برادرک برای رفتن یک مانع جلوی راه داشت، سربازی، به پدرجان شوخی و جدی میگفت بیا مادر را طلاق بده، هم من راحت میشم هم خودت، مادرک جدی جدی باور میکرد و اصرار داشت اینکار انجام بشه تا یکی یک دونه اش توی هچل نیفته، پدرجان دیدگاه دیگری داشت، پسر تا سربازی نره مرد نمیشه. برادرک لباس ارتشی پوشید وخدا میدونه عین دوسال را مادرک مثل چی پر پر زد. پدر را مجبور میکرد هرجا که سرباز میبینند سوار کنند تا شاید جایی کسی هم پسرکش را سوار کنه، ۳۱شهریور که رژه میرفتند پای تلویزیون بست نشسته بود که برادرک را ببینه(برادرک در لباسهای جنگلی حتی از جلوی جلو هم قابل تشخیص نبود، چه برسه از صفحه تلویزیون و در حال رژه از بین صدها نفر)، یکبار توی یکی مانورهای نمیدونم چی چی ، یک نفر کشته داده بودند و خدا میدونه چی به روز مادرک اومد وقتی فهمید توی سربازی هر احتمالی ممکنه، تا چند وقت به جای مادر اون کشته گریه میکردو ...
وقتی تمام شد، وقتی برگشت، نفهمیدم مادرک تو این دوسال بیشتر داغون شده یا برادرک و یا خود پدر که میخواست پسرش مردددد بار بیاد، یک دنیا آرزو بود برای بعد از تمام شدن اون روزها، هنوز هم برادرک اون دوسال را توآمار سالهای زندگیش حساب نمیکنه و اون دوسال انگار اصلا زندگی نکرده.
خبرهای این روزها،تصویرهای این روزها درد داره، خیلی خیلی هم درد داره، به هیچ وجه درکی از حال و احوال خانواده اون چند نفر ندارم، اصلا نمیتونم بفهمم وقتی منتظر برگشتن عزیزدردونه ات باشی و اون برنگرده چی به روزت میاد.
امیدوارم خداوند لحظه لحظه این روزهای تلخ را کنارشون باشه، آرومشون کنه.
سلام به روی ماهتون، انشالا که روز و روزگارتون خوش باشه و تو این گرمای آدم خفه کن هنوز تبخیر نشده باشین. کمپرسور کارخانه ما قاطی کرده و یک هفته ای است که عملا پخته میشویم اما به هر حال زنده ایم.
روزهای شلوغ پلوغی دارم، از طرفی کارهای شرکت مثل طوفان کاترینا (ربطش را نمیدونم، همینجوری به ذهنم رسید) دورم را گرفته و با زبان تشنه و بدون رسیدن چای به بدنم نمیفهمم کی ساعت پنج میشود،یک فیلمی بود به نام هواشناس، آقاهه تکثیر میشد وهمه جا حضور پیدا میکرد، به یک چیزی شبیه استعداد اون احتیاج دارم شدیدا. از طرف دیگر،زمان رفتن پدرجان و مادرجانمان نزد پسرجانشان رسیده و نمیدانید چه سر وکله ای میزنم من با آنها که، مامان جان، باباجان، والا بلا بیشتر از سی کیلو نه اجازه میدهند، نه توانش را دارید که ببرید. تمام وقتهای خالیه این روزهای من یا به حضور در خانه آنها گذشته و وزن کردن و بسته بندی کردن، یا به پای تلفن و ذهنی وزن کردن، من گرم گرم کم میکنم، مادر جان کیلو کیلو اضافه، تو همین آخر هفته بارشان را تقریبا با ۶۳-۶۴ کیلو جمع و جور کردیم، همین امنروز سفارش اکید زولبیا بامیه و پفک چیتوز موتوری و کرانچی آتشین داده، حالا بنده آتشینش را پیدا نکردم، مامان حان گله میکنه که ای وای، بچم تند تند دوست داره، راهی سراغ دارید دو کیلو زولبیا بامیه و چندتا هله هوله دیگر را یکجوری به پنجاه گرم تبدیل کند؟
از قرطی گریهای سفر که بگذریم، یک جیزی صادقانه بگویم به شماها، پدرجان ومادر جان برای اولینبار است که بدون وجود مبارک فرزندانشان باری میبندند و عازم سفر میشوند، همیشه یک جوری پای یکی از ما سه تا وسط بوده و هیچ سفری نبوده که فرزندی در میان نباشد، حالا بعد از سی و چند سال بلاخره توفیق اجباری نسیب شده و محبور شدند تنها بروند( از خدایشان بود من توی کارم استعفا بدهم وهمراهشان باشم)، هم خودشان پریشانند و هم من توی دلم غل غل میزند از استرس که جطوری این دوتا بدون آشنایی با یک کلام بیگانه مبخواهند تو این مدت گلیم خودشان را از آب بیرون بکشند؟اگر توی فرودگاه گیر افتادند، اگر نتوانند از خودشان دفاع کنند، اگر گم شوند و هزار اگر دیگر. حس میکنم دوکودک را راهیه سفر میکنم، حس میکنم اشتباه کردم مجبورشان کردم به این سفر، کلا حس غلط کردم دارم، منتها آنقدر خودشان نزده میرقصند که هی جلویشان لالمانی میگیرم. تپلک تازه به دنیا آمده را هم مدام بهانه میکنند و تا دقیقه آخر میترسم آنقدر دلتنگ نوه هایشان بشوند که کلا بلیط سفر را پاره کنند و برادرک بماند و حوضش.
