سلام به روی ماهتون، آخر شبتون به خیر و خوشی.
یک عدد مریم له و داغون در حال پست نگاریه و واقعا خودش هم نمیدونه چه اصراریه وقتی اینقدر خوابالوهه بیاد اینجا، احتمالا دلیل واقعی همان چشم سفیدیست که پدر جان همه کارهایم را به آن ربط میدهد.
دوستان یک خبر توپپپپپپ، بلاخره یافتم، بعد از مدتها جستجو یک استخر که خانمهای شاغل را هم جزء علاقمندان به استخر حساب کنه و تایم شبانه ای برایشان در نظر گرفته باشه یافتم، در همین نزدیکیها، بسیاااااااار تمیز، بسیاااار خلوت و البته کمی زیاد کوچولو. یکی از دلایل لهیدگی امشب هم ، همان استخر نازنین میباشد، دوباره قورباغه شدم، هورااااااا.
*روزهای شلوغ پلوغی دارم، این روزها اصلا نمیتوانم مرخصی بگیرم، تا قبل از رفتن مدیرم باید هرچه بیشتر کار را تحویل بگیرم و تو همین احوال مادرکم باید چشمش را عمل کند و خدا میداند چقدر بند دلم بندری میزند از نتیجه اش، روز عمل به کنار، روزهای بعدش مراعات بسیار میخواهد و من نیستم و برادرک هم نیست و خواهرک هم تا چند روز دیگر مسافرش را زمینی میکند و به معنی واقعی مردشور مرا ببرد که نمیتوانم هیچ غلطی بکنم، نه میتوانم کمک جدی برای مادرک باشم، نه همراه درست حسابی خواهرکم، نه هیچ چیز دیگر، فقط یک کوه دلشورم و همین یک کوه باعث شد دو ساعتی مخ برادرک را به کار بگیرم و او هم گوش منرا گیر بیاورد و دونفری بنالیم و الکی زار زار کنیم تا شاید بعد از درد و دل خواهرانه برادرانه مخمان به کار بیافتد که دقیقا چه غلطی بکنیم، به قول برادرک سه تا که بیشتر نیستیم، من که همیشه خدا سرکارم(این سرکار واقعا ایهام داره)،اوهم که همیشه دور است و خواهرک هم همیشه در حال زاییدن(باور بفرمایید مسافر خواهرک، تازه نوه دوم خانواده است، بیچاره جور ما دوتا را هم میکشد در تامین نوه برای خاندانمان)،خوب ما دقیقا کی و کجا قرار است کمی، فقط کمی به درد این بابا و مامان طفلکیمان برسیم؟؟؟ما که نفهمیدیم، شما فهمیدید به من فرزند به دردنخور هم خبر دهید.
در هر حال محتاج ذره ذره انرژیهای خوبتان هستم برای نگهداشتن نور دیده های مادرکم و البته همه مادرکان نازنین.
*جایتان خالی در جمعه شب تهران و گروه دنگ شویی که برج را به قول خودشان لرزاند، با کلمه به کلمه صدای دلبرشان عشق کردم.مگی، تو را ویژه یادکردم، میدونم که تو موسیقی نقطه مشترک زیاد داریم.
شبتان بخیر که چشمان من دیگه دو دو میزند.
یه روز خوب میتونه با حس کردن بوی یاس خونه همسایه موقع خروج صبحگاهی از خونه شروع بشه، با دیدن گل سرخی که یک اپراتور خوش ذوق هر روز صبح کنار آینه رختکن میزاره ادامه پیدا کنه، با شنیدن صدای پدرت که شادمانه خبر میده مجوزهای ورودشون به بلاد کفر اومده دنبال بشه، با دویدن کنار همسفرت تو خیابانهای شلوغ پلوغ و نفس زنان پخش چمنها شدن تمام بشه. یک حال خوبی دارم امشب...
امروز قرار بود برای اولینبار با سمت جدیدم توی یک بازدید از کارخونه حضور داشته باشم، به خاطر یک جابجایی تو برنامه ، حضور اونها با تمام شدن وقت نهار من یکی شد و نمیدونییییید تمام طول بازدید چی کشیدم از حضور قاشق و چنگالی که توی جیبم بود و من توهم افتادن و جیرینگی صدا داشتنشون را داشتم.
*با یک همکار قدیمی حرف میزدم و گوش شنوای شکایتهاش بودم از خانم دکتر،چقدر حالم خوب شد که دیگه اونجا نیستم، دیگه اونهمه استرس بیخود را حس نمیکنم.
این آخر شبی، بعد از گوش کردن یک عالم آهنگ خاطره دار، بعد از صحبت با همسفر و یک عالم فکر کردن و نتیجه گرفتن که نمیشه اول کاری یک ماه مرخصی گرفت، بعد از تصمیم قطعی گرفتن برای اینکه دیدار با برادرک بماند برای اسفند، بعد از اینکه ته دلم بسیار شکست و دلم خواست همینجوری یک توروح هر چی کار بی مرخصی هست بگم و دلم ریز ریز شد برای دیدن برادرکم ،دیدن یک عکس همین الان یهویی ارسالی از همسرک برادرک، یک حالی داد، یک حالی داد،انگار که الان همان اسفند ذکر شده است، اصلا انگار همان مرداد با یک ماه مرخصی هست، انگار الان همان لحظه دیدن هست.
*پرچانگیهای امشب مرا در اینجا بگذارید برای اینکه دستم جای دیگری نلغزد.اینجا امنترین جای من است.