نمیدونم تا حالا در مورد ستاره هام گفتم یا نه، سه تا ستاره توی یک خط یک گوشه از آسمون هستند که من از خیلی سال قبل صاحبشون شدم و اونها را به نام خودم تو دلم ثبت کردم، سالها داشتمشون تا اینکه یک شب فهمیدم پدر جان همون سه تا، دقیقا همون سه تا را به نام خودش زده و هرکدوم از اون سه تا ، یکی از ما سه تا هست برای ایشون، پدر از پدرش یاد گرفته بود که اونها ستاره های شاهین ترازو نامگذاری کنه، اینکه چقدر نام درسته یا غلط را من نمیدونم.با پدر کنار اومدمدو شریکی صاحب اون سه تا ماندیم، پدر خیلی اصرار داشت بدونه اون سه تا کیا هستند برای من، دوست داشتم این راز بمونه برای خودم و پدر چیزی ندونه، خودش برای حفظ شان پدرانه اش یک حدسهایی زد و همانها را هم خودش تایید کرد. این ستاره ها تو نیمه اول سال معمولا از نیمه های شب دیده میشوند اما تو ششش ماه دوم خیلی خوب دیده میشوند، چرایش را نمیدانم اما خیلی وقت بود به آسمون شب زل نزده بودند و سه قلوها را ندیده بودم تا اینکه در سفرهای شبانه تعطیلات عید، تو جاده های کویری فرصتی پیش آمد و دیدمشان و دلم تنگ شد برای همه آنها که ستاره ها را در دلم به نامشان زده بودم.تازه یادم آمد میشه چندساعت به آنها خیره شد و خستگی را حس نکرد.هرچی فکر کردم الان اسم کیا رابگذارم روی ستاره هام، نتونستم تصمیم بگیرم، پررنگهای زندگیم الان خیلی بیشتر از سه نفر هستند.
بلاخره سلام
نمیدونم چند شبه که میام اینجا بنویسم، اما هنوز چند کلام ننوشته خوابم میبره و اینجا میماند و پستهای نانوشته.امشب از چشمانم قول گرفتم چند دقیقه ای باز بمانند، دلم تنگ شده برای نوشتن، برای همه چیز نوشتن و برای حس کردن حسهای خوب دوستانم .
شاید دیر باشه برای تبریک گفتن و از عید گفتن و مشابهاتش، ولی خوب نمیشه پست اول سال باشه و یکسره آدم بره سراغ نق نقهای روتینش.در هر صورت الهی که روز به روز زندگیتان پر باشه از آرامش، سلامتی، شادمانی، دونه دونه شماها که چشمتون میافته به اینجا، الهی که یک لبخند از ته دل همیشه کنار گوشه لبتون باشه، حتی اگر دلیلی براش وجود نداشته باشه.
تعطیلاتی که گذشت درهم درهم بود، همه جور روزی داشتم، از منفی بینهایت، تا مثبت بینهایت. خوشحالم که زودتر فرصت نکردم پست بزارم، احتمالا نق نق نامه ای از کار در میاومد. به هر حال، هرچه بود، خوب و بد گذشت و حالا دوباره منم و بدو بدوهای اول سال که نفسم را در کنار آنفولانزای وقت نشناس گرفته و یک عالم کار روی میز که هی چشمک میزنند و سراغم را میگیرند و یک عالمه فکر سرگردان توی سرم که گاهی حسهای خوبم را نشانه میگیرند.
*بلاخره برای اولینبار پایم به پارک آبی باز شد، فکرش را بکنید برای اولینبار، آنقدر ترسیدم، آنقدر با دونه دونه سلولهای وجودم از ته دل جیغ زدم که جانم درآمد.
*یک اتفاق خوب عید دیدن یک دوست بود، میشناسیدش که، سپیده جان مشهدی، ایشان که تقریبا همه اهالی بلاگستان را میشناسد،انگار که ده تا وبلاگ دارد و راه به راه مینویسد، خدا را شکر ، به لطف هوش و دقتم، ذره ای هم شبیه آنچه فکر میکردم نبود. خلاصه که اگر گذرتان آنطرفها که اوهست افتاد، ببینیدش، حال و احوالتان به جحا می آید.
