وقتی یک جفت زن و شوهر، در مورد خونشون ندید بدید باشند و هییییییچ جوری دلشون نیاد که روی دیوارهای خونشون یک میخ کوبیده بشه، نتیجه میشه اینکه، قابهای عکسی را که دوسه ماهی است از عکاسی تحویل گرفتند، همینجوری گوشه اتاق میمونه و ظاهرا حالا حالاها هم همینجوری اون گوشه خواهند ماند. هرکدوممون با هرگوشه دیوار کنار می آییم، اون یکی دلش راضی به میخ کوبیدن نمیشه و از نظر هردومون دیوار، حیفههههههههه.
به دلیل مشغله های تمام نشدنیه همسفر، تمام کارهای سفر را خودم پیگیری کردم، از پیدا کردن مقصد تا هرچه که لازم است در مورد آن تحقیق شود، منتها از تمام اطلاعاتم صرفا آنچه را که میدانستم خوشایند همسفر خواهد بود میگفتم و نکات استرس دارش را برای لحظات آخر گذاشتم، خوب گناه داشت، نمیخواستم الکی ذهنش مشغول شود.
گذشت وگذشت تا امشب، در یک برنامه بیخود تلویزیونی، (میدانید که همسفر در زمان حضورش در خانه و در حال انجام کار در هر حالتی تلویزیون را روشن نگهمیدارد) همینجوری اتفاقی مسیر سفر ما نشان داده شد و داااااااد همسفر درآمد که مریییییییم، تو خبر داشتی مسیر اینجوریه؟مریم تو میدونستی؟مریم تو چرا یک ماهه فقط داری از x وy فلانجا میگی، تو مطمئنی ما زنده میرسیم؟ و حالا من هستم و یک همسفر نق نقو و البته گوشی که نمیشنود. انشالا که به خیر میگذرد.
*دوست ندارم مثل مشنگها به هر چه در فیلم و سریالهای کوفتی ساخته میشود اعتراض کنم، بلاخره فیلمها باید ساخته شوند و برای ساخته شدن سوژه لازم است، اما گاهی آدم خسته میشه از اینکه در هر فیلم و سریالی، خانواده ای که بچه ندارند ، هزار و یک دیوانگی دارند و هزار جور مشکل روحی پیدا میکنند و ...
بچه نداشتن، یکی از هزاران مشکلیه که خانواده ها میتونند داشته باشند و لزوما همه شان کارهای دیوانه وار انجام نمیدهند، حتی اگر گاهی دلشان دیوانه شود.
*یک اخلاق عجیب غریب که من دارم و نمیدانم از کجا به ارث رسیده به من، این است که در آستانه هر سفری تمایل شدیدی به خالی کردن یخچال و فریزر دارم، انگار یک قانون نوشته نشده است که هرجور شده قبل از خروج از منزل و غیبت چند روزه از منزل هرچه هست تمام شود و فقط خدا به من کمک کند وقتی روزهای آخر نزدیک میشود و من نمیدانم با هیچی چگونه آشپزی کنم؟البته همین تلاش برای ساختن وعده غذایی از هیچ، کلی خلاقیت به دنبال دارد و البته بازهم اعتراض همسفر که، خانووووم خوب مگه اینجا بیابان آفریقاست که هیچی توی آن پیدا نمیشه؟ مگه واجبه تحریم کنی یخچاله بیچاره را؟ جواب من هم که معلوم است، بله، واجبه، اینکار را نکنم چطوری قوه خلاقانه وجودم را به کار بیاندازم. به هر حال الان دقیقا در روزهای قحطی و البته شکوفاییه نبوغ من هستیم.
سلام
اینکه کم مینویسم، به خاطر حرف نداشتن نیست، کمی گیجم، انگار نوشتن یادم رفته.مشکلات همیشگی هست و چیز تازه ای نیست.
محل کارم با نزدیک شدن به موعد تمدید قرار داد پر تنشتر از همیشه شده و البته تلاشم برای پیدا کردن کار مناسب هنوز به جایی نرسیده و صادقانه بگم ترس و استرس هم اجازه نمیده راحت تصمیم بگیرم که یکی دوماه بیکاری را تا پیدا شدن کار مناسب به جان بخرم.یک مقداری لازمه که فکرم آزاد بشه تا واقعا بفهمم میخوام چکار کنم.
بلاخره برنامه سفر برای آخر این هفته اوکی شد، جانم به لبم رسید تا توانستم برنامه تعطیلات تابستانه خود و چند روز وقت خالی همسفر را با هم یکی کنم. البته برنامه همسفر خالی نمیشد، بنابراین با کمک قوه جبریه و زوریه این چند روز خالی ایجاد شد و نکته خوب ماجرا را میدانید؟خاموش بودن گوشیهای هردوی ما.
این سفر برای هردومون بسیاری از تجربه های جدید را داره که انشالا اگر فرصتی بود در حین سفر و یا بعد از اون بیشتر در موردش صحبت میکنم.
*کمرنگیه این روزهای منرا ببخشید، متاسفانه علاوه بر درگیریهای ذهنی، میگرن و سرگیجه های بعد از آن ناجوانمردانه به جانم افتاده اند و فعلا مجبورم کمتر به صفحه مانیتور چشم بدوزم.
**به نظر شما با همسفری که فراموش میکند باک بنزین را چک کند و با چراغ روشن بنزین قرار است تو را به عروسی برساند و هییییییچ پمپ بنزینی هم در راه نمیبیند و جانت را به لب میرساند چه باید کرد؟؟؟
سلام به روی ماهتون.
انشالا که آخر هفته لذت بخشی داشته باشین.
