سی و چند سال اونی که تو تماس تلفنی میگفت:خوب ...کاری نداری؟من برم ، کار دارم، من بودم و مادر هیچ وقت قطع کننده تلفن نبود، حالا یک هفته هست هی کن میزنگم و هی اونیکه میگه کاری نداری مادرک هست. یک چیزی که نمیدونم چیه داره قلقلکم میده، نمیدونم حسودیه، دلتنگیه، شادمانی از خوش بودنشونه یا یک چیز دیگه، هرچی هست آدم دلش میخواد شادیه کلامشون را از بودن پیش پسرکشون ضبط کنه و نگهداره.
دوروز گذشته را چگونه گذراندم ؟در خواب.
شبی که مادرک و پدر را تحویل طیاره دادیم و من دقیقه آخر زمان مجازم به جلسه کارخونه رسیدم پوستم کنده شد، خدا میدونه چطوری سه ساعت را با سردرد و طعم زهرمار دهان توی اون جلسه که همه اش راجع به بحران اقتصادی بود گذراندم. تا ساعت بشه ۵:۱۵مثل یک آدم نیمه بیهوش از اینور به اونور میرفتم و برای تکمیل پازل قشنگی اون روز،مدیرم هم از سفر برگشته و کلی گزارش میخواست و من که نفهمیدم چی گفتم، انشالا خودش فهمیده باشد .
جانم برایتان بگوید برای راه انداختن پدر مادر پوستم کنده شد، سروکله زدنهای بسته بندی و اضافه بار به کنار، نمیدانم چرا دوتایشان اینقدر عصبی بودند، پدرجان که لحظه به لحظه میگفت عجب غلطی کردم، چطوری دوماه زندگیم را به امان خدا ول کنم و بروم، اصلا چرا بروم، خوب میگیم اون بچه بیاد،اینطوری که بهتره،مادرجان البته آزرومتر بود و فقط منرا دق میداد از بس ریزه ریزه گوشه کنارهای چمدانها را دستکاری میکرد و چیزی اضافه میکرد،به فرودگاه هم که رسیدند، با توجه به محدودیت زمانیه من مجبور شدم همانجا برومو البته تا لحظه سوار شدن دقیقه به دقیقه با مادر در تماس باشم و ببینم نکنه که خدای ناکرده، همینجا توهمین مملکت اینها گم بشوند و از پرواز جا بمانند. با توجه به اینکه در بستن چمدان هم مهارتی نداشتند نگران بودم که مبادا مجبور به باز و بسته کردن بشوند که البته همین هم شد،به بارشان مشکوک شدند و فکر میکنید مورد شک چی بوده؟روغن طلایی زعفرانی نمیدونم چی چی.(دامنه بار مادر را حدس میزنید دیگه)
خدا پدر مادر تکنولوژی را بیامرزد که به لطف آن از لحظه ای که برادرک در آنطرف تحویلشان گرفت توانستم ببینمشان و همان عکس لحظه اول را برای همه فک وفامیل نگرانمان بفرستم که ایهاالناس، پدر مادر بنده صحیح و سالم در آغوش پسرکشان هستند.
و اما بعد از حضورشان، جایتان خالی، همان پدر جانی که لحظه آخر هم میخواست قید سفر را بزند، چنان شنگول ومنگول شده که والا من یکی شاخ درآوردم. اگر روزی آمدم و اینجا نوشتم والدین گرامی بالکل قید برگشت را زده اند وآنطرفها ساکن شدند تعجب نکنید، کلا ورد زبان پدر جان شده اینکه یا خدای ما وآنها یکی نیست، یا قضیه دیگری در میان است، چطور میشود یکجا آنطور باشد ویک جا اینطور. خدا را شکر فعلا حسابی جوآنجا گرفته شان و مشغول خوشگذرانی،پسرجانشان هم که ور دلشان هست و البته به لطف واتز آپ(تنها نرم افزاری که مادر میتواند خودش به صورت مستقل با آن کار کند، چرایش را نمیدانم، هیچ کدام دیگر را یاد نمیگیرد که نمیگیرد) به صورت شبانه روزی با من و خواهرک هم در تماس هستند وگزارش لحظه ای میدهند از خوشیهایشان.
