مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

امروز مجبور شدم یک مسیر را با تاکسی برم، تاکسی نایاب بود و اولین پراید کاملا قراضه ای که مسیرش با مسیرم یکی بود سوار شدم. راننده یک آقای نسبتا مسن بود و من هم تنها مسافرش. پرسید که این موقع شب از سرکار برمیگردم؟ جواب بله دادن همانا و روشن شدن موتور ایشون همانا:

راننده: آخه شما زنا چرا با خودتون اینکارها را میکنید؟ برا چی میری سر کار؟ بمون تو خونه بخواااااااب

مریم: خوب چقدر بخوابم.

راننده: یعنی ، بگیرید بخوابید دیگه. لابد صبح زود هم میری سرکار. آخه این موقع خونه برگشتنه؟

مریم:----

راننده: حالا کجا کار میکنی؟ اصلا چکار میکنی؟ چقدر میگیری؟

مریم برای حفظ آبرو حدود دو برابر مقدار دریافتی واقعی را اعلام کرد. محل کار را هم کاملا پرت و پلا اعلام کرد.

راننده: واسه اینقدر خروس خون میری، این موقع شب برمیگردی؟لابد شوهرت هم اینقدر میگیره. چتونه اینقدر حرص میزنید. بچه ها که حتما بزرگ شدند و مشغول درسن.

*مکالمه خیلی ادامه داشت. حس تایپ همش نیست. فقط نتیجه گیری آخرش این شد که قطعا یه روزی که من دیگه بچه دار نمیشم و نازا میشوم(دقیقا با همیم ادبیات) حتما شوهرم  دلش بچه خواهد خواست و یک هوو برای من خواهد آورد.

**این اولین و قطعا آخرین مکالمه من عجیب و غریب و طولانی من با رانندگاه تاکسی خواهد بود. کاملا میدانم حرف زدن در مکانهای عمومی و با غریبه ها اصلا کار درستی نیست، اما گاهی همینجوری چند دقیقه حرفهای خیلی خیلی ساده و بی هدف با یک غریبه میتونه کمی روح و روان پر استرس را کم کنه.

*** اینجا نوشتن که زیاد میشه، خودم هم میفهمم که روح و روانم به هم ریخته. حجم اخبار بد که حتی اگر گوشهایم را هم محکم بگیرم باز به لایه های درونی گوشم میرسه، قلبم را فشار میده، امشب  اسم شاهین شهر و فولادشهر را که شنیدم( تو  شهر اول به دنیا اومدم و تو شهر دوم چند سال زندگی کردم) مجبور شدم دقایقی را مثل فلک زده ها زار زار گریه کنم  و تا همسفر کانال را عوض نکرد آروم نگرفتم.

بالا و پایینهای روتین زندگیم هم که مثل همیشه محکم و پا برجا سرجایش قدرت نمایی میکند. تمام وجودم آرامش همگانی میخواد.

*خاطره خوب من، خوب باش و خوب بمان.

سلام

امروز به دلیل مشکلی که تو یکی از مواد اولیه مدتیه که میبینیم، باید از یک شرکت بازدید میکردیم. آقای مدیر عامل اون کارخونه بسیااااااار مسن بودند. با یک عصای چوبی خیلی سخت راه میرفتند و البته قدرت صدای زیادی هم داشتند. زیر بار قضیه نمیرفت و چند بار تکرار کرد: دخترجون من از وقتی تو هنوز به دنیا نیامده بودی تولید میکردم. یک بار هم چنان عصایش را بند کرد و به سمتم گرفت که قلبم ترکید. ازشون درخواست کردم میشه که آقا پسرشون را جایگزین‌کنند و خودشون کنار بکشند تا من بدون ترس از سکته کردن ایشون(این قسمت را در دلم گفتم)بتونم راحت مشکلاتم را بگم،فکر میکنید نتیجه چی شد؟ یکبار دیگه عصای ایشون بالا رفت.

@چهار پله را در کارخانه سر خوردم و نمیدانم دقیقا چطوری روی انگشتانم به زمین فرود آمدم. تمام زمان بازدید، پا به پای آقای عصا به دست لنگیدم.

*خوب باش خاطره خوب من

یک‌چیزی را در گوشی به شما میگویم، من شدیدا ترسیده ام،ته دلم موج موج نگرانی و استرس میچرخد و دلم میخواهد یکی بیاید  و آرام در گوش من بگوید نترس، چیزی نیست، میگذرد. من از قطره قطره خونی که روی زمین ریخته میشه میترسم.