هفته کاری سختی داشتم، آنقدر سخت که دستهای نازنینم برای دقایقی بی حس شدند و خودم هم نیمه سکته ای داشتم. اما تمام شد.انشالا نتیجه که معلوم شد، با شما مطرحش میکنم، الان ترجیح مبدم هرچقدر میشود ذهنم از آن همه استرس فاصله بگیره، متاسفانه به دلیل فشار ذهنی بالا و ...میگرنم عود کرده و پوستم کنده شده تو این دوروز.
از صبح چهارشنبه تا بعد از ظهر امروز درگیر دوره دوم کلاسهای آموزشی بودم، اینبار با لباس موجه رفتم و از گرما خفه شدم، نمیدانید تحمل مقنعه چقدر برای من سخت است، نفس نمیتوانم بکشم.
به میمنت و مبارکی کلاس تمام شد و البته به لطف تشکیل کلاس در خیابان انقلاب، بعد از مدتها فرصتی شد تو اون فضای دوست داشتنی باشم و ویترینهای کتاب را بچرخم و البته فقط ببینم(money no money) و تنها یک کتاب برای بهار بگیرم.
*به علت قفل بودن درب دستشویی خانمها در دانشگاه، بنده مجبور به استفاده از دستشویی آقایان شدم و فکر میکنید چه شد؟ در زمان حضور بنده در اتاقک دستشویی دو برادر(دیروز برادران و خواهران حضور فعالی در دانشگاه داشتند به مناسبت سالگرد کو،دتا)وارد شدند و من هرچه برنامه ریزی کردم که لو نروم و با آنها رخ به رخ نشوم، نشد، تا بندگان خدا برگشتن نگاه مجددی به تابلو بیاندازند و از تعجب دربیایند، من فرار کردم.
*همسفر جان برنامه نه چندان جالبی برای مواجه با ترس دیدند واصرار دارند این برنامه را روی من پیاده کنند تا با دیدن هر سگ و گربه ای دومتر از جانپرم، همین امشب در میان خیابان میخواست برنامه روبرو شدن من با عامل ترس را اجرا کند و چون عکس العملهای بدنی من را با دیدن پیش جان پیش بینی نکرده بود، خیلی ساده و راحت به جوی آب پرتاب شد،(خودتان سرعت فرار من با دیدن گربه و شدت برخورد را محاسبه کنید). بعد از بیرون کشیدن ایشان از جوی خشک و البته عمیق بی هیچ عذاب وجدانی به راه خود ادامه دادم، تا ایشان باشند برای من و گربه ها سورپرایز طراحی نکنند.
*گفته بودم ما در منزل برنامه شام نداریم؟مدتی است که نیمه شب هیولایی در بدن من فعال میشود و از شدت گرسنگی میتوانم تمام یخچال را خالی کنم و البته اینکار را هم میکنم، مرض جوع(فکر کنم املایش همین هست) گرفتم، درمانش چیه؟
*اینجانب مریم، کارشناس ارشد رشته فلان و مثلا مدیر آزمایشگاه فلان از ویندوز 10 بیزارم و هیچ مشکلی هم برای متهم شدن به آدم بیسواد ندارم، آقا بدم میاد، یکی اینرا به همفر بنده حالی کنه.
سلام به روی ماهتون
جونم براتون بگه این روزها دسترسیم به نت توی کارخونه بسیار کم شده و به همین دلیل حضورم توی خونه هاتون و البته خونه خودم کمرنگ مایل به بیرنگ شده است، خانه هم که میرسم مثل مشنگها، سایتهای کارخانه های اطراف، از جاده مخصوص گرفته تا اینور وآنور را میچرخم و رزومه میفرستم، راستش را بخواهید، حواشیه شرکت به اینجایم (دقیقا همینجا)رسانده و تلاش میکنم زودتر بتوانم اینجا را برای دکترجان و علاقمندانش بگذارم، دعا کنید که بشود.بگذریم.
*شرکت ما، یک روز در هفته نهار دارد(تعجب نکنید، اگر روزی از جزییات بگویم، دهانتان از تعجب بسته نمیشود)، نهار دیروز یک خورشت قیمه فاجعه بود، فاجعه که میگم یعنی واقعا فاجعه، چون من اصلا بد غذا نیستم و در حالت گرسنگی هرچیزی را میخورم، ولی این دیگه نوبرش بود، امشب حس آشپزی برای نهار فردا را نداشتم، همسفرم برای سورپرایز چنان خورشت قیمه ای آماده کرده بود که نمیتوانستم از آن سیر شوم، همینجوری دلمان خواست نصفه شبی پز همسفر هنرمندم را بدهم، جایتان خالی.
*همسفر، خودسرانه و بدون مشورت با من ویندوز لب تاپ را عوض کرده و از 7 به 10 تغییر داده، آنقدر من از هر ویندوزی غیر 7 بدم میاد که حد نداره و در جواب همه قیل و قال من، محکوم به قدیمیگرایی و به روزنبودن میشم، چنین همسفر دیکتاتوری دارم من.
*طعم مادری را نچشیدم اما نمیدانم طعمی شیرینتر از خاله بودن وجود دارد یا نه؟ آنقدر شیرین زبانی (به قول همسفر، بلبل زبانی) شنیده ام و آنقدر از شدت هیجان گاز گازش کرده ام و آنقدر در گوشه کنار خانه ام ، گل سر و مداد شمعی و مهره های بازی و ...جا مانده پیدا کردم که الان از شدت دلتنگی یک عالم پای اسکایپ راز و نیاز خاله آنه کردیم و هنوز دلم تنگش است.