سلام
لانچ تایمتون بخیر باشه
اگر بهتون بگم دوشنبه ممیزی دارم و اوضاع بده، نمیگید واااااای ولمون کن. تو هم شورش را درآوردی ، هروز هرروز مرخصی.
بله، طبق ۱۲ ماه سال، بازهم ممیزی.
خلاصه که به دلیل همیشه عقب بودن از کار، کلی برای روزهای در پیش رو برنامه ریختم، فردا که کارخونم. تمام فایلها و مدارکم را هم رو فلش ریختم برای کار در خانه تعطیلات. دیشب که تا دیروقت کارخونه بودم، توی سرویس نشستم که تلفنم زنگ خورد. اسم خواهرک بود و به هوای احوالپرسیهای روزمره جواب دادم. فکرش را بکنید، سورپرایزززززز، خواهرک و تپلکهایش پشت درب منزل من منتظرم بودند. نفهمیدم از شادی حضور تپلکها جیغ بزنم یا از حجم کارهای روی دستم در فرق سرم بکوبم.
دیدنشان توی خانه و شلوغی خانه و صدای خنده هایشان دلم را برد. گور پدر کار را برای این مواقع گذاشتند دیگه.
الهی که خاله قربانشان برود. با خونه که تماس گرفتم، صدای جیغ جیغ و خنده هایشان بلند بود، دلم ضعف رفت برای چلاندنشان.
گفته بودم : دیدن بدو بدوهای کودکانه و دیدن اثر انگشتهای کوچولو روی شیشه میز و دیوار از تصویرهای رویایی من هست؟
*دوستانم من حال و هوای بهاری و متغیر روح و روانم را با نوشتن در اینجا ارام میکنم. نه قصد جذب دلسوزی دارم نه همدردی. شاید رفتار مشنگانه ای باشد اما مریم بد اخلاق درونم از همه اینها که گفتم بیزار است. اگر اینها را میخواستم، بیرون از اینجا و توی جمع ادمهای نزدیک زندگیم جار میزدم که من میخواهم و نمیشود. پیش همه چلیک چلیک اشک میریختم و طلب دلسوزی. این وبلاگ دستنوشته های یک زن بدبخت و تنها و اجاق کور نیست، نوشته های مریم هست با همه حال خوب و بدش. لطفا برای من نذر و دعا و ... اینها نکنید. هرکاری هم میکنید تو خونه کوچک من عنوان نکنید . شرمنده لطفتان هستم. اما پیغای این مدلی را اصلا نمیخواهم. تایید هم نمیکنم. ممکن است رفتار بدی و اشتباهی باشد، اما مریم همینه، پر از رفتارهای درست و غلط و خیلی هم قصد اصلاح خودش را ندارد.
ماچ به روی ماه گل همتون.
سلام
روز و روزگارتون خوش باشه الهی
زمان نهارم هست و جای شما خالی با چنگالم درگیر هویجهای گرد گرد بریده شده و بقیه گیاهان موجود در ظرفم هستم، تمام حرصم از گفتگوی دیوانه کننده با پسرکی از پرسنلم که در مواقع عادی بسیار حرف گوش کن و کاری و با دقت هست و گهگاهی با لجبازی دیوانه ات میکند را سر هویجها و چنگالم خالی میکنم، شاید با سوراخ سوراخ شدن هویج و زیتون و بقیه کمی سطح حرصم پایین بیاید.
*شماها که با جشنواره درگیرید، خوش میگذره؟ فیلمها خوبه؟ راحت باشین. اصلا هم غصه شهرستان نشینهای!!! دور از پایتخت که جشنواره ندارند، نخورید. عصبانیمهااااا. شدیدا.
سلام
حس و حالم به خوردن کشکهای گوگولیه و سفت و قلقلی چیزی شبیه مواد شادی افزاست. کشف کردم که به محض قرار گرفتنش در گوشه لپم، استرس و غم و اندوهم دود میشود و کلا وارد فاز شادمانی میشم.
تنها سختی که دارد، صحبت کردن است، سخته که یک قلقلی گوشه لپت باشه و حرف بزنی.
توی حال و هوای سرد و پیچیده در پتو و بدون همسفر و چرخیدن های مجازی، دلم یک کتاب خواست. افسوس برای نرگس های افغانستان ، حدس میزنم دوستش داشته باشم. دیروز بعد از ظهر تمامچند کتاب فروشی محدود اطراف که توی عصرگاه جمعه هم باز بودند، سرک کشیدم و از هرسه جواب شنیدم، تمام کردیم. فرصت دورتر رفتن نداشتم، دلم الان میخواهدش و تا حالا اینترنتی کتاب سفارش ندادم و اگر هم بدهم، اصلا نمیدانم ادرس گیرنده کجا باید باشد، منکه خانه نیستم.
آنقدر نق نداشتن کتاب به جان همسفر زدم که قول داد علی رغم اینکه میداند اطرافش تا شعاع ۵۰ کیلومتری هیچ کتاب فروشی نیست، اگر توانست دنبالش برود.
فعلا
سلام
برای سوار تاکسی شدن کلی معطل شدم تا بلاخره یک تاکسی امن!!! سر راهم قرار بگیره و لحظاتی بعد از سوار شدن خیلی قشنگ درجه امنیت تغییر کرد و اعتراف میکنم تا سرکوچه که برسم تمام وقت دستم روی دستگیره بود که مبادا، مبادایی بشود و اماده باشم که بتوانم به موقع درب تاکسی را باز کنم. چنین مشنگ گاهی ترسویی هستم من . از تاکسی کوفتی که پیاده شدم چشمتان روز بد نبیند، با جناب سگ محله روبرو شدم، تا کلید را توی در بیاندازم قلبم تکه تکه شد .
له و داغون و گرسنه و گرسنه به خانه رسیدم و با خونه خالی که روبرو شدم آه از نهادم بلند شد.الهی که خدا هیچ خونه ای را بی همسفر نکند.
بی خیال رژیم و کم خوری و همه مزخرفات دیگر ، فیش&چیپس مهمانی دیشب دوستانه را که فقط نوک زده بودم، سرد سرد که نه، یخ یخ گاز گازی کردم و ای وای که چقدر خوشمزه بود.
هوای یخ خونه، هوس شیر داغ به سرم زده و نمیدونم ایا خوردن شیر داغ بعد از ماهی سرد، ادم را درب و داغان میکند یانه.
خلاصه اینجوری شبهای این مدلی را سر میکنم.