*دلم‌نیخواد تمام شبکه های خبری بسته باشه، نه دروغ و دلهای تلویزیون ملی را ببینم و نه تاخت و تازهای اونوری. دلم میخواد هیچ خبری از هیچ کجا نشنوم، دلم میخواد سرویس کارخونه مجبور نشه بره کلی راه را دور بزنه، چون همین دیشب گروهی  سنگ به دست به اون حمله کردند.

بعد از کودکی در جنگ گذشته، نوجوانی پشت غول کنکور گذشته ، جوانی در به در کار گشتن و میانسالیهای پر هیاهو، میشه به روزهای کهنسالی و کمی آرامش امید داشته باشم؟

درخت خرمالو

مدتی است دوشنبه های زندگیم را با حضور در کلاس یوگا به پایان میرسانم. محوطه کلاسم بسیار دوست داشتنی است و گاهی فکر میکنم اگر حتی وارد کلاس هم‌نشوم و در همان اتاقها و حیاط حضور داشته باشم تمام حسهای قشنگ دنیا به قلبم سرازی میشود. از همه زیباتر درخت خرمالویی است که علی رم اینکه هییییچ برگی روی آن‌نمانده است، پر از قلقلیهای نارنجی زنگ است و دل من پر میزند برای دانه دانه دیدنشان و بوییدنشان. تمام افسوسم اینه که آنقدر دیر به کلاس میرسم و آنقدر عجله دارم برای خروج از آن، غیر از چند ثانیه هنوز فرصت حال و احوالپرسی با درخت را پیدا نکردم.توی ذهنم مالک موسسه یوگا، از خوش سلیقه ترین بانوان عالم است که به جای یک واحد آپارتمان بی روح، یک ویلای فوق العاده را برای کلاسهایش انتخاب کرده است. درخت خرمالوی مخشر یک طرف، استخر و نور پردا ی فوق العاده اش هم باعث شده من تمام روزهای تلخ پر جلسه دوشنبه را به عشق دیدن این مرکز به سر کنم.

***تمام حال خوب امروزم برای تو. الهی الهی الهی که خداوند مهربون، مهربانانه ترین حالش را برای تو گذاشته باشد مهربان من.

سلام، شبتون به خیر باشه الهی

دلم پر میزد که بیام اینجا، به حول و قوه الهی ظاهرا دکل کشتی به کابل اینترنت خورده بود و دوباره قطع شده بود.

روز و روزگار عجیبی میگذرونیم. خیلی عجیب. دعا دعای ته دلم اروم و منطقی بودن و دور از جو بودنه. یادمه اولینبار که سرود یار دبستانی را شنیدم بند بند دلم میلرزید، با تمام وجود میخوندمش، خیلی خیلی جوان بودم و با مغزی پر از خالی، با تجربه ای در حد گوش کردن به چندتا رادیو جورواجور و چندتا کتاب خوندن و یک عالم رویا و آرزو.خیلی اتفاقها افتاد، خیلی روزها گذشت . 

این روزها، تو این شلوغیها، تو این روزگار پر از شعارهای هیجان انگیز و رنگ به رنگ، تو روزهایی که ایمان دارم اگر از ده نفر بپرسی چه میخواهی و چه نمیخواهی، چندتایی نمیدانند چی نمیخواهند و اکثرا نمیدانند چی میخواهند، عجیب یاد حس و حال ان روزهایم می افتم.این روزها، صبح که هنوز ستاره ها چشمک چشمک میزنند تو تاریکی آسمون، از ته دلم ارزو میکنم الهی که امروز خون کسی به زمین نریزد و حقیرانه ته دلم الهی شکر میگویم که برادرک نیست، بی اخلاقی است، غیر انسانی است که خیالت راحت باشد عزیران تو دور از خطر هستند ولی باور کنید وقتی پای تلفن با پدر صحبت میکنم و میبینم که علی رغم دور بودن پسرکش چنان ترسیده است که هوار میزند بابا جان پای تلفن حرف نزن، یک موقع شنود دارند، وقتی یاد روزهای تلخی که در پیچ و خمهای قلعه هزار وحشت داد.ستانی گذشت می افتم، بی رحمانه میگویم الهی شکر که دور است، هزار بار میگویم الهی شکر که دور است، بماند که گاهی از دوری نبودنش زار زار میزنم .