سلام
گیجم ، گیج مطلق، از همه تصمیمهایی که بزرگان دنیا گرفتند ، بدون اینکه بدونند یا فکر کنند چقدر روی لحظه لحظه های زندگی آدمهای معمولی که ظاهرا اهمیت خاصی توی چیدمان دنیا ندارند، اثر گذار هستند، اصلا میدونند پسر من روز شنبه چهارم مهر میخواد روز اول مدرسه اش را شروع کنه؟ مهمه؟ در مقایسه با اونیکه مریض داره، باید بیاد و بره؟ اونیکه میخواد خانوادش را ببینه؟ احتمالا مهم نیست، اما برای من و نیما شاید از مهمترین اتفاقهای دنیا باشه.
تلاش میکنم اینبار دغدغه نداشته باشم، اصلا میخوام تا خود پنجشنبه ساعت ۱۱ شب صبر کنم ببینم میپرم یا نه؟
دلم اسمان پر از پرواز استانبول را کهمیبینه پر میشه از حس تلخ حسادت، طبیعی ترین اتفاق این کشور که دیدن هر لحظه چندهواپیما تو اسمان هست، داره میشه یک غیر ممکن در اسمان کشور من، بامزه هست، نه؟
ابن روزها تماشاکردن پیاده روی پدر وپسر جز زیباترین تجربه های دیداری من هست، انقدر زیبا که میشه از هر ثانیه اش یک قاب عکس ساخت،دوستشون دارم زیاد.
سلام
چند دقیقه ای خلوت پیدا کردم و رفتم سراغ دنیای مجازی و دوباره به ته رسیدم.
از تمام اتفاقهای چندماه گذشته، سه غم، سه داستان، سه زندگی تمام شده منرا به ته میرسلند، آنطوری که تا چندساعت برنمیگردم به زندگی عادی، وقتی تنها هستم میشود داستان را جمع کرد اما با حضور همسفر وپسرکم ، جانم به لب میرسند برای ارام نشان دادن خودم.
مادر پسری ناز به نام سجاد که بر سر مزارش زار میزند ومیگوید چطور بزرگش کرده، این مادر وپسر ، سلول به سلول ذهن منرا آتش میزنند، صدای مادر آراز و عذرخواهی اش از پسرش برای دیر رسیدن ونگاه ماکان که عینا برق نگاه و رنگ نگاه نیما را دارد. بلایی که نگاه ماکان برسرم آورده بیچاره ام کرده، دستم نمیرود که برای پسرکم کوله پشتی ، لوازم تحریر بخرم، هزاربار غم مادر ماکان و دیگر مادران میناب در سرم میچرخد که قرار نیست لوازم تحریر بخرد.
فیلمها را که میبینم، مادر آراز و سجاد ونگاه ماکان، انگار که مغزم گوشه رینگ بوکس می افتد و کسی با مشتهای آتشین بر ان میکوبد. دنبال یکگوشه دنج میگردم که چندساعتی زار بزنم و پیدا نمیکنم، توان نگاه تند همسفر و تذکر را ندارم که میگوید توکه نمیتونی چرا میبینی؟ من نبینم، نشنوم، یعنی اتفاق نیفتاده، چیزی نشده؟؟؟
پسرکم توی ظرف کوچکی که دوست دارد و ظاهرا جزئی از هدایای بابا نوئل ترکیه بوده برایش، تعدادی پسته ترکیه برایم ریخته، میداند بسیار دوستشان دارم، یکجور متفاوت ترد هستند و بسیار مریم پسند، میخواهد شادم کند ومن باز نگاه ماکان را میبینم.
یکروزی، یکجایی، خودم شخصا، یقه خداوند را خواهم گرفت، به عنوان یکی ناتوانترین مخلوقاتش که بدجوری از او طلبکار هست و به خودش قسم باید خیلی چیزها را جواب پس بدهد.
*امروز چهلم مامان ملی هست، خواهرک برایمعکسها را میفرستد وحالم از این همه نبودنم در هرجایی که لازم هست حالم را از خودم به هم زده، چقدر فرزند و خواهر و مادر و همسر بیخودی هستم.
سلام
این روزها خیلی زیاد عکاسی میکنم، یک عالم سوژه دوست داشتنی میبینم که دلم میخواد برام ثبت بشن، یک نکته توی همه عکسها تکراریه، همه به نحوی رنگ ابی دارند و این رنگ عجیب به من ارامش میده توی بلبشوی زندگی.
این روزها حتی توان خشمگین شدن، خسته شدن و نق زدن هم ندارم از بس که هر روز داستان جدید پیش میاد، تلاش کردم سروسامانی به زندگی تکه پاره ام بدهم؛ حضور دو هفته در میان ترکیه را نهایی کردم، با همین حساب پسرکم را ایران ثبت نام کردم، با این امید که کم کم حضورم در این طرف کمتر شود و برگردم سر زندگی و داستان هواپیماها شروع شد. شوخیه دیگه؟ نه؟ الان حتی نمیدونم پرواز برگشتم به ایران به همراه خانواده ام برقرار خواهد بود یا نه، به همین سادگی نمیتونم هیچ چیزی را برنامه ریزی کنم.
