سلام به روی ماهتون. شب و نیمه شبتون بخیر. انشالا که شما هم مثل من از چند روز تعطیلیه به هم پیوسته لذت ببرین، هرچند که بسیار بسیار برای من بهتر بود اگر این حجم تعطیلی یک هفته دیرتر بود، یعنی زمانی که نی نی خانم جدید خانواده میخواهند تشریف بیاورند، اما به هر حال نه تقویم جا به جا میشه نه نی نی زودتر میاد، پس فعلا از روزهای اینجوری لذت میبریم.
یکروز پر آب داشتم، یعنی چی؟یعنی چند ساعت طولانی توی آب بودم و کیففففف کردم.جایتان خالی. تو این چند هفته اخیر تو چهار استخر مختلف رفتم و این چهارتا استخر مختلف یک چیزی حالیم کرد، من تو هر استخر جدیدی که میرم مثل...میترسم، یعنی میترسما....شدید، هربار انگار بار اوله پا توی آب میزارم، امروز به خودم گفتم دیگه از این لوس بازیهادربیاری من میدونم و تو،گوش خودم را پیچاندم و برای تکمیل تنبیه مریم لوس وجودم برای اولین بار از روی دایو(امیدوارم اسمش درست باشه)پریدم و محشرررررر بود.بسیار بسیار دوستش داشتم، هرچند نمیدانم چرا حجم زیادی آب داخل گوش جان چپمان شد و هرچقدر اینجانب تا همین الان که نیمه شب هم گذشته لی لی زده ام ، این H2Oنازنین بیرون نیامده اند که نیامدند، اما به هر حال پریدنش می ارزید، تازه به همان مریم لوس درونمان قول داده ام که اگر تو همین چند ماه پیش رو، اوضاع جدید کاری را سروسامان بدهم، آن مایو خوشگل کمی اکسپنسیو را برای خودمان بخریم، بله، این خط و این نشان که میخریم.
*نمیدانم کجای کارمیلنگه که وقتی کمی زمان خانه ماندن اینجانب و همسفر زیاد میشود، آب و هوا گاهی میل به رعد و برق پیدا میکند و...گاهی یک خرده ای فرمان زندگی از دست خارج میشود ونه اینکه ندانیم چرا، حس چرخاندن وبه راه آوردنش را نداریم. سهم تقصیر خودم را هم خیلی خوب در این گرد و خاکها میدانم، عجیب گیر کرده ام در میان چند راهیه پیش رویم و بزدلانه از تصمیم گیری نهایی در میروم. مشاور و مشورت و هیچ چیز دیگری هم کمکم نمیکنه، خودم با خودم دو دلم. نه از خودم میگذرم نه از حسم، این خودی که میگم یعنی همه خود ایده آلی که در حال و احوالم میشناسم، یعنی خودی که باید کنار گذاشته بشه تا بتونم جواب یک حس دیگه تو خودم را بدم. خودم با خودم درگیرم و گاهی ترکشهای این درگیری میره ومیخوره به همسفری که ذره ای، حتی ذره ای مقصر نیست تو روزهایی که داریم میگذرونیم. دلم میخواست، یک خلوتی پیدا میشد که من باشم و من و این صفحه، با خیال راحت تمام ترسها و خشمها و حسهای بدم را از این برزخی که دارم بنویسم و آخرش یک نفس راحت بکشم که آخیش، راحت شدم، از همه اش خالی شدم و خوب البته فعلا از این خلوتها نیست.پس همیجوری جویده جویده چرندیات آزار دهنده را میفرستم اینجا تا ببینم چی پیش میاد و...
*چقدر این تبلیغات تلویزیون مزخرفه، دو ساعت نشستم پای تی وی جان، کلافه شدم از بس خط به خط کوچک کننده و بزرگ کننده و هزار مزخرف مشابه از بالا وپایین تصویر گذشت، بی خیال بابا.
*همچنان گوشم مثل ...درد میکنه.
سلام علیکم همگی. شب و نصف شبتون بخیر
یک زمانی اگر هربار که سراغ وبلاگهای مورد علاقم میرفتم و آپ نکرده بودند کلی نق به جانشان میزدم که چه نازی میکنند چهار خط میخوان بنویسند و دل آدم را باز کنند، خوب بنویسید دیگه. کجا میرید ، چکار میکنید که وقت ندارید چهار کلام بنویسید، حالا هم نه اینکه خودم از خوانندگان و طرفداران مرمرانه هستم ، نگران خودم شدم و این نقها را به جان خودم زدم.شوخی نمیکنمها، مریم اینجا را بسیااااار دوست دارم، از بس مشنگ است.
جانم برایتان بگوید که روزهایی گذراندمها، شبیه آن معجزه ابراهیم شدم که پردنگان را کشت، خورد کرد و کوبید و بالای چهارکوه پخش کرد و بعد دوباره جمعشان کرد. مثلا میخواستم یک جوری روز عمل مادرک، کارخانه را بپیچانم، نشان به آن نشان که روزبعدش هم که قبلا با خیال راحت فکر میکردم مرخصی میگیرم هم توی یک جلسه داغون گیر افتادم و دلم پر پر زد تا بتونم به موقع به مادرک برسم و تو ترافیک کوفتیه تهران ببرمش پیش دکترجانش. یک جیزی میگویم ، یک چیزی میشنوید، وقتی خواستند پانسمان چشمش را بردارند، هزااااار بار مردم و زنده شدم که مبادا زبانم لال، همان کورسوی کم چشمش هم رفته باشد. وقتی کم کم چشمش باز شد و دونه دونه علامتهای مسخره روی مانیتور را جواب داد، خنکترین نسیم عالم از دلم گذشت.هی او جهت گفت، هی من آرامتر شدم، عذاب وجدانم از نبودنم در کنارش در روز قبل و حس بدم از شنیدن اینکه پرستاری لباسش را به تنش کرده و کمکش کرده که ترخیص شود و دختر به درد نخورش کنارش نبوده، کمی کمتر شد. ممنونم برای همه حسهای خوبتان، الهی که خداوند هزار هزار برابرش را برایتان بخواهد.
