سلام
نزدیکهای صبح به خونه رسیدم، برادرک راهی شد و البته حالم الان توصیفی نداره. از خواب که بیدار شدم کمی توی خونه چرخیدم تا شاید ذهنم باز بشه و یادم بیاد باید چکار کنم. البته هنوز در حال فکر کردن هستم و گیج گیج خونه درهمم را نگاه میکنم . غیر از رفتن برادرک و دلتنگیش که نمیدانم چرا هر بار تازه تر میشود و انگار قرار نیست هیچ وقت عادی بشه، هر چقدر جا داشتم از یکی دو مسئله دیگر هم آنقدر حرص خورده ام که تمام مویرگهای سرم به اعتراض خودشان را دارند میکشند.
روزگاری میگذرانیمدوست داشتنی.
سلام
صبح زیبا و دل انگیز و انشالا بی حادثتون بخیر
اینجانب امروز صبح چشم در خانه پدری بازکردم و منتظریم تا انشالا ته تغاری خانه را با سلام و صلوات راهی کنیم زودتر برود تا بلکه حداقل یک نفر از خاندانمان در این بلبشو جان سالم به در ببرد و نام نیکمان را زنده نگهدارد.
من هم مثل شما هفته پر استرس و متفاوتی گذراندم.یک جورایی تو شوکم. خیلی چیزهایی که همیشه برای دیگران دیده ام و تصور کرده ام برای خودم اتفاق افتاده و خلاصه که روزگار متفاوتی میگذرانم.
چهارشنبه هفته قبل، خسته از کار برگشته، وسایل سفر را اماده کردیم و لباسهای بیرون رفتن را هم اماده گذاشته بودم. با راحتترین لباس ممکن دراز کشیده و در حال استراحت بودیم تا ساعت ۱۲ بشود و به سمت فرودگاه و برداشتن برادرک برویم که شروع شد.
میدانید قویترین فکرها در ذهنم چیا بود؟ اگر بلایی سر برادرک بیاید؟ اگر این راه آمده باشد تا اینجا و دیگر برنگردد؟
لحظه ای که توی کوچه و جلوی اپارتمان ایستاده بودم به خونمون فکر میکردم، به دونه دونه حرصهایی که تو ساخته شدن این خونه خوردم، به ریال به ریالی که برای خرید این خونه جمع شد و هر لحظه احتمال نداشتنش و نیست شدنش و نیست شدن تمام تلاشها و حرص خوردنها.لمس کردن زلزله،لمس کردن ترس، از دست دادن و گذاشتن و فرار کردن ،خیلی چیزها را تو آدم تکون میده. انشالا که خدای مهربون همه را ازشرخشکسالی ،زلزله، الودگی، موش'زنده خوار،مدل به مدل سرطان،دروغ،دروغ و بازهم دروغ حفظ میکنه.
و اما برایتان از بودن برادرکم بگویم:
الهی که خواهرش به قربانش برود که وقتی هست، انگار که هیچ وقت نرفته، انگار که همیشه بوده. دیشب دیروقت و بیخبر رسیدم خانه پدری. مادر در حال اتو کردن لباسهای دردانه اش بود. دیدم که یقه پیراهن را بوسید. دیدم که چطور لباسها را تا میزند و مواظب خط اتویش هست(اتوکاری مامان من افتضاحه در شرایط معمول). میدانید گاهی دلم میخواهد تمام باعث و بانیهای مهاجرت را لعنت کنم، همه انها که عزیزانت را دور دور میبرند، حتی اگر جاهای خوب خوب ببرند، حتی حقوق ماهانه را به یورو جوری بدهند که بار ده ساله را چندماهه ببندند.حتی اگر هزار و یک مدل حق و حقوق شهروندی داشته باشند، حتی اگر خیلی چیزها داشته باشند.
مادرک در حال پختن کتلت هست، از همانها که مدل خودش هست، یک سوراخ وسطش دارد. خیلی هم خوشمزه هست. مخصوص پسرکش، لعنتی حتی اشک میریزد، دعوایش کرده ام که حق ندارد روز آخری عزای رفتن پسرش را بگیرد و دل پسرش را خون کند اما خوب مادرانه هایش قول و قرار گوش نمیدهند.
