مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است


نمیدونم شماها هم  ته وجودتون یک بخش سنتی و خرافاتی شدید که معمولا پنها شده و مخفیه دارید یا نه؟ من درکنار هزار تا نشانه ظاهری و غیر ظاهری سنتی و خرافاتی که دارم، یک بخش درونی هم دارم که گاهی عجیب طغیان میکنه و ابراز وجود میکنه.بین خودمان بماند خیلی هم این بخش پنهان شده را دوست دارم. این روزها هم زیاد ملاقاتش میکنم.خلاصه که روزگاری داریم.

*آخر هفته ای که گذشت را در جوار خاندان پدری بودم و مهمان مادربزرگ برای مراسمی کاملا خانمانه.مادربزرگ جان سخت گیری دارم. از انها که حرف حرف خودش هست و اگر تمام سلولهای وجودش دردمند باشد و هزار مشکل در راه رفتن داشته باشد، بایدانچه مبخواهد بشود. پوست ادم رامیکند از بس در مهمانیهایش سفارش چای میدهد و در پذیرایی سخت گیری میکند و وای به حالت جلویش سوتی بدهی. مشغول اماده سازی وسایل پذیرایی بودیم. توی یک اتاق که خیلی قبلترها به عموی کوچکم تعلق داشت. من بودم و خواهرک و تعدادی دیگر از نوه های هم جنس و تقریبا هم سنمان. یادمان افتاد این اتاق همیشه انبار پذیرایی عیدهای مادربزرگ جان بوده است. یادمان افتاد که چقدر مدل به مدل شیرینیهایش را در این اتاق کشف میکردیم. یادمان افتاد که یک بار کشیک دادیم و چقدر از جعبه ها را خالی کردیم و عمو جان سر رسید و مچمان را گرفت و البته آبروداری کرد.

*تمام تختم پوشیده شده با لباسها و وسایلی که میخواهم ببرم، گیج شدم از همه کارهایی که تمام نمیشوند.برای سفرم خیلی برنامه ریختم و تلاش کردم که بشود، اما نمیدونم چرا حالا که نزدیک رفتن شده حس بد دارم، ته دلم از عذاب وجدان در حال مردنم، از اینکه سفره هفت سین را با مادرکم نمی چینم و نیستم، این اولین سالی است که من با پدر و مادرم سال را تحویل نمیکنم. جای خوبی هستم، پیش براردرک هستم، اماحالم خوب نیست.دلم برای تپلمهای خواهرک که تا حالا عید بی من نداشتند کلافه هست.فکرش را بکنید، یک زمانی میخواستیم مهاجرت کنیم، برای روزهایی کمتر از یک ماه دارم خودم را میخورم،....بی خیال.


سلام

من هستم فقط درگیرم،مثل همه دنبال بدو بدوهای اخر سال و همچین پوست اندازی اسفند ماه هستم.متاسفانه حجم کارم خیلی عجیبانه سر به فلک کشیده و ساعتهای حضورم تو خونه به حداقل رسیده. به هرحال این هم میگذره.

*مجوز حضورمان پیش برادرک امد و باور نمیکنید که یکنفر میتواند در خیابان با دیدن پاسش جیغغغغغ بزند و هوار بکشد. همسفرجان کلی جلوی دهان ما را نگهداشت تا انطرف دیواریها از مجوزشان پیمان نشدند. جایتان خالی. خیلی وقت بود از ته دل ذوق نکرده بودم.

اینجانب انشالا 20 اسفند پر خواهم زد نزد برادرکم.

تو این حجم کار شما بگو اگر قدمی برای سفر و اماده شدن برداشته باشم. خلاصه که هیاهویی دارم دیدنی. طفلی همسفر فعلا جور ما را میکشد و یک تنه همه مسئولیتهای برنامه ریزی سفر را  انجام میدهد و خیلی دارد اذیت میشود( اینها را یک همسر حسود نوشته که کفرش درامده از وقت تقریبا ازاد همسرش در این روزهای رو به پایان سال).

*پیشنهادهای آنور آبی شما را از ته دل پذیراییم.

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آنکه تو اندیشی...قلدری دیگه،هرچی خودت میخواهی.

**بازهم تو یک جلسه کوفتی هستم.همچین لهم کردند و حالم را جا آوردند که احساس میکنم باعث و بانی تمام خرابکاریها و ایرادهای کیفی دنیا از روز ازل من بودم و خواهم بود.

جمعه شبتون به خیر باشه الهی.