در زمان تقسیم شانس برای مرخصی گرفتم احتمالا من درگیرودار صف دیگری بودم، فردا صبح باید شرکت باشم و ظهر قرار است اگر خدا قسمت کرد و اگر مدیر جانمان از آنور دنیا احضارمان نکرد، به خانه پدری بروم و چمدانشان را ببندیم و نیمه شب بدرقه شان کنیم و هشت صبح چهارشنبه خوابالوخوابالو توی جلسه مزخرف باشم که اکر غیبت کنم حسابم با کرام الکاتبین است، حالا این وسط انرژی از کجا بیارم خدا میداند، به خودم قول یک پنجشنبه جمعه پر از خواب دادم.
روزو روزگارتون خوش.
از اتفاقهای عجیب و البته از عوارض تکنولوژی میشه اینکه، اسکایپ جان لطف میکنه همه جا هوار هوار میکنه که بله،زادروز فلانی است و بفرمایید هپی برث دی بگین و نتیجه میشه اینکه از اول وقت روی صفحه دسکتاپت، از مدیرت و همکار قدیمی و جدیدت و دوستان قدیم وجدیدت گرفته تا انباردار، مسئول سالن استریل و مسئول ضایعات و ...پیغام مبارک مبارک میگن، همه میگن اما...بی خیال،تجربه ای بود واسه خودش.
*تا ظهر فرصت نکرده بودم به گوشیم نگاه کنم، وقتی رفتم سراغش از یک خط چندبار تماس گرفته بودند، فکر کردم همون شماره ای است که منتظرش بودم، فرصت نشد زنگ بزنم، وسط یک کار داغون بودم که دیلینگ دیلینگ زنگ خورد و دیدم همون شماره قبلیه، گار داغون را رها کردم به هوای اینکه تلفن همونه که باید باشه بدو بدوجواب دادم، حدس میزنید کی بود؟از استخر جانمان تماس گرفتند که مرمرانه خانم چرا نیستی، چرا نمیایی، نکنه اتفاقی افتاده برات؟ همینجوری ته دلم قیلی ویلی رفت که استخر هم دلتنگ منه و علاقمون یک طرفه نیست، جواب دادم الهی من قربون اون حوضچه دومتری برم، میام، الان کار دارم، با اجازه شما کمی هم روزه هستم، جان ندارم توآب بیام، انشالا بعدا خدمتتان میرسم.
*در چند روز گذشته میزان حرف زدنم با مادرک، خواهرک و بهارک در کمترین میزان ممکن در چند سال اخیر بوده، بی انصافها هرسه تایشان مشغول تپلک هستند و نمیگویند من حسودی میکنم و دلم با آنها بودن را میخواد. از همه بی معرفتر هم آن بهار هست که لحظه ای حاضر نیست گوشی تلفن را بگیرد و با خاله مشنگش حرف بزنه، ببینمش پوستی ازش میکنم، آنسرش ناپیدا.
وقتی توی یک عالم آدم، شما تنها روزه گیرنده باشی، نتیجه میشه اینکه اونها مثل بچه آدم به موقع میرن خونه، تو مثل بچه غیر آدم نه شب میری خونه، تازه خستگی از تنت نمیره بیرون، چون میدونی فردای داغونی داری و از nتا مدرکی که مدیرجانت خواسته آماده کنی، حتی نصف نصف نصفش هم آماده نیست، خمره رنگ رزی که نیست، از اینطرف کاغذ A4 بزنی توش، از اونطرف مدرک مثل هلو بیاد بیرون.خلاصه اینجانب فردای خری دارم ولی جالبه که در عین این حال و احوال خرانه، احساس میکنم تو بغل خود خدا نشستم و داره تکونم میده، حال مشنگیست جایتان خالی.
*آیا چشمان و گوشان شما از دیدن فوتبال در دوروز گذشته خستیده شده است؟بله، مال ما خسته شده است از بس توی سرویس، تو اتاق انتظامات، توی همه جا و البته توی خونهههههههه رنگ و بو و صدای مردان دونده است، کی تموم میشه؟
**امشب شب من است، شب بودن من، این قافله عمر عجب میگذرد...
میدونید از نظر لذیذ ترین خوراکی برای افطار چیه؟
گوجه و خیار را به ظریفترین شکل ممکن برش بدهید و در کنار هم بچینید، ورقه های پنیر را کنارش بگذارید، خیلی کم نمک بپاشید و خیلی بیشتر فلفل سیاه، آب یک لیمو ترش را روی همه چیز بچلانید و نوش جان کنید، محشرههههه.
اینجانب غیر از این معجون و البته دوسه لیوان چای، هیچ چیز دیگری برای افطار میل ندارم.
*تپلک همچنان بیمارستان هست، نمیدونم تجربه به دنیا آمدن فرزند دوم در خانه را دارید یا نه، عالم عجیب غریبی میشود وقتی دنیای شادمانه یک کودک با دیگری تقسیم میشود، حسادتهایش، مهربانیهایش،کنجکاویهایش ، همگی، یک دنیای عجیب میسازد، بخش پدرانه مادرانه اش را کاری ندارم، عالم خالگیش هم متفاوت میشود.باید مواظب باشی ،باید مواظب تمام قربان صدقه هایت باشی،باید مواظب تمام خاله گریهایت باشی،حتی زمانیکه که فکر میکنی هیچ جوری حواسش نیست هم باید حواست را جمع کنی، حتی از راه دور، از پشت تلفن هم، دنیای عجیبیه، قربان هردوتایشان بروم من.
**خرداد همیشه حال و هوایم را متفاوت میکنه، به خصوص این روزهایش، یادتان هست؟ چقدر تلخ بود، چقدر تلخ هست، هنوز هم تلخ هست، مثل زهر.