*آنقدر دلم میخواست حسش را داشتم همین الان یک عدد ۶۰ به شماره برنامه نود میفرستادم، برای شرکت در مسابقه اش، حیف که حالش نیست و حس هم.
**خوابم گرفته در حد مرگ واصلا نمیدانم چه میگویم، مهم برگشت به اینجاست، بعدا دوباره می آیم، شبتان خوش و خرم
دوستان عزیزم سلام
کمی درگیر کارهای به هم ریخته شروع سال و کمی هم درگیر یک انفولانزای نمیدانم از کجا پیدا شده هستم که بند بند وجودم را به درد اورده.انشالا در اولین فرصت سراغ خانه خودم وخانه های گرم شما خواهم امد.
چند ساعتی بیشتر تا پایان سال نمونده و من واقعا فکر نمیکردم نوشتن آخرین پست ۱۳۹۴ به این دقایق برسه. دوست داشتم این نوشته که برچسب آخرین را روی خودش داره در آرامش و بدون دغدغه خاطر باشه اما خوب از آنجاییکه از دیروز به خانه پدری آمدم و مثل همیشه وقتم در اینجا جور دیگری تنظیم میشود، سراغ اینجا آمدن به تاخبر افتاد تا همین حالا.
خوب خیلی کلیشه ای که بگم یک سال دیگه هم گذشت، همه میدونیم، هممون گذشتن و آمدن این سالها را میبینیم، فقط اینکه چطوری میگذره ، یکخرده برامون متفاوتش میکنه ،تکراریه اما برای من این اضافه شدن رقم سالها همینجوری گاهی خراشی را روی زخم کهنه وجودم میندازه، که چقدر گذشت،۱۳۹۰،۱۳۹۱،۱۳۹۲،۱۳۹۳،۱۳۹۴ و حالا هم ۱۳۹۵.انگار همین دیروز بود که با همسفر قرار سه نفره شدن را میگذاشتیم برای سال ۱۳۹۰،چقدر زود سال ۹۰آمد و چقدر از آن سال ۹۰گذشت وگذشت.
از سالها قبل ، همینجوری خودمان خواستیم که قبل از پیشواز رفتن برای سال جدیدهایی که پر از ابهام هستند و نمیدانیم قرار است چه بشود، پایان سالمان را جشن بگیریم، تمام شدن و نتیجه گر فتن خیلی اتفاقها را ویژه کنیم، این سالی که گذشت در کنار همه شباهتها و دردها و شادیهای تکراریش، چندتا اتفاق برای خودم پررنگ بود، تغییر کارم شکست دادن اژدهای ناامنی توی وجودم بود که مدتهای زیادی باهاش جنگیدم و یک روزی که خودم هم نفهمیدم دیدم شکستش دادم وخلاص.
اتفاق مهم دیگه، آشتی کردن واعتماد کردن به دنیای آب و زیر آن بود، شاید برای خیلیها عادی باشه، شاید برای خیلیها عجیب باشه اما فقط خودم میدونم که چطور ۱۵سال تمام جرئت نکردم آنطرف خط بروم وهربار امتحان کردم چطور پایین رفتم و ترسیده تر از آب بیرون آمدم و امسال بلاخره تونستم، هنوز هم وقتی خودم را شناور میبینم باور نمیکنم که این منم.
رو برو شدن با این دوتا ترس، حس عجیبی را توی وجودم انداخته، روبروشدن با ترس بزرگتری که سالهاست زندگیم را دگرگون کرده، نمیدونم اینجا گفتم یا نه که ...بی خیال، حتی نوشتنش هم هنوز راحت نیست و فقط همینجوری یکی دوروز پیش که پشت فرمون بودم و تو حس وحال خودم و مشغول بالا پایین کردن سالی که گذشت توی ذهن خودم بودم، این فکر توی سرم جولان داد که...، حتما در فرصتی بعدتر مینویسمش.
