چند سال پیش اگر اشتباه نکنم بنیامین یک آهنگی خوند که توش جمله نداشت؟یکسری لغت پشت سرهم ردیف شده بود و تند تند تکرار میشد و شنونده بدون شنیدن حتی یک جمله حرف دل خواننده را میفهمید. ذهن من هم بعد از شنبه مثل همیشه شلوغ و یک ساعت خبر دیدن و خبر خواندن شده مثل اون آهنگه.
ممیزی، کمبود وقت،آرش صادقی،۲۰۱۷،گورخوابها ، شعار،دلار، همسفر سرماخورده، شکایت بیمارستان، آب پرتقال، ایمیلهای باز نشده، جذب نیرو، برادرک، جمعیت شکرانه و...دلتنگی برای کوفت.(این کوفت آخر را عصبانی هم میتوانید بخوانید). دقیقا همینقدر قروقاطی که اینجا نوشتم،کله ام قروقاطی شده.
*دلم جشنواره فجر میخواهد با این همه شروغی،یک عالم شب پشت سرهم فیلم خوب و بد دیدن. از همینجا از آنها که مسئولن تقاضای حضور در کرج را دارم. باور بفرمایید همسفرم هم اغفال بشود و تا تهران بیاید،خودم نه جانش را دارم نه وقتش را. همون سینما پارسالی خوبه،سر خیابانمون بود.
**دلم اسموکینگ میخواهد شدیدا. متاسفانه همسفر جانمان این میل به اسموکینگ را افسردگی و کوفت و مرض تعبیر میکند و من هم انرژی تو ضیح دادن اینکه بالاغیرتا حالم خوب است و فقط دلم کمی دود اضافه میخو اهد ندارم. یک جهنمی هم سر کار میروم که الحمدلله همه چیز ممنوع هست.
سلام به روی ماهتون. جمعه شبتون به خیر باشه الهی.
یک ساعتی میشه از خونه پدری اومدم، بدو بدو وسایلها را جابجا کردم به عشق اینکه قبل از خواب فرصتی داشته باشم برای آروم کردن ذهنم و فاصله گرفتن از همه چی و آماده شدن برای کار. خونه پدری که میرم با یک حس بدی برمیگردم، نمیدونم شماها هم از این حس و حالها دارید؟ناراحتم از اینکه تو همون شهر زندگی نمیکنم، کنارشون نیستم، برای رضای خدا تو یکی از دکتر رفتنها نتونستم همراهشون باشم، اونها هم که نمیدانم چرا اینقدر روز به روز داغونتر میشن، اصلا یک دفعه تو این یکی دو سال، چند ده برابر سالهای قبل مریض میشن. یک موقعهایی از ازدواج کردنم هم پشیمون میشم، اصلا حس میکنم باید تو همون خونه میموندم و مواظبشون بودم، هرچند احتمالا روزی صدبار باهم بحث و جدل میداشتیم. یک موقعهایی نمیدونم واقعا این حق آدمها هست که برای زندگیشون بهترین تصمیم را بگیرند یا نه!
به همه مریض شدنها و داغون شدنها ی اونها، لجباز شدن و حرف گوش نکردن را هم با ضریب بالایی اضافه کنید، این مادر جان من یک نفره توانایی داره همه وجود منرا سرویس کنه، به جان خودم.
*سعی میکنم هر بار که میرم خونه پدری، مادرجان را تا استخر ببرم، اینبار یک استخر جدیدرفته بودیم و باورتان میشود آدم را در استخر زنانه ارشاد کنند که لباس پوشیده بپوش، خدا وکیلی به نظرتان جوک نمی آید که بگویندبهشان اخطار داده اند که لباسهای شنا شنیع نباشد، به جان خودم چند دقیقه بانوی متذکر را با دهان باز نگاه میکردم، سعی کردم آروم بهش توضیح بدهم که آن مدل لباسی که ایشان میگویند اصلا بهداشتی نیست، جوابی که داد کلافم کرد و نتوانستم آرام حرف بزنم، میگوید: بعضیها با کودکانشان می آیند، بدآموزی دارد، به نظرتان آدم دلش نمی خواهد سرش را در دیوار بکوبد؟
**هیچ موقع به خواهر زاده ای که عاشق لوازم آرایش هست به خصوص اگرخوابتان سنگین است، اعتماد نکنید، خوابتان میبرد، بیدار که میشوید، جلوی آینه که میروید شوکه میشوید، سرم آمده که میگویم، بی انصاف رژ ۵۰۰۰ تومانی با ۵۰۰۰۰تومانی برایش هیچ فرقی ندارد، صورتم که مثل تابلوی آبرنگ کاری باران خورده بود، وسایل بیچاره ام هیچ شدند، تازه با خوشحالی میگوید:خاله، ماه شدی.
