سلام
این چند روزی که به اینجا آمده ام، از شدت تنهایی و نبودن پسرکم و البته ترسی که از شدت بارش باران وسیلاب نصیبم شده خودم را شدیدا درگیر یککتاب صوتی کرده ام، هرچه وقت خالی دارم قسمتی جدید را گوش میدهم.کتاب خانوم، نوشته مسعود بهنود. از گرایش سیاسی او که بگذریم، مدتها میخواستم این کتاب را بخوانم و اینبار قسمت شد بشنوم، الان توی غروب و هوای سرد اینجا ، رسیدم به بخش کشتار محمدعلی شاه، به توپ بستن مجلس و کرور کرور جنازه جوان روی هم، کماوردم، بریدم. به همسفر زنگ زدم ، جواب نداد، پدرم، برادر و دیکر هیچ کسی را نداشتم. چشمهایم را بستم، صدای خوش آهنگ گوینده ارامارام توصیف میکند ومن گیج میشمکه الان در تهران ۱۲۸۷ هستم یا در تهران ۱۴۰۴ . یک چیزی مثل خورده مغزم را میجود، بیش از ۱۰۰ سال گذشته و ما در نقطه اولیم؟
تنهایی بسیار بسیار اذیتم میکنم، بارش شدید باران هم والبته دردهای دیگری.
حالم تلخ هست، ببخشید
سلام
مدیر اصلی من یک قانون داره، تاخیر در جلسه جریمه داره.جلسات ایران ۵۰۰ هزارتومان ( البته من هنوز آپدیت نشدم، امروز میفهمم) وجلسات ترکیه ۱۰۰ یورو. مطلقا تخفیف هم نمیده ، به محض ورود با تاخیر با ثبت جریمه توی پورتال، پیامک واریز جریمه به خیریه برات میاد و امروز به لطف راننده مشنگ، من قطعا جریمه ریالی باید پرداخت کنم. مشکل دیگه هم دارم، علاوه بر جلسه فیزیکی ، یکجلسه از طریق تیمز همدارم با ترکیه حدود ساعت ۹، باید حواسمباشه اونرا وصل بشم وگرنه اونطرف هم بله...
خلاصه که روزی که نکوست، از اول صبحش پیداست
سلام
راننده سروس خواب مونده و برای من وهمکار دیگر استپهماهنگ کرده. ماشین یکسانا تمیز ومرتب هست، راننده شاید همسن پدرم. یک پیراهن چهارخانه آبی وبنفش ملایمپوشیده که کاملا اتو شده هست. انگشت شصت کبودی روی ناخن دارد که احتمالا در اثر ضربه هست ، دقیقا مثل ناخن پدرم. تصور میکنم همسرش پیراهنخوشرنگاو را صبح زود اتو کرده تا او را راهی خیابانکند، مثلا شاید اخر هفته ، بچه ها می آیند خانه پدری و لازم هست میوه و پذیرایی تهیه شود، با قیمتهای الان...
دلمبرای پدرم تنگ میشه، دلم برای چروک فراوان دور چشمهایش که مثل این آقا هست تنگمیشه.
دلم لبخند میخواد روی لب ادمها، دلم آرامش میخواد.
سلام
هوای محشر پاییزی توی ماشین پیچیده، راننده سرویس گلچینی از اهنگهای مورد علاقه منرا پخش میکنه ، همچنان ریمیکس هست ولی حداقل قابل شنیدن، گاهی اون وسطها هم اهنگهای عجیبی میاد که خودش صداشون را کم میکنه، وقتی دقت میکنم متوجه کلمات +۱۸ میشم.
توی ذهنم دلممیخواد امشب توی خونه کیکبپزیم، چند دقیقه را میتونم روی پا بایستم، پیچیدن عطر کیک در خانه را شدیدا دوست دارم و بیشتر از اون انتظار پسرکم در پشت پنجره فر.
مدیر مدرسه پسرکم برایموویس گذاشته، توضیحاتش از نیما برام خیلی عجیبه، انگار یکنفر دیگه هست، دلم ضعف میره برای بودنش.
ظاهرا پروازها فعلا برقرار هست، میشه برنامه دوهفته را پیش برد انشالا،
سلام
بوی خوش پاییز را حس میکنید؟ منمیمیرم برای این عطر و فضا، نمنم باران هم که شروع بشه، حال وهوای VIP من هم برای زندگی شروع میشه، اصلا این شش ماه دوم سال چیزی دیگریست حتی زیر سایه جنگ و پرواز و گرانی و ....
احتمالا با ارتباط دوری ودوستی من با عزیزان پزشک اشنا هستید دیگه، دوسالی بود یکچیزی کنار انگشت کوچک پایم آزار دهنده بود، تحمل کردم، تحمل کردم تا اینکه از چندماه قبل دیگه درد پایم امکان کفش پوشیدن را سختتر کرد و بازهم امیدوار بودم با بی توجهی خوب بشه که نشد، رفت وآمدهای ناقص هم مزید بر علت شده تا این هفته که پدر وهمسفر یقه ام را گرفتند وکشاندند به یک مطب، همان که در پست قبلی ذکر خیرش بود. چون خیلی وقت محدودی داشتم چندتا کار همبرای بعدش ردیف کرده بودم و البته که روز شنبه عزیز، یعنی همین امروز یک جلسه مهم مهم هم باید میرفتم، جانم برایتان بگوید و معاینه ای که در ذهن من حداکثر ده دقیقه میشد شد نزدیک دوساعت در یک شرایط مزخرف، انقدر که به دلیل مدل بی حس کردن بسیار بد، چند دقیقه ای نیمه هوش شدم و داغون تر از من همسفر هم از حال رفت صرفا به دلیل دیدن ماجرا، خدارا شکر پدر بود و ما را سرو سامان داد.نشان به ان نشان که به دلیل چندین بخیه روی همین انگشت کوچک از زندگی افتادم، نمیتونم کفش بپوشم، هیچکدام از کارهایم انجام نشد، جلسه امروز هم نمیتوانم بروم، اصلا زندگیم یکجور بههم ریخت که مات و مبهوت موندم. الان مطمئن هستم که حق داشتم نروم دکتر، حداقل کارهایم پیش میرفت، والا بخدا نه مثل الان که معطل فسقل انگشت شدم.