مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

برای هم سلیقه های من:

بسیار دوست داشتنی  

تو نی نی چشات خیسه  آدم می ترسه بنویسه

می ترسه پاش به دل واشه  ادم بی خود خاطر خواه شه

دوتا چشم رطب داری  از عشق همیشه تب داری

چشات از جنس مرغوبه  چقد حال چشات خوبه

چشات از جنس مرغوبه  چقد حال چشات خوبه

تو چشمات توت تر داری  خودت حتما خبر داری

تو چشمات توت تر داری  خودت حتما خبر داری

چشات گفتن که پشکن ، من شکستم شک نکردم

هزارم بار مردم و می میرمو باز ترک نکردم

چشات گفتن که پشکن ، من شکستم شک نکردم

هزارم بار مردم و می میرمو باز ترک نکردم

چشات از جنس مرغوبه  چقد حال چشات خوبه 

چشات از جنس مرغوبه  چقد حال چشات خوبه

از شاهرخ عزیز


عالم ظرقشویی


نمیدونم رابطه شماها با ظرف شستن چطوره، یکی از معدود کارهای خونه که برای من بسیار دلنشینه همین امر خطیره،( بماند که این مورد زمینه چه سواستفاده هایی را از من در مهمانیها فراهم کرده است).یک حس خوبی داره آروم اروم بازی کردن با دنیای کف و آب و کشیدن نرمیه اسکاچ روی ظرفها و ادامه ماجرا.از آنجا که مریم جان یک ادم بسیااااار اهنگ دوست هم هست، همیشه این ظرف شستن همراه میشه با پلی کردن فولدر مورد علاقه و غرق شدن تو عالم هپروت. تو این فولدر مورد علاقه غلظت اهنگهایی  که عمرشان به بیش از سی سال میرسه فراوان وجود داره و من همینطورکه تو اون عالمه هپروت ذکر شده میچرخم آرزو میکنم حالا حالاها ظرفها تمام نشود. برای خودم خیلی جالبه که آدمها و خاطره هایی که توی این موقع میان تو ذهنم ، همه از دوست داشتنیها هستند(برخلاف موقع اتو کردن که هرچی فکر وخیال منفی از نوع جنگجویانه تو هیستوریه ذهن من هست میاد تو زمان حال).از دوستهای کودکی که دوستشون داشتم تا دوستان دانشگاه و بعد از اون و همه و همه میان و میشینن توی فکرم. همسفر میگه همیشه موقع ظرف شدن یک لبخند ملیییییح کنج لبان بنده ظاهر میشه و کلا ایشون مواظبه یک موقع این اتصال موقع ظرف شستن را کات نکنه.

*برای مامانهای بیمار آرزوهای خوب بکنیم، مامان اون، مامان  من، همه مامانهای خسته و رنجورمون، الهی که دردهای وجودشون کم و کمتر بشه.


نمیدونم مثل چی،ولی مثل یک چیز مشنگی خوابم میاد. پررو پررو هم ماست میل کردم. انشالا تا پنج دوام بیارم،قول میدم تو سرویس مثل فیل بخوابم.


جمعه شبهایی برایم درست شده است،مثل روزهای خیلی قدیم در ایام مدرسه، آخر شب لاک پاک میکنم، ناخن کوتاه مبکنم، غررررر میزنم.

*یک سالی میشه که دربدر دنبال یک شامپوی مناسب برای موهای سرم میگردم، مدل به مدل شامپو گرفتم و گروه گروه مو از دست دادم، بیچاره ها آنقدر داغان شدند و‌آسیب دیدند که کم کم به تهیه کلاه گیس فکر میکردم، بلاخره تو این آزمون و خطاها با یک شامپوی نازنین روبرو شدم، با موهایم مثل یک پرنسس رفتار میکنه، آنقدر حالشان را جا آورده ، آنقدر نرم و لطیفشان کرده، آنقدر افسار سرکیشان را کشیده که ذوق زده رفتم چندتای دیگر خریدم که مبادا روزی روزگاری تحریمی چیزی بشود و نایاب بشود و قحطی بشود و این شامپو جان را پیدا نکنم. قول شرف هم داده ام که با دیدن رنگ و لعاب یک شامپوی جدید، نروم ایشان را تعویض کنم.


بعد از گذروندن یک پنجشنبه سخت و گرم تو کارخونه و به دنبال اون بیشتر از 12 ساعت خوابیدن، بیدار شدن با یک نسیم خنک و صدای گنجشکهایی که نمیدونم تو کجای این ساختمانهای بی درخت قرار گرفتند حالم را حسابی جا میاره، همینجوری که روی تخت آروم آروم از قسمتهای دیگه بدنم میخوام که لطف کنند و بیدار بشن، نگاهم می افته به همسفر که هنوز خوابه، تو عالم گیجی و تازه بیدار شدن یادم میاد که دیروز و دیشب تقریبا اصلا ندیدمش، یادم میاد که انگار میخواست فیلم ببینیم و من همان دقایق اول خوابیدم،یادم میاد که همین عید تازه گذشته به هم قول دادیم کارمون باعث نشه از این 24 ساعتهای همدیگر را ندیدن بینمون پیش بیاد و هربار تقریبا منم که میزنم زیر قرار .

حال خوبی داره تماشای خوابیدن کسی که دوستش داری، شمردن نفسهایش، نگاه کردن پلکی که انگار نبض داره، قفسه سینه ای که آرام آرام بالا و پایین میره و فکرکردن که به اینکه دیروز که گذشت، امروز را چطور ببری جلو که بشه یک جورهایی دیروزت هم را جبران کنی؟