سلام
امروز تو شلوغی کارم مدیرجانم در مورد یک موضوعی سوال پرسید. به دلایل مختلفی مثل حرف زدن با تلفن و دنبال یک فایل گشتن تو سیستم و نزدیک پایان وقت بودن (دقیقا دو دقیقه قبل از ساعت خروج)و انجام تنظیمات توی ذهنم با این هدف که چطوری توی دو دقیقه هم تلفن را تمام کنم، هم فایل را پیدا کنم، هم لباسم را عوض کنم و از همه مهمتر به دستشویی برسم، سوال مدیر جان را کاملا اشتباه فهمیدم و یک عالمه اشتباه توضیح دادم و از بین همه اون کارها با نگداشتن سرویس برای ۵ دقیقه اضافه فقط به تعویض لباس رسیدم. بعد از دویدن و به سرویس رسیدن و جا آمدن نفس و مرور دقایق گذشته، تازه فهمیدم که ایشون چی پرسید و من چی جواب دادم. گند زدم، گندها.
الان هم در حال صلاح و مشورت با خودم و خودم هستم که این گند مبارک را چگونه با کمترین تلفات و خسارت توضیح بدهم.
*یک ذوق خواهرانه، کمی بیشتر از ۲۴ ساعت به آمدن برادرک مانده، دلم پر میزند از ذوق بودنش. بعد از ۹ سال که چند سالش را برادرک نبوده و چند سالش را من دور بوده ام، بلاخره خانواده پدرک همه دور هم جمع میشوند . الهی که خداوند مهربون دل همتون را پر از شادمانی و آرامش کنه و شبهای قشنگ زندگیتون را کنار اونها که دوستشون دارید قرار بده.
سلام
شبتون خوش باشه الهی
میدونید چی میتونه حال یک آدم که روزش به لطف مدیرش همچین درست و حسابی ساخته شده را جا بیاره؟ تصمیم بگیره بره زیر دوش و همچین بزنه زیر آواز که حنجره اش کمی دردناک بشه. تمام شعرهای قدیم و جدید را قرو قاطی هرطور که پیش آمد بخواند، زمزنه نکندها، قشنگ بلند بلند بخواند. هرجا هم فراموش کرد لالالالایی تنگش بزند و در ضمن اصلا هم نگران عبور صدایش از دیوارها و فکرهای بد بد همسایه ها نباشد. آنقدر ادامه بدهد که هر چه جفنگیات روزانه داشته از سلولهای سرش بیرون برود. تازه، به لطف بالا پایین کردن حافظه اش، کلی آهنگهای محشر رو بیاید.
ای جانم، حالم جا آمد، اشکال ندارد که حنجره جانم کمی خط خطی شد.روح و روانم بازسازی شد.
**دقیقا امشب کشف کردم چرا روحیه من و همسفر بعد از کار متفاوت است؟
محل کار من و همسفر دو دنیای متفاوت هست، متفاوت ساده نه ها، میشه گفت دقیقا بهشت و جهنم هست با همون توصیفات کتاب دینی که به خوردمان داده اند. برای رسیدن به محل کار من باید کیلومترها بروی و بروی و بیابانها را رد کنی و جایی وسط یک بیابان دیگر، درکنار مقادیر فراوانی سگ، با کمی آب شور، با هوای سرد خشک،بدون هیییییچ تمدنی، تعدادی آجر و آهن بدقواره به نام کارخانه ببینی و آنجا میشود جاییکه من روزگار میگذرانم و اما همسفر. خیلی خوشگل سوار تاکسی میشوید، یکی دو خیابان را میگذرانید، وسط همین تمدنی که اسمش شهر خودمان هست، در میان صدها و صدها درخت و گل و بلبل و طوطی و چند مدل جانور شیک و پیک دیگر، تعدادی ساختمان محشر که حتی دیدنشان هم روح آدم را جلا میدهد، در میان برگ ریزان رنگ به رنگ، میرسید به جاییکه ایشان روزگار میگذراند. هرچی فکر میکنم، هر راهی را بررسی میکنم که یک جورایی جابجایی مکان داشته باشیم، نمیشود که نمیشود، آخه این رشته کوفتی چی بود که من عاشقشششش شدم. جالبیه قضیه اینجاست که ملت (ملت یعنی دوست و آشنا و خانواده ها) انتظار رفتار یکسان از من و ایشون دارند در زمان بعد از کار.خدا وکیلی با اون توصیفی که من از محیط کارداشتم، شما باشید روحیه یکسانی دارید؟ همسفر در زمانیکه قصد تجدید قوا دارد، در میان کوچه باهای سرسبز و چه چه پرندگان قدم میزند، حتی به استخر هم میرود!!! آنوقت من، اولا ثانیه ای برای تجدید قوا نمی یابم از یک طرف، نهایتا میتوانم در انبارهای کارخانه چرخی بزنم و بوی دل انگیز استون و یک حلال کوفتی دیگر را به خورد ریه های نازنینم بدهم، تازه خوش شانس باشم، سگ و گربه ای از میان پالتهای چیده شده در انبار به جانم نپرد.