مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

شاید هم کفر هست

سلام

چند دقیقه ای خلوت پیدا کردم و رفتم سراغ دنیای مجازی و دوباره به ته رسیدم.

از تمام اتفاقهای چندماه گذشته،  سه غم، سه داستان، سه زندگی تمام شده منرا به ته میرسلند، آنطوری که تا چندساعت برنمیگردم به زندگی عