مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

آمازون یا قطب شمال

سلام

بعد از ورود پسرکم به زندگی ما و‌سرماخوردگی های زیاد و‌طولانی در سال اول، با مشورت پزشکش، پای واکسن آنفولانزا به خونه ما باز شد. نمیدونم دیگران چه تجربه های داشتند و لی عمیقا در خانواده ما موثر شد و‌علی رغم اینکه پسرکم تمام این سالها در مهدکودک بوده، با اینکه اکثر همکلاسی‌ها بیماری‌های شدید گرفتند ، او‌مبتلا نشد و‌خودمان‌هم خیلی خفیف درگیر شدیم. آخرین‌بار که ایران بودم خیلی تلاش کردم واکسن را تهیه کنم، نشد و‌نشد و این روزها می‌شنوم وارد نخواهد شد. نمیدونم چقدر شایعه هست و‌جقدر جدی، اما عمیقا نگران دونه دونه  ادمهایی هستم‌که سالهاست واکسن را تهیه و استفاده می‌کنند و الان با شرایط جدید، نمیدونم چه اتفاقی می افته.  وقتی بهم پیشنهاد شد ترکیه کنم ، حس مزخرف و‌گندی به سراغم اومد، من واکسن بزنم؟؟؟ مامانم چی؟ بابا چی؟ خانم دوست مامان که حتما باید تزریق کنه چی؟‌

جرئت نمیکنم جلوی همسفر از نگرانی هام بگم، شدیدا مخالف اخبار خوندن و‌پیگیری کردن شرایط فعلی هست و‌معتقده اگر نوبت ما هم شد، اون موقع استرس را میکشیم و...

پسرک کنارم خوابیده و با یک دست نازش میکنم، مدتی است عادت قبل از خوابش شده ناز شدن، خوابالو صدا میکنه امشب کی منو ناز میکنه و‌من پر میزنم برای ناز کشیدنش و ناز دادنش و گوشه ای از دلم  پاره پاره میشود برای بچه هایی که نیستند،...

دلم آرامشی عمیق مبخواد، از نوعی که مثلا اسکیموها دارند، یا قبیله نشینهای جنگل‌های امازون.

آشپزی جادویی من

سلام

از اون اخر هفته های دلنشین فرنگی است، هیچ تماسی از کارخانه ایران را جواب ندادم و الحمدالله پرسنل اینجا آتش هم‌ از آسمان ببارد ، قدم از قدم در اخر هفته برنمی‌دارند و قطعا تماسی نخواهند گرفت. این خانه جدید هست و اولین حضور همسفر در ان هست، همینطور می‌چرخد و‌چیزی را درست میکند، یک‌جعبه ابزار فوق العاده در این خانه وجود داشت و خدا میداند از صبح چندتا پیچ سفت کرده یا تعمیر کرده. بعد از مدتها یک دوش راحت و‌بدون توهم در خانه گرفتم و موقع نهار از  عمق وجودم آشپزی کردم، پیش از کشیدن غذا می‌دانستم طعم غذا فوق العاده هست، کاملا میدونم که طعم غذاهایم  شدیدا به حال و‌هوای روانم بستگی دارد و‌همسفر که از غذا تعریف کرد( این کاری است که معمولا هر هزارسال انفاق می افتد)،باور کردم عمیقا حال خوبی دارم.

حس میکنم سیندرلا شدم و جادو شده، همه چیز خوب و‌خوب و خوب حتی در سکوت، فقط انگار که ساعت نزدیک ۱۲ شب هست، انگار که تیک تیک به پایان جادو نزدیک میشوم.


سه نفره ما

سلام

از چند هفته قبل که تلاش  کردم بلیط مناسب برای همسفر و‌پسرک تهیه کنم،  همینطور قیمت‌ها بالا و‌بالاتر میرفت.بلاخره برای جمعه ۱۳ شهریور فیکس کردم ، هرچند دلم برای چهارشنبه بود،  روز چهارشنبه همکارم برمی‌گشت ایران و صادقانه بگم تحمل استانبول در تنهایی عمیقا خارج از توانم هست. سه شنبه شب که حملات شروع شد، تا نیمه های شب ،پشت پنجره، رو به دریاچه خیره شده بودم ، حتی  حس گریه کردن را نداشتم، مدتهاست شبها درگیر تصاویر بچه های دی ماه میشوم‌و‌ البته خبر شنیدن حکم اقای ساعدی نیا که عزیزان و‌بزرگان شهر پدری هستند، توانم را به کمترین میزان ممکن رسانده. دریاچه را که نگاه میکردم ، یاد صحبت‌های پرسنل ترکم افتادم، یاد برنامه ریزی سفر لندن برای تعطیلات تابستانی از طرف دخترکی کاملا محجبه. یاد آواز خواندن دخترکی دیکر در اخر هفته ها در یک رستوران زیبا، یاد مسابقه شنایی بین دو‌قاره که سمت تنگه بسفر اجرا شد، یاد دو  مارتن که از یک عالمه کشور شرکت کننده داشت، یاد قفسه های رنگارنگ نوشیدنی که از وقتی برایم در دسترس شد ، مصرف در کمترین میزان ممکن رسید، یاد شعر شروین که همه برای های روتین‌دنیا و‌محال در ایران را اسم می‌برد. راستش حتی انرژی غمگین شدن از احتمال لغو شدن پرواز را نداشتم، میدونید چندبار در ماه‌های گذشته بند بند وجودم لرزیده که مبادا... نکنه....