آسمان پر از پرواز استانبول را که میبینم دلم پر میشه از غم، دلم میشکنه از آسمان ایران که روز به روز خلوت تر میشه و آینده ای که مبهمتر و پیچیده تر میشه. دخترک همکاری دارم از بلاد غرب، بسیار دنیای متفاوتی داریم، به لطف اعتبار پاسپورت هیچ دغدغه ای برای حضور در هیچ کجای دنیا ندارد ، تا الان که حدودا 28 ساله هست هر انچه را که خواسته و ارزو داشته، دیده و دیدن هیچ کجا برایش غیر ممکن و دور از دسترس نیست.هیچ تصوری، مطلقا هیچ تصوری از دنیای من ایرانی از جنس زن ندارد و این روزها که به نحوی با ایرانی جماعت همکار شده است ، هر روز پر از علامت سوال هست که مگر میشود؟ آخه چطوری؟ یک جمله ساده دارم در جوابش همیشه، دنیای ما با هم خیلی فرق دارد ، خیلی زیاد.
این روزها عکس میگیرم از هرچه بهم ارامش میده و فرار میکنم از هرچیزی که شبیه واقعیت زندگی هست.با خودم تکرار میکنم حتما روزهای بهتر میاد، مگه میشه تمام سهم ما از زندگی بشه این وضعیت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
بعد از ورود پسرکم به زندگی ما وسرماخوردگی های زیاد وطولانی در سال اول، با مشورت پزشکش، پای واکسن آنفولانزا به خونه ما باز شد. نمیدونم دیگران چه تجربه های داشتند و لی عمیقا در خانواده ما موثر شد وعلی رغم اینکه پسرکم تمام این سالها در مهدکودک بوده، با اینکه اکثر همکلاسیها بیماریهای شدید گرفتند ، اومبتلا نشد وخودمانهم خیلی خفیف درگیر شدیم. آخرینبار که ایران بودم خیلی تلاش کردم واکسن را تهیه کنم، نشد ونشد و این روزها میشنوم وارد نخواهد شد. نمیدونم چقدر شایعه هست وجقدر جدی، اما عمیقا نگران دونه دونه ادمهایی هستمکه سالهاست واکسن را تهیه و استفاده میکنند و الان با شرایط جدید، نمیدونم چه اتفاقی می افته. وقتی بهم پیشنهاد شد ترکیه کنم ، حس مزخرف وگندی به سراغم اومد، من واکسن بزنم؟؟؟ مامانم چی؟ بابا چی؟ خانم دوست مامان که حتما باید تزریق کنه چی؟
جرئت نمیکنم جلوی همسفر از نگرانی هام بگم، شدیدا مخالف اخبار خوندن وپیگیری کردن شرایط فعلی هست ومعتقده اگر نوبت ما هم شد، اون موقع استرس را میکشیم و...
پسرک کنارم خوابیده و با یک دست نازش میکنم، مدتی است عادت قبل از خوابش شده ناز شدن، خوابالو صدا میکنه امشب کی منو ناز میکنه ومن پر میزنم برای ناز کشیدنش و ناز دادنش و گوشه ای از دلم پاره پاره میشود برای بچه هایی که نیستند،...
دلم آرامشی عمیق مبخواد، از نوعی که مثلا اسکیموها دارند، یا قبیله نشینهای جنگلهای امازون.
سلام
از اون اخر هفته های دلنشین فرنگی است، هیچ تماسی از کارخانه ایران را جواب ندادم و الحمدالله پرسنل اینجا آتش هم از آسمان ببارد ، قدم از قدم در اخر هفته برنمیدارند و قطعا تماسی نخواهند گرفت. این خانه جدید هست و اولین حضور همسفر در ان هست، همینطور میچرخد وچیزی را درست میکند، یکجعبه ابزار فوق العاده در این خانه وجود داشت و خدا میداند از صبح چندتا پیچ سفت کرده یا تعمیر کرده. بعد از مدتها یک دوش راحت وبدون توهم در خانه گرفتم و موقع نهار از عمق وجودم آشپزی کردم، پیش از کشیدن غذا میدانستم طعم غذا فوق العاده هست، کاملا میدونم که طعم غذاهایم شدیدا به حال وهوای روانم بستگی دارد وهمسفر که از غذا تعریف کرد( این کاری است که معمولا هر هزارسال انفاق می افتد)،باور کردم عمیقا حال خوبی دارم.
حس میکنم سیندرلا شدم و جادو شده، همه چیز خوب وخوب و خوب حتی در سکوت، فقط انگار که ساعت نزدیک ۱۲ شب هست، انگار که تیک تیک به پایان جادو نزدیک میشوم.