سلام
دوست داشتنی ترین فصلهای سال برای من پاییز و زمستونه، دلایل زیادی براش دارم، هوا سرد میشه، برف و بارونش، رنگ و وارنگ شدن و در نهایت بدون رنگ شدنش و...و البته طولانی شدن شب. عشق میکنم صبح که میام بیرون ماه را جلوی خودممیبینم. تو فرصتی که همسفر استارت ماشین را میزنه و از پارکینگ ماشین را خارج میکنه، من و ماه گپ میزنیم و در نهایت ازش قول میگیرم که از اون بالا حواسش به اوضاع داغون زمین باشه و از رابطه دوستانه خودم و خودش سو استفاده میکنم تا حواسش ویژه به عزیزان من باشد، همه همه عزیزانم.
*تو این چند ماه فرصتی هست تا موقع برگشت از کار هم توی مسیر چشم تو چشم ماه باشم و بازهم حرف بزنیم. حال و هوایی داریم تو این تاریکیهای بلند، جایتان خالی
سلام
باور میکنید آدم اینقدر شکمو باشه و به عشق تیرامیسوی خودش ساخته و چای از سر کار بیاد خونه و اصلا تمام سختی کار را با همین امید از سر بگذرونه؟ حتی اگر تیرامیسو کم کم خیس خورده و بیخود هم شده باشه، اوووووم، جاتون خالی. امشب بلاخره تمام شد.
*هی تیکه تیکه از خواب بدم میاد تو سرم. همسفر جان پیشنهاد دیدن یک فیلم توپ(!!!!) را داد تا ذهنم تغییر فاز بده.برای دیدن فیلم دوتا دست کم آوردم. مجبور شدم به همین دو دست موجود قناعت کنم و با دو تا انگشت گوشهایم را بگیرم و با دوتا انگشت روی چشمهایم را بگیرم. اینجانب توانایی دیدن و شنیدن هیییییچ صحنه خشنی را ندارم. تهدیدش کردم اگر همان کوچولو کوچولوهای خشنی که به گوشم رسید امشب هم خوابم را به هم بریزه، قطعا بیدارش میکنم و نمیذارم بخوابه.
سلام
زمان نهار شده و من گیج گیج میزنم از بی خوابی. دیشب را بد خوابیدم و تا صبح هر ساعت بیدار شدم و هی خوابیدم و ادامه یک خواب بد را دیدم. ساعت ۶ که مشغول آماده شدن برای کار شدم، دلم طاقت نیاورد صبر کنم. به همه انها که در خوابم بودند و امکان پیغام رسانی به ایشان موجود پیغام دادم و در خواست کردم در اولین لحظه بیداری یک سلام خوبم برای من بفرستند. پررنگتر از همه هم در خوابم برادرک بود و دوست جانی. مغزم سوخت از دیدن صحنه های بد خوابم.
راستش من اصلا عادت به بد خوابیدن ندارم و معمولا فاصله خوابیدنم و قصد کردنم برای خوابیدن کمی کمتر از یک دقیقه هست. اصلا نمیدونم دیشب چرا اینطوری شد، از همه بدتر هم دیدن خواب عمیق همسفر بود، خدا وکیلی طاقت این یکیو ندارم که من بد خواب باشم و او در خواب عمیق.
*وقت نهار نازنینم تمام شد. فعلا
سلام
شبتون بخیر باشه الهی.
شنبه با مزه ای داشتم، محبور شدم وسط دستشویی شرکت با مدیر جانم در مورد چندتا موضوع صحبت کنیم. فکرش را بکنید، من و ایشون، یکی در حال ورود، یکی در حال خروج( محوطه دستشویی، نه خود خود دستشویی) همدیگر را دیدیم و آنقدر من بیچاره کممیتونم به ایشون دسترسی داشته باشم که یک دفعه همانجا سر صحبت باز شد و امروز تمام تصمیماتمون عطر و بوی دستشویی داره(گلاب به روی مبارکتون).
*وضعیت فشار خون من و همسفر کاملا با هممتفاوته. یعنی فشار مینیمم ایشون از فشار ماکسیمم من بیشتره. شرایط جسم و جان من که رو به راه باشه، فشار خونم ۹ هست، برخلاف دیگران هم که استرس و عصبانیت و هرمدل تنش روحی و روانی فشارشون را میبره بالا، فشار من سقوط آزاد میکنه و خیلی روزها کمی زیر ۸ می ایسته و خوب نتیجه اش هم خیلی خوشایند نیست و همینجوری سرگیجه هست که وجود داره و میل به بیهوشی(فقط میلش هست و خودش اتفاق نیفتاده، حتی یکبار هم نشده من غش کنم و همسفر رمانتیک گونه نزاره من بی افتم). این فشار داغون بنده تا حالا زیاد کار دستمون داده. همین امروز به دلیل عجیب غریب نشستن من در سرویس( یک روزی تعریف میکنم که چقدر داغون رو صندلیه سرویس میشینم) و کمی مسائل دیگه اینجانب در زمان عبور از خیابان دچار سرگیجه شدم و فکرش را بکنید مجبور شدم در میان درختها و گل و بلبلهای وسط بلوار روی زمین بنشینم. نم نم باران هم که میبارید، باور کنید هیچ فرقی با دخترکان خیابان گرد نداشتم.
*ذهنم شلوغ و به هم ریخته هست. شما همحس میکنید الکی هی میام اینجا و الکی الکی میخوام بنویسم