سلام
برای اولینبار، سه نفری توی فرودگاه منتظر پرواز استانبول هستیم، پسرکم روی ابرها راه میره از شدت خوشحالی والبته خیلی خوب این خوشحالی را به پدر انتقال میده: خوشحالم که تو هستی چمدانها را بیاری...
این دوهفته از قشنگترین روزهای زندگیم و از تلخترین روزهای زندگیم بود. نمیتونم حس دلتنگیم را برای خونه بهتون بگم و چطوری هر ثانیه حضورم توی خانه، دل ونگاهم قربان صدقه گوشه گوشه خونم میرفت، یکجوری که امروز به خدا گفتم، منرا با هیچی امتحان نکن ، با هیچی . من حتی دل از دست دادن اشیا ومتعلقاتم را ندارم وای به حال عزیزانم...
کلی با پرسنلم حرف زدم، خیلی خیلی به هم ریخته و نامید و عصبانی بودند، خیلی تلخیها دیدند، خیلی جیزها سرشون اومده و وقتی سا.چمه. های خارج شده از بدن یکیشون را دیدم که نگهداشته تا یادش نره، وقتی دونه دونه فیلمها را دیدم، لال میشم، لال لال، حتی نمیتونم غمگین باشم. میدونم خیلی ها این روزها حال واحوال تلخی میگذرونند، تلخ و سخت، میدونم جدا از فضای روانی، وضعیت اقتصادی خیلی خیلی به هم ریخته هست، میدونم برای چیزهایی داریم تلاش میکنیم که نیازهای اولیه زندگی در کشورهای دیگه هست، میدونم حق نبود روزهای زندگی اینطوری بگذره، اما عمیقا عمیقا ایمان دارم ،پایان شب سیه سپید است، هرچند شاید عمر این شب طولانی باشه و ...
سلام
یکی از جاهایی که شدیدا حس ناتوانی و بیچارگی دارم، روی تخت دندانپزشکی هست. یعنی تواون لحظه حس میکنم، دکتر هربلایی میتونه سرم بیاره و چون با تمام وجود توی حلق من هست، من هیچ غلطی نمیتونم بکنم. توهم شدید دیگه هم اینکه حتما اون آمپول کوفتی بی حسی ، یکماده کشنده داره و هربار این احتمال را میدم که دیگه از روی اون تخت بلند نمیشم.
دیشب برای معاینه رفتم و گیر افتادم و دقیقا سه ساعت تمام دهانم با تمام وجود باز بود.
الان علاوه بر درد شدید اون دندان، دچار در رفتگی فکهم شدم.
دوستی را دیدم، تاکید کرد تونمیتونی برگردی، تو این چند روز ح.م.ل.ه اتفاق می افته.
حالم خوبه؟ حالم سگه.
سلام
پدرمهمیشه میگه: خدا پای هیچ کسی را به بیمارستان باز نکنه، من امروز میگم علاوه بر اون خدا پای بنی بشری را به بانک، اونهم روز پنجشنبه باز نکنه، جهنمی هستها، به ویژه بانک رفاه که یک جورایی مراجعین بازنشستگان و افراد مسن هستند.
موبایلم نمیتونه به گذران زمان کمک کنه، مجبورم مکالمه کارمندها و مراجعین را گوش کنم، پیگیری برای ده هزارتومان که پیدا نیست، کارت ملی که اکثرا ندارند، پولی که معلوم نیست چرا کم شده، اصرار کارمند برای داشتن کد پستی،
توی این بانک، رفاه نامرتبط ترین کلمه ممکن هست.
سلام
به لطف بارش ، ظاهرا نصف مملکت تعطیل هست، همسفر میپرسه شما که قطعا تعطیل نیستی؟نگاهش میکنم، اخه این چه سوالیه، تو که میدونی.
روزهایی که نبودم خانمی که در سالهای اولم در شرکت باهاش اشنا شده بودم و بعد ها ترککار کرد، مجددا جذب شرکت شده. بسیار خانم پرانرژی و پرنشاطی بود، در کنار مشکلات متعددی که داشت. اون موقعها من کارشناس ازمایشگاه بودم و ایشان به عنوان تکنسین ازمایشگاه کار میکرد، هرروز از خوشمزه هایی که تو خونه درست میکرد و می آورد کارخانه. وقتی چای را گذاشت روی میز ،یکلحظه خشکم زد، بسیار بسیار شکسته شده در این سالها، الان من یک مدیر بودم و ایشان به عنوان خدمه کار میکنه. سخت بود نشان دادن اینکه همه چیز عادی هست،تنها تونستم بهش بگم خوشحالم که تونسته به کار برگرده، خوشحالم که جایی هست که بتونه کار کنه در این وانفسای مملکت، خوشحالمکه توانایی و سلامت کار کردن داره و ...
این چند روز بیشتر از کار کردن، با پرسنل ایرانم حرف میزنم، همه شوکه و ماتم زده روزهای گذشته هستند، بسیار بسیار صحنه های دلخراش دیدند ، ته دلم امیدی ندارم اما نمیتونم جواب سوالی که میپرسه :خانم مهندس،یعنی این همه خون هیچی؟؟؟؟ بگم که نه، هیچ خونی پایمال نمیشه، میدونم که خونهای بسیار پایمال شده و تا بوده دنیا براساس ناعدالتی بوده و ...
بگذریم.
حیات خونه غرق برف هست، پسرک بسیار بسیار شادمان هست، زندگی علی رغم کلام نه چندان مهربان همسفر رنگ مهربانی داره، به ده روز دیگه و روز برگشت که فکر میکنم، غم جوونه میزنه گوشه قلبم ولی تلاش میکنم الان را نگهدارم، همین لحظه اکنون.
پینوشت: من میتونم مدال نفر اول غلط تایپی را داشته باشم.
سلام
بعد از مدتها، کنار راننده شرکت وسط بارش برف نسبتا سنگین به سمت شرکت ایران در حرکتم. یک چیزی شبیه همه سالهای قبل،خدا را شکر، اهنگهای اقای راننده ریمیکس نیست و یک آهنگمثل آدم تا انتها میره. برف یک جور قشنگی بیابانها را سفید کرده، ذهن آدم را خالی میکنه از تمام سیاهی های اطراف.
تمام زمانم در شرکت را روز گذشته با پرسنلم حرف زدم. یک جور عجیبی ناامید و سرخورده و به هم ریخته هستند، حجم خشونتی که دیدند و تعریف میکنند، باور نکردنی هست. جوری از سا.چمه و اش.ک آور حرف میزنند که انگاری در مورد بادام و پسته آجیل. چیزی توی ذهن و دستم ندارم برای آرامش بخشیدند غیر از تکیه به یک اعتقاد، ما یک بار فرصت زندگی داریم و این یک بار حق دونه دونه ماست.
یک چندگانگی غریبی دارم، حجم اخبار دریافتی توی این چند روز بیشتر از توان روانم بوده. بین این مریم نشسته توی سرویس و خیره به جاده و مریم مستقر در استانبول و مریم توی خونه و مریم درون خودم، دنیا دنیا فاصله هست.