توی قسمتهای اول سریال فرندز، یک سکانس رختشویی دارهدکه توی اون به خاطر یک جوراب قرمز همه لباسهای سفید به صورتی تبدیل میشن. سکانس بانمکی بود و کلی آدم میخندید ولی ظاهرا این خنده ها فقط مال فیلمه، امان از وقتی که تو واقعیت اتفاق بیافته، شال زرشکی رنگم به هیچ لباسی رحم نکرده و تمام لباسها صورتی شده، اصلا هم نمیدونم این شال چطوری رفته قاطی اون لباسها.دلم میخواست برای دونه دونه لباسهای به فنا رفته گریه کنم، ولی از آنجاییکه کارخیلی لوسی هست، اشکهایم را برای مواقع بحرانی تر نگهمیدارم.
*تپلک تازه وارد خانواده ما چند روزیه که بستری شده، زردی داره و دل آدم از دیدن ضعیفی و نگاه مظلومش آتیش میگیره، داشتم فکر میکردم این نازنازی خانم این همه آدم دوروبرش هست و از همه مهمتر مادرش را داره که شبانه روز چشم بهش دوختن که مبادا مشکلی داشته باشه، اون طفل معصومهایی که فقط به دنیا میان و بعد رها میشن یا حتی رها هم نمیشن، دلسوزی بالای سرشون نیست، جطوری بزرگ میشن؟
الهی که هیچ کوچولویی بدون پدر مادرش بزرگ نشه، الهی که قرار نباشه اگر هستند اونهای که آرزوی داشتن فرشته دارند، در مقابل بچه هایی باشند که آرزوی داشتن پدر مادر داشتن داشته باشن، بزرگترها قوی هستند، میتونند با نداشته هاشون کنار بیان، این نازنینهای معصوم گناه دارند، اذیت میشن.
سلام به روی ماهتون، آخر هفتتون به خیر و خوشی.
امروز روز سوم ماه رمضان شده و اینجانب و همسفر جان هنوز نتونستیم یک افطار آدمیزادی داشته باشیم، هردوروز هم به خاطر بنده بوده، روز اول کمی دیر رسیدم و خواب ماندم و انقدر بدو بدو میز را آماده کردیم که هیچی نفهمیدیم، روز دوم هم الحمدالله تا ساعت هشت تو بیمارستان برای بازدید بودم و تو این ترافیک جهنمی بعد از نه شب رسیدم خونه، حالی داشتمها، داغوووون، با اجازه شما افطار را خوابیده خوردم و تا ساعت ۱۲ظهر امروز به ملکوت پیوستم. توی بیمارستان هم با همکارهای جدید رفته بودم و یک عالمه رودربایستی داشتم و پدرم دراومد که با هر تزریق توی رگهای ورم کرده نازنینهای خوابیده روی تخته، با اون سردرد و ضعفی که داشتم همه چیز را بالا نیارم. دوستان گلم، خواهش میکنم هرطور میتونید سالمتر زندگی کنید ومواظب دیابت و فشار بالا و...در نهایت کلیه های نازنینتون باشید.
خلاصه امروز از ساعت ۱۲مثلا بیدار شدم و تا همین الان نصفه نیمه خواب و بیدار بودم وبه زور برای اینکه از شدت این همه خواب نمیرم رفتم بیرون و تو این هوای گرم مریم کش مثلا خرید کنم، دلمکنگر میخواست برای پختن خورشت و خوب البته انگار کمی دیر دلم هوس کرده و کنگرها پرررر. الان مثلا میخواهم کمی اوضاع خانه را سروسامان بدهم و کمی کوکینگ کنم و میگوپلو برای سحری بپزم وسروسامانی هم به این خانه آشفته بدهم و لی...حسش نیست.
مرا خیال تو بی خیال عالم کرد.
*اونهایی که اومدن این ماه را دوست دارید، چشمتون روشن.روزهای سخت اما شیرینیه.
حال خوب میدونید چیه؟ اتفاقی تلویزیون روشن کنی و ببین اول یک برنامه هست که تو عاشقشی. امشب حال و هوایم بهشتی شد باصدای مهستی.
**فولدر آهنگهای مهستیه من تقریبا کامله، اما یک روزی که خیلی لازم بود فول فولدر باشم، نمیدانم چرا یک آهنگ خاص که خیلی هم دوستش دارم تو اون فولدر نبود و یک جای دیگه بود. روز عروسیه برادرک پدر جان پوست منرا کند از بس گفت آهنگ تمام دنیا یک طرف تو یک طرف را برای برادرک پخش کنم(چنین پدر پسر دوستی داریم ما). هرچی فولدر بود زیر و روکردیم آهنگ پیدا نشد که نشد، تصور کنید تو اون روز و تو اون هیروبیر آهنگ دانلود کنی.
**من عاشق آهنگ خانه تکانی هستم.تو لیست آهنگهای امشب نبود.
**امشب بعد از مدتها دوباره افتخار دادم خواندم، خواندمها...
یکی از قشنگیهای سنتیه خانه پدری، اگر مادرک منزل نباشد، هنوز روی پشت بام خوابیدن زیر آسمون پر ستاره هست. من عاشق این شبها هستم و باور نمیکنید چند برابر دوست داشتنی میشه وقتی بهار کنارم خوابیده باشه و دستش دورم گره خورده باشه، تمام روز به معنی واقعی کلمه آتش سوزانده و الان به معصومیت پاکترین لحظات کنارم خوابیده. با همدیگه یک عالمه ستاره شمردیم، درمورد کارهای وحشتناک امروزش صحبت کردیم، یک عالمه قولهای خوب گرفتیم(بشنوو باور نکن)، در مورد پرنسس کوچولو حرف زدیم و کلی عشق کردیم.
*دوتایی دور از چشم مردان خانه، تیشرتهایمان را بالا زدیم تا دلهای تپلیمان خنک شود، حالی دارد اساسی.