دو ساعتی هست که از خونه پدری اومدم.‌ طول سفرکوتاه اما حس و‌حالش عمیق و اثر گذار بود. انگار نبودن همسفر باعث شده بود فقط و فقط رو  خانوادم تمرکز کنم. بعد از سالها برای مادرک پرده نصب کردم، تا حالا بین زمین و‌آسمون معلق شدین تا پرده های منزل را نصب کنید، یک نفر هم از روی زمین در حالیکه شما را با مرد عنکبوتی اشتباه گرفته، هی بگه اینجا چینش کمه، آنجا زیاد جمع شده، اونجا را درست کن، اینجا خرابه ؟ این تجربه یک عالمه سال همکاری با مادر بود در امر مقدس تکان دادن خانه، آنقدر خاطرات بد دارم از این خانه تکانی که کلا این رسم را در خانه خودم ریشه کن کردم. خلاصه بعد از سالها قسمت شد تعدادی از پرده های منزل پدری را نصب کنم  و باور میکنید هیچکدام از آن جملات گهربار مادرجان گفته نشد؟انگاری بال و پر هردومان ریخته از آزار دادن همدیگه.تازه با هر پرده هم هزار بار تشکر کرد و‌قربان صدقه ام رفت. یک خاصیت خری در من  وجود دارد که وقتی از آدمهایم، از عزیزانم دور میشوم ، تازه میفهمم از کی و از چیدور شدم، دلم سوخت برای همه سالهایی که گذشت و‌من خسته از نق شنیدنهای خانه تکانی، اصلا اسفندماه سراغ مادرک نرفتم.

*کار عجیب دیگرم، بازهم بعد از سالها، نوشتن دیکته بود، شما هم از این قرطی بازیهای آموزش پرورشی نسلهای جدید را دیده اید؟ از این دیکته های مادر-کودکی. به لطف خستگی خواهرک دیکته خاله-کودک نوشتیم و نمیدانید چقدر غلط از من گرفت این وروجک. از کی تا حالا، آنها، آن ها نوشته میشود؟ یا چطوری میوهء تبدیل به میوه ی شده است؟آبرو برایم نگذاشت تپل خانم از بس خط قرمز زیر کلماتم کشید.

**وقتی همسفر نیست، وقتی فرصت تنهایی روندن برای ساعت طولانی پیش میاد، میشه از خلوت استفاده کرد و‌ ساعتها زندگی را بالا پایین کرد، میشه گوله گوله اشک ریخت برای همه نداشتنها، برای تمام دلتنگیها، برای پریدن  همه آرزوها و رویاها، میشه دست کشید روی تمام حجم خالی شکم و ذره ذره هضم کرد که زندگیت همینه، قبولش کن.

 گوله گوله که اشکات ریخت و نق زدی و شکایت کردی و ناسزا گفتی، یواش یواش فرصت میکنی ابرهای خوشگل آسمون را ببینی، تکه تکه های آبی خوشرنگ را ببینی، کوههای پر برف دوردست را ببینی و کم‌کم داشته هات بیان توی ذهنت، همینطوری که توی ذهنت عبورشون میدی، میبینی قطار قطار داری و تک نداشته ات گاهی چنان کورت میکند که حواست به آن همه داشتن نیست. یک عالمه داری و این یک عالمه ها خدا میداند که آرزوی چند نفر دیگر هست. دو طرفه های ترازو‌ توی ذهنت آنقدر بالا و‌پایین میرود تا کم کم قبول کنی و باور کنی که کفه داشته ها خیلی خیلی سنگینتر است و دلت آروم میشود. خوب البته باید که آروم بشوی، زندگیت همین هست.

خلوتهایم را دوست دارم، اما نه طولانی. دیوارهای خانه بی همسفرم گاهی  بدجور فشار میاره. 

همسفرم نیست، با وجود یک عالمه کار تو‌کارخونه حس و حال رفتن به کارخونه را ندارم و برای خودم اقلا چندتا عدم انطباق ممیزی را پیشاپیش به جان خریدم و دلم میخواد برم خونه پدری. همسر حضوری و تلفنی قول گرفته شبانه نروم. نمیدانم پدر از کجا با خبر شده، حتی همسر خواهرک، خلاصه تمام عناصر ذکور خانواده گوشی به دست شده اند که پانشی شبانه بیاییا و اینچنین شد که امشب با زهم تنها در خانه پخش زمینم و برای گذران وقت هی کانال میچرخانم و کانالهای جفنگ میبینم و البته الان مات و مبهوت مصاحبه پر گهر ساسی مانکن و امیرقاسمی (باورتون میشه هنوز امیر قاسمی هنوز برنامه داره) شدم و کلی ارادت هم به آهنگ ساقیا پیدا کردم.