سلام
ظهر زیبای اسفندماهتون بخیر.
جایتتن خالی. در جریان نهارهای روزهای کاری من هستید دیگه؟ هویج و زیتون و پنیر و مغز و ...
این غذا خوردن تا زمانیکه بوی غذای رستوران به مشامم نرسه خوبه و سخت نمیگذره ولی.... امروز شکنجه شدم. رستوران شرکت در کنار سبزی پلو و ماهی، کشک بادمجون و میرزا قاسمی درست کرده و بود و من مردم از بوی این دو عشق.آنقدر مست بوی هردو شدم که خدماتی مهربون توی یک ظرف کوچولو یک خرده کشید و آورد برای من و گفت بخور تا نمیری.
وای که چقدر لذیذه این بادمجان جان. چطوری من یک عمر نمیخوردم آخه؟
سلام
اعتراف قشنگی نیست ولی بلاخره کاریه که انجام شده:
در هفته گذشته آنقدر داده سازی کردم، آنقدر ستونهای اکسل و مینی تب را بالا پایین کردم و تغیرات به جهت افزایش کوفت و زهرمار دادم، که الان به تمام داده های دنیا شک دارم. یعنی دیگه تو عمرم غیر ممکنه که یک نمودار را باور کنم.
انشالا که قبول حق و مدیریت باشد.
پنجشنبه ای که به جای نفس کشیدن خیابانهای اسفندی سرکار بگذرد خ.....ر است. باور بفرمایید.
سلام
گوشی به دست و پتو به بغل و کتاب به کنار چسبیدم به شوفاژ . تلویزیون هم بدون صدا تو خونه روشنه و مثلا نورش تنهایی خونه را از یادم میبره. همسفر هنوز نپریده و پروازش تاخیر داره و میدونم تا بره و برگرده کلی روح و روانم چلانده میشه از استرس سقوطش. پروازش هم به حول و قوه الهی از داغانترین نوع موجود است.یک هفته تمام ناز کردم، نق زدم، دعوا کردم که این آخر سالی و تو ابرهایی که از اول پاییز گم و گور بودند و روزهای اخر یادشان افتاده کمی ببارند ، بی خیال اینور اونور رفتن بشه و نشد.
انقدر تو گوشی سیر و سفر کردم که اصلا نفهمیدم این بطری شیر که تازه دربش را باز کرده بودم کی تموم شد، یا خدا، گاهی عجیب شکمو میشم.
*هوای خوش این روزها نوش جانتان. تا میتوانید تنفسش کنید.