شرکت هواپیمایی روز پنج‌شنبه پرواز را لغو کرد، و‌من کرخت و‌کرخت تر . تمام پنجشنبه شب بیدار بودم و فقط سایت پرواز و خبر جنگ را چک‌میکردم که اگر اتفاقی افتاد همسفر راهی فرودگاه نشود. ساعت ۳:۱۰ نیمه شیب بود که کلمه به موقع نقش گرفت روی سایت و بلاخره اشکهایم روان شد. نمیدونم چندتا فنجان قهوه  خوردم تا بتونم تا کارخانه برم و‌بعد فرودگاه،پسرک که در آغوشم قرار کرفت، وقتی طپش قلبش را شنیدم نمیدونم  برای جند هزارمین بار از ته قلبم لعنت فرستادم بر آنکه مسبب این روزهای مملکتم هست.

تمام خانه ام به‌هم ریخته،  هرجا پا میگذارم یا یک لگو تیز وارد کف پایک میشه یا یک‌تکه از ریل قطار چوبی،  حس میکنم در تمام‌عمرم اینقدر از به هم ریختگی خانه ام راضی و‌خوشحال نبودم، دلم ضعف میره وقتی همه جا را برای پدرش توضیح میده و فریاد میزنه آخ، تخت قشنگم....

از خودم میپرسم، دیوانگان عالم وقتی میخوان به فشار دادن ماشه، کشیدن طناب دار یا هر کثافت دیگری فکر کنند، دقیقا چطوری فکر میکنند؟ میدونند نا کجا ، چند نفر، چندتا زندگی تحت تاثیر جنون مطلق اونها قرار میگیره؟

دهکده جهانی

سلام

از عجایب دنیا نشستن سر یک میز از  ملل مختلف هست که هیچ درکی از تو، مملکت تو، مشکلات مملکت تو و آنچه در سرزمین می‌گذرانی، ندارند .

دونات شکلاتی

سلام

پروازم با شش ساعت تاخیر حرکت کرد، تمام لحظاتی که میتونستم در مراسم و کنار خانوادم باشم، توی فرودگاه گرم،  بدون صندلی، خسته، عصبانی و گرسنه گذروندم.

از لحظه ای که پا گذاشته توی خونه،  تمام قلبم دارم تکه تکه میشه، وارد اتاق پسرکم که شدم، تمام تمام خانه ، تمام مسیر اسانسور، پارکینگ، همه جا، حتی پشت پنجره، همه جا چشمهای پسرکم هست.

امروز مجبور شدم برم فروشگاه file نزدیک خونه،  جلوی بخش نانوایی،  جائیکه نیما در هربار خرید این فروشگاه، بدون استثنا یک دونات شکلاتی میخربد، دیگه نتونستم خودم را نگهدارم و زار زار گریه کردم، میدونم تماشای زنی که خیره به نونها گریه میکنه خیلی مسخره است، اما فقط باید جای اون زن باشید تا بفهمید چطوری تمام وجودتون در حال از هم پاشیده.

پسرکم روز گذشته تجربه یک اردوی دو روزه با مدرسه جدیدش تو ایران داشته و بسیار خوشحاله، مربیهای مدرسه از استقلالش خیلی متعجب بودند، به خودم میگم شاید تنها نتیجه این ترکیه مزخرف بودن این باشه که میتونی هزینه پنج تومانی اردو را بدی ، آیا می ارزه؟ نمیدونم، اشتباه میکنم نمیدونم؟ تنها چیزی که میدونم اینه که اگر میتونستم همین الان خونه را عوض میکردم تا زیر سایه خاطرات پسرم در اینجا نمیرم.