الهی که عمر خوشیهای همگیتان طولانی باشد وهمیشگی.
برادرک برای رفتن یک مانع جلوی راه داشت، سربازی، به پدرجان شوخی و جدی میگفت بیا مادر را طلاق بده، هم من راحت میشم هم خودت، مادرک جدی جدی باور میکرد و اصرار داشت اینکار انجام بشه تا یکی یک دونه اش توی هچل نیفته، پدرجان دیدگاه دیگری داشت، پسر تا سربازی نره مرد نمیشه. برادرک لباس ارتشی پوشید وخدا میدونه عین دوسال را مادرک مثل چی پر پر زد. پدر را مجبور میکرد هرجا که سرباز میبینند سوار کنند تا شاید جایی کسی هم پسرکش را سوار کنه، ۳۱شهریور که رژه میرفتند پای تلویزیون بست نشسته بود که برادرک را ببینه(برادرک در لباسهای جنگلی حتی از جلوی جلو هم قابل تشخیص نبود، چه برسه از صفحه تلویزیون و در حال رژه از بین صدها نفر)، یکبار توی یکی مانورهای نمیدونم چی چی ، یک نفر کشته داده بودند و خدا میدونه چی به روز مادرک اومد وقتی فهمید توی سربازی هر احتمالی ممکنه، تا چند وقت به جای مادر اون کشته گریه میکردو ...
وقتی تمام شد، وقتی برگشت، نفهمیدم مادرک تو این دوسال بیشتر داغون شده یا برادرک و یا خود پدر که میخواست پسرش مردددد بار بیاد، یک دنیا آرزو بود برای بعد از تمام شدن اون روزها، هنوز هم برادرک اون دوسال را توآمار سالهای زندگیش حساب نمیکنه و اون دوسال انگار اصلا زندگی نکرده.
خبرهای این روزها،تصویرهای این روزها درد داره، خیلی خیلی هم درد داره، به هیچ وجه درکی از حال و احوال خانواده اون چند نفر ندارم، اصلا نمیتونم بفهمم وقتی منتظر برگشتن عزیزدردونه ات باشی و اون برنگرده چی به روزت میاد.
امیدوارم خداوند لحظه لحظه این روزهای تلخ را کنارشون باشه، آرومشون کنه.
سلام به روی ماهتون، انشالا که روز و روزگارتون خوش باشه و تو این گرمای آدم خفه کن هنوز تبخیر نشده باشین. کمپرسور کارخانه ما قاطی کرده و یک هفته ای است که عملا پخته میشویم اما به هر حال زنده ایم.
روزهای شلوغ پلوغی دارم، از طرفی کارهای شرکت مثل طوفان کاترینا (ربطش را نمیدونم، همینجوری به ذهنم رسید) دورم را گرفته و با زبان تشنه و بدون رسیدن چای به بدنم نمیفهمم کی ساعت پنج میشود،یک فیلمی بود به نام هواشناس، آقاهه تکثیر میشد وهمه جا حضور پیدا میکرد، به یک چیزی شبیه استعداد اون احتیاج دارم شدیدا. از طرف دیگر،زمان رفتن پدرجان و مادرجانمان نزد پسرجانشان رسیده و نمیدانید چه سر وکله ای میزنم من با آنها که، مامان جان، باباجان، والا بلا بیشتر از سی کیلو نه اجازه میدهند، نه توانش را دارید که ببرید. تمام وقتهای خالیه این روزهای من یا به حضور در خانه آنها گذشته و وزن کردن و بسته بندی کردن، یا به پای تلفن و ذهنی وزن کردن، من گرم گرم کم میکنم، مادر جان کیلو کیلو اضافه، تو همین آخر هفته بارشان را تقریبا با ۶۳-۶۴ کیلو جمع و جور کردیم، همین امنروز سفارش اکید زولبیا بامیه و پفک چیتوز موتوری و کرانچی آتشین داده، حالا بنده آتشینش را پیدا نکردم، مامان حان گله میکنه که ای وای، بچم تند تند دوست داره، راهی سراغ دارید دو کیلو زولبیا بامیه و چندتا هله هوله دیگر را یکجوری به پنجاه گرم تبدیل کند؟
از قرطی گریهای سفر که بگذریم، یک جیزی صادقانه بگویم به شماها، پدرجان ومادر جان برای اولینبار است که بدون وجود مبارک فرزندانشان باری میبندند و عازم سفر میشوند، همیشه یک جوری پای یکی از ما سه تا وسط بوده و هیچ سفری نبوده که فرزندی در میان نباشد، حالا بعد از سی و چند سال بلاخره توفیق اجباری نسیب شده و محبور شدند تنها بروند( از خدایشان بود من توی کارم استعفا بدهم وهمراهشان باشم)، هم خودشان پریشانند و هم من توی دلم غل غل میزند از استرس که جطوری این دوتا بدون آشنایی با یک کلام بیگانه مبخواهند تو این مدت گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند؟اگر توی فرودگاه گیر افتادند، اگر نتوانند از خودشان دفاع کنند، اگر گم شوند و هزار اگر دیگر. حس میکنم دوکودک را راهیه سفر میکنم، حس میکنم اشتباه کردم مجبورشان کردم به این سفر، کلا حس غلط کردم دارم، منتها آنقدر خودشان نزده میرقصند که هی جلویشان لالمانی میگیرم. تپلک تازه به دنیا آمده را هم مدام بهانه میکنند و تا دقیقه آخر میترسم آنقدر دلتنگ نوه هایشان بشوند که کلا بلیط سفر را پاره کنند و برادرک بماند و حوضش.
در زمان تقسیم شانس برای مرخصی گرفتم احتمالا من درگیرودار صف دیگری بودم، فردا صبح باید شرکت باشم و ظهر قرار است اگر خدا قسمت کرد و اگر مدیر جانمان از آنور دنیا احضارمان نکرد، به خانه پدری بروم و چمدانشان را ببندیم و نیمه شب بدرقه شان کنیم و هشت صبح چهارشنبه خوابالوخوابالو توی جلسه مزخرف باشم که اکر غیبت کنم حسابم با کرام الکاتبین است، حالا این وسط انرژی از کجا بیارم خدا میداند، به خودم قول یک پنجشنبه جمعه پر از خواب دادم.
روزو روزگارتون خوش.
از اتفاقهای عجیب و البته از عوارض تکنولوژی میشه اینکه، اسکایپ جان لطف میکنه همه جا هوار هوار میکنه که بله،زادروز فلانی است و بفرمایید هپی برث دی بگین و نتیجه میشه اینکه از اول وقت روی صفحه دسکتاپت، از مدیرت و همکار قدیمی و جدیدت و دوستان قدیم وجدیدت گرفته تا انباردار، مسئول سالن استریل و مسئول ضایعات و ...پیغام مبارک مبارک میگن، همه میگن اما...بی خیال،تجربه ای بود واسه خودش.
*تا ظهر فرصت نکرده بودم به گوشیم نگاه کنم، وقتی رفتم سراغش از یک خط چندبار تماس گرفته بودند، فکر کردم همون شماره ای است که منتظرش بودم، فرصت نشد زنگ بزنم، وسط یک کار داغون بودم که دیلینگ دیلینگ زنگ خورد و دیدم همون شماره قبلیه، گار داغون را رها کردم به هوای اینکه تلفن همونه که باید باشه بدو بدوجواب دادم، حدس میزنید کی بود؟از استخر جانمان تماس گرفتند که مرمرانه خانم چرا نیستی، چرا نمیایی، نکنه اتفاقی افتاده برات؟ همینجوری ته دلم قیلی ویلی رفت که استخر هم دلتنگ منه و علاقمون یک طرفه نیست، جواب دادم الهی من قربون اون حوضچه دومتری برم، میام، الان کار دارم، با اجازه شما کمی هم روزه هستم، جان ندارم توآب بیام، انشالا بعدا خدمتتان میرسم.
*در چند روز گذشته میزان حرف زدنم با مادرک، خواهرک و بهارک در کمترین میزان ممکن در چند سال اخیر بوده، بی انصافها هرسه تایشان مشغول تپلک هستند و نمیگویند من حسودی میکنم و دلم با آنها بودن را میخواد. از همه بی معرفتر هم آن بهار هست که لحظه ای حاضر نیست گوشی تلفن را بگیرد و با خاله مشنگش حرف بزنه، ببینمش پوستی ازش میکنم، آنسرش ناپیدا.