خیلی سال قبل که هنوز در عالم مشنگی بودم و هربار خیالبافیهای خاتوادگیم شدت میگرفت، کرور کرور پسربچه برای خودم تصور میکردم و جز تفریحات سالمم گشت وگذار در فروشگاههای جینگول فروشیه کودکانه بود، برای اینکه مثلا خودم را مامان خیالی آماده وآگاهی کنم، یک عالمه کتاب میخریدم، از یک روزگیهای بی بی جان گرفته تا یک عالم بزرگتریهایش.بسیار بسیار کتابهای چطوری بچع بزرگ کنیم گرفته بودم، خوب سیب زندگیم طور دیگری چرخید و قرار نشد هیچ بچه طفلکی با آنهمه کتاب خفه شود.تو طوفان روزهای اول روبرو شدن با ماجرا چندتایی از کتابهای بیچاره پرپر شد، چشمم که به پرپریهای کتابها که افتاد، دلم سوخت و سعی کردم افسار خشم و غمم را بکشم و کتابهای بیچاره را نجات بدهم، آن بیچاره ها که چاپ نشده بودند که فقط فسقل جان منرا آگاه کنند.برای اینکه آینه دقم هم نشوند ، از توی کتابخانه جمعشان کردم و فرستادمشان در کارتن. خدا را شکر، دوستان وآشنایان و فامیل و غیر فامیل، تا توانستند در این سالها تنور تولید را گرم نگهداشتند و هی فرصتی پیش آمد که بنده، کتابی از همان کارتن دربیاورم و تقدیم تازه مادری کنم و هی به عنوان خاله مریم(کلا من یرای همه بچه ها خاله حساب میشن، کی عمه بشوم خدا داند) مهربون و کتاب پخش کن شناخته شوم.
دیروز که به دلیل فراموشی تولد همکارجانمان، توی خانه فکر میکردم که چه کنم؟چه کنم؟ شکم برآمده همکار جان و آخرین کتاب جا مانده از آن دورانها به دادم رسید و هدیه تولد تازه مادر آماده شد. به همین سادگی، همهو و همه کتابهای آن مدلیم تمام شد، انگار از اول اصلا نبودند، انگار هیچ وقت من خریدارشان نبودم.
*۵دی و ۵دی و خاطره های بد، جیغ زدنهای لاله بمی و خوابگاه هراسان شده، مراسم ختم تلخ خوابگاهی و مسجد دانشگاه. الهی که بعد این همه سال، کمی خوشی زیر پوست بم رفته باشه.
**حضور وبلاگیم که پررنگ میشود، آشفتگی حال و خیالم هم معلوممیشه؟اینکه دلم میخواد با هر بهونه و بی بهونه بیام اینجا و حرف بزنم؟
شنبه ها همیشه پر از دویدن هستند،انگار قراره جبران تمامندویدنهای آخر هفته را یکجا دربیاورد. وسط بدو بدوهای اول هفته بودیم که یک دفعه یک تلفن پیش آمد برای همکار جانمان،به همین راحتی،یک برادر شب خوابید و صبح بیدار نشد. خوب معلوم است که یک شوک به همه وارد میشود،حتی به مدیر بزرگمان،آنقدر که لطف میکند و میگوید آقا برو،همین حالا برو. آدم لال میشود و حتی نمیتواند کلمه کوچک تسلیت را بگوید. من را هم که میشناسید،خدای تصورسازی هستم. رسما مردم از تصور ذره ذره دردی که بر همکار گذشت. یک عالمه کار داشتیم،یک عالمه هیاهو داشتیم. رفتن برادر جوان همکار همه چیز را متوقف کرد. انگار یکی ترمز همه مان را کشید. انگار مهمترین تستها و مهمترین ممیزیها و همه مهمترینها یک دفعه پوچ شدند.
*آدم یک موقعهایی خیلی خیلی رفتن را نزدیک میبینه،دلم میخواد قبلش حتما فرصت چندتا کار را داشته باشم.
روز جمعه ام داره تموممیشه، آنقدر آرامش داشتم که تپش قلبم و دردهای عجیب غریبی که نمیدونم هرروز از کجا درمیان و اصلا جرا درمیان،تقریبا محو شدند و آماده شدم برای شروع یک هفته و بدوبدوهای امام نشدنی و دوباره داغون شدن تا آخر هفته، به قول همسفر جان که میگه کار من شده، پنجشنبه جمعه تورا بازسازی کنم، سالمت کتم، تحویل کار بدهمت، اونها یک هفته وقت دارند داغونت کنند و دوباره تکرار ماجرا. البته شکایتی نیست، زندگی هست و روزهای بالا پایینش.
بعد از مدتها فرصت کردم و ظهر جمعه تا تاریکیهای بعد از غروب خوابیدم، خوابیدمها. خواب عجیب غریبی دیدم، چند وقتی بود دلتنگ دوستی بودم، از آنجا همه چیز بینمان قاطی پاتی و داغونه و دیدنمان پر از مضرات، ترجیحا ارتباطی نداریم، توی خواب، یک دل سیر حرف زدیم و عشق کردم از بودنش، دلم برایش هنوز تنگ هست، خیلی خیلی دلم تنگ شده برایت بیمعرفت جانم. بی خیال...
*نهار هفتگی برای همسفرجانم قرمه سبزی پخته ام، بسیار جا افتاده و توپ شده، اما... چشمتان بد نبیند، یک فلفل ناقابل درونش انداختم، آتش میزند لامصب، من که اهل تند خوری هستم در قبالش کم آوردم اساسی، آنقدر هم خوشگل شده که هیچ جوری نمیتوانم بی خیالش شوم، اما جدی جدی نمیدونم همسفر طفلکی چطوری میخواد اینو بخوره.
**جمعه ها دوست داشتنی تر میشوند وقتی فرصت میکنم مفصل با برادرکم حرف بزنم و ببینمش. سرماخورده و بی جون و پر بود، اما تا جان داشتیم حرف زدیم، نگرانش هم بودم با این اوضاع قمر در عقرب دنیا و هر روز یک جایی را منفجر کردن و دیوانه تر شدن انسان نماها. والا به خدا، برادرک را پراندیم به آنسر دنیا تا جان و روانش را از دست مشنگهای اینوری نجات بدهیم، هرروز یکعده مشنگتر آنطرف چیزی میپکانند، انگار که ترقه دستشان هست، والا به خدا.