هنوز هم بعد از چندسال خوشحالم که اینجا هست، خوشحالم که میشه نوشت، خوشحالم که میشه خودمباشم بی خیال هر تصوری که شماها تو ذهنتون میسازید، خوشحالم که خودم از هرکدومتون یک تصور خیالی تو ذهنم دارم که معمولا ۹۹درصد مواقع با واقعیت تشابهی نداره، خوشحالم که دونه دونه شماها هستین.
*خیلی سال قبل،توی یکی از شب شعرهای دانشجویی،دخترکی با یک صدای ظریف شعرش را خواند، جوان بودم ،مشنگ بودم، احساساتی شده بودم و دفترش را گرفتم وبا خط قروقاطم شعر را نوشتم و عاشق خط خطش شدم، از قانون وقائده شعر چیزی نمیدانستم، هنوز هم نمیدانم ، فقط دوستش داشتم، امشب توی خانه پدری دفتر را دیدم، بازهم حس وحال آن شب را داشتم وقتی خواندمش، اگر اشتباه نکنم اسم شاعرندا کارگر بود.
شعر و حس من در آنشب وامشب تقدیم به شما در این ساعات آخر از چرخش سال والبته تقدیم به تو.
گلم بهار قشنگم سلام خوبی عزیز؟!یکی دو ساعت دیگر حلول نوروز است
اگرچه بیتو برایم بهار و غیر بهار
شبیه فصل زمستان، شبیه هر روز است
نشسته ام که برایت دعا بخوانم عزیز
دوباره پای همین هفتسین هر سالی
چه استقامت تلخی است رو کاغذ خیس
بخواهی هی بنویسی که سخت خوشحالی
چقدر جالی تو خالیست پای سفره ببین
چه هفتسین قشنگی به خاطرت چیده است
چه سبزه ای به امید تو سبز کرده دلم
ببین که جز تو به روی کسی نخندیده است
ببین، ببین به چه روزی نشسته بیتو دلم
کجاست عیدی دستان پر سخاوت تو
چرا نمیرسد امروز پس به دادم عزیز
نگاههای قشنگ و پراز نجابت تو
ببخش این دم عیدی هرآنچه میگویم
تمام بابت این انتظار طولانی است
خدا نکرده نبینم دلت بگیرد عزیز
منم که سهمم از این ماجرا پریشانی است
کنار سبزه و قران و تنگ ماهی و آب
و عکس قشنگت که روبروی من است
منم و مثل همیشه دو چشم نجیب
که تک مخاطب یک عمر گفتگوی من است
دوباره مثل همیشه به رسم هر سالی
که خوانده ام همه جا را برای آمدنت
غبار پنجره ها را گرفته ام که شبی
میان خانه بپیچد صدای در زدنت
فدای عکس قشنگت، بگو که با چه زبان
بگویم این دل ساده برای تو تنگ است
بگو چگونه بگویم که بیتو پای دلم
برای گفتن حتی دو بیت لنگ است
چقدر حوصله دارد دلم که باز از تو
هنوز هم به خیالش که میرسد خبری
نشانه ای، گل سرخی، پیام ناچیزی
دو خط نامه ی گنگی، سلام مختصری
اگرچه باز نوشتم گلم ملالی نیست
میان وسعت دردی که یادگار تو بود
نبوده ای که ببینی چطور این همه سال
دو چشم ساده غمگین در انتظارت بود
برو و قصه عشق مرا دهان به دهان
دوباره زمزمه در گوش این اهالی کن
به فکر آنچه بر من گذشت ساده نباش
فقط به من بنویس که این بهار خوشحالی
بگو که حال نگاهت هنوز هم خوب است
بگو که عید قشنگی است امسالی
در انتها گل خوبم فقط مواظب باش
که چشمهای قشنگت غریبه تر نشوند
بیا که مثل همیشه دو چشم ساده خیس
دوباره گوش به زنگ صدای در نشوم
گلم بهار قشنگم برو، خداحافظ
همین یکی دو دقیقه حلول نوروز است
اگرچه بیتو برایم بهار و غیر بهار
شبیه فصل زمستان، شبیه هر روز است