مادرک روزهای بهتری دارد، شادمانی از نزدیک شدن رفتن پیش پسرکش حالش را بهتر هم کرده است. کم کم چک لیست سفر را آماده میکنیم، هرچند که تو این شلوغ پلوغیها، منتظر مهمان کوچولویی هم هستیم که نوه های خانواده را دوتایی کند.خلاصه که این روزهای شلوغ کاری، اینجا هستم، آنجا هستم، خانه پدری هستم، بهانه جوییهای بهار را گوش میدهم، تو هیاهوی مهمانداری و بیمارداری، به خواست دلش(لحظه ای فکر نکنید که خواست خودم هم در میان بوده) گوش میدهم و به استخر میبرمش و چند ساعت طولانی شالاپ شولوپ میکنیم و تازه قول استخرهای بعدی را هم میدهم.روزهایی دارمها، میدوم، میدوم، انشالا گه فراموش میکنم که گاهی چقدر دلم روز و روزگار متفاوتی را میخواهد، دل است دیگر، گوشش را که بپیچانی ، حواسش را جمع میکند که مورد اضافه نخواهد.
*از شاهکارهای امروز: خسته از یک آخر هفته شلوغ در سفر گذشته و یک شنبه شلوغتر، خواستم یک قاطیانه توپ تابستانی درست کنم، لحظه آخر اغفال شدم و دو قاشقی هم شکر اضافه کردم. طعمش را که تست کردم فاجعه بود، شیر را بو کردم، موز را چشیدم که مبادا ترش باشد، طالبی را چشیدم، همه چیز خوبه، پس چرا طعم این اینقدر افتضاحه؟همسفر را به کمک طلبیدم، مریم جااااان، مطمئنی شکر ریختی؟نمک نریختی؟....نخیر، مطمئن نیستم شکر ریختم، کاملا هم مطمئنم نمک ریختم، شک کردم چرا جای ظرف شکر عوض شده ها.
سلام به روی ماهتون، آخر شبتون به خیر و خوشی.
یک عدد مریم له و داغون در حال پست نگاریه و واقعا خودش هم نمیدونه چه اصراریه وقتی اینقدر خوابالوهه بیاد اینجا، احتمالا دلیل واقعی همان چشم سفیدیست که پدر جان همه کارهایم را به آن ربط میدهد.
دوستان یک خبر توپپپپپپ، بلاخره یافتم، بعد از مدتها جستجو یک استخر که خانمهای شاغل را هم جزء علاقمندان به استخر حساب کنه و تایم شبانه ای برایشان در نظر گرفته باشه یافتم، در همین نزدیکیها، بسیاااااااار تمیز، بسیاااار خلوت و البته کمی زیاد کوچولو. یکی از دلایل لهیدگی امشب هم ، همان استخر نازنین میباشد، دوباره قورباغه شدم، هورااااااا.
*روزهای شلوغ پلوغی دارم، این روزها اصلا نمیتوانم مرخصی بگیرم، تا قبل از رفتن مدیرم باید هرچه بیشتر کار را تحویل بگیرم و تو همین احوال مادرکم باید چشمش را عمل کند و خدا میداند چقدر بند دلم بندری میزند از نتیجه اش، روز عمل به کنار، روزهای بعدش مراعات بسیار میخواهد و من نیستم و برادرک هم نیست و خواهرک هم تا چند روز دیگر مسافرش را زمینی میکند و به معنی واقعی مردشور مرا ببرد که نمیتوانم هیچ غلطی بکنم، نه میتوانم کمک جدی برای مادرک باشم، نه همراه درست حسابی خواهرکم، نه هیچ چیز دیگر، فقط یک کوه دلشورم و همین یک کوه باعث شد دو ساعتی مخ برادرک را به کار بگیرم و او هم گوش منرا گیر بیاورد و دونفری بنالیم و الکی زار زار کنیم تا شاید بعد از درد و دل خواهرانه برادرانه مخمان به کار بیافتد که دقیقا چه غلطی بکنیم، به قول برادرک سه تا که بیشتر نیستیم، من که همیشه خدا سرکارم(این سرکار واقعا ایهام داره)،اوهم که همیشه دور است و خواهرک هم همیشه در حال زاییدن(باور بفرمایید مسافر خواهرک، تازه نوه دوم خانواده است، بیچاره جور ما دوتا را هم میکشد در تامین نوه برای خاندانمان)،خوب ما دقیقا کی و کجا قرار است کمی، فقط کمی به درد این بابا و مامان طفلکیمان برسیم؟؟؟ما که نفهمیدیم، شما فهمیدید به من فرزند به دردنخور هم خبر دهید.
در هر حال محتاج ذره ذره انرژیهای خوبتان هستم برای نگهداشتن نور دیده های مادرکم و البته همه مادرکان نازنین.
*جایتان خالی در جمعه شب تهران و گروه دنگ شویی که برج را به قول خودشان لرزاند، با کلمه به کلمه صدای دلبرشان عشق کردم.مگی، تو را ویژه یادکردم، میدونم که تو موسیقی نقطه مشترک زیاد داریم.
شبتان بخیر که چشمان من دیگه دو دو میزند.