بخوابیم.
**بسیاری از رفتارهای خاص دکتر را به سن و سالش ربط میدادیم، پسرش که پا به عرصه ظهور گذاشت، فهمیدیم، جنونشان نه به دلیل افزایش سن، بلکه یک ژن درون خانوادگیست، من نمیدانم کارخانه هایی هم که من به دنبالشان هستم این روزها چه مرگشان شده که همههههه کار ۱۲ ساعته پیشنهاد میدهند، میدانم کم می آورم اما میترسم برغی فرار از دکتر، خودم را از چاله به چاه بیاندازم، به هرحال شدیدا امیدوارم که کار خوبی پیدا خواهم کرد، بله.
حس خوبیه وقتی ساعت دو بعد از ظهر که سرگیجه گرفتی از کارهای تمام نشدنیه کارخانه، پسرک خدماتی دوتکه شکلات کنار چای بگذاره و بگه حواسش هست که من چای با قند دوست ندارم.
حس مزخرفیه که همکارت بیاد ازت خواهش کنه همسرش را راضی کنه تا ایشون مجردییییی بره سفر، میگم خوب با خانمت برو، میگه براش بلیط گرفتم با مامانش بره مشهد، میگم اون بره مشهد شما تشریف ببرین آنتالیا و...
میگه آخه اونجا جای زن نیست، میگم جایی که جای زن نیست، جای تو هست؟میره بالای منبر که لعنت به ازدواج و محدودیت و ...هی من میگم و هی اون میگه، آنقدر میگم و میگه که از دستش دیوونه میشم و با علم اینکه نرود میخ آهنین در سنگ، ماگ روی میز را نشونش میدم که چند روزه معطله تا کوبیده بشه تو سر یک نفر، اگر دوست نداره با سر باند پیچی بره سفر، زودتر از اتاق بره بیرون، خدایا اینها خلق میکردی حواست کجا بود؟
*همین جناب همکار دومی، خیلی اتفاقی صحبتهای منرا با همکار دیگری در مورد تفاوت نرخ هتلها و علاقمندیه ما به هتلی که پارک آبی داره برای سفر در پیش رو شنیده، جفت پا پریده وسط که مگه پارک آبی جداگانه داره؟، ماگم حیف ولی جای چسب را پرت میکنم که دقیقا وسط سرش بشینه، بهش میگم مهندس جان شما فکر برنامه محردیت باش، بی خیال ما شو.در ضمن آقایون محترم به حرفهای آروم دو تا خانم گوش نمیدن.
*هرموقع میرم تو فاز خودم، یک شعری هست که هی با خودم میخونمش: یک روزی آقا خرگوشه رفت دنبال بچه موشه، موشه پرید تو سوراخ ....از سالها پیش یک عادت شده برام، اولش با لحن آروم میخونم، آنقدر میخونم، آنقدر میخونم که دورهای آخر شادمانه و پر هیجان میشه، بسیااااار دوستش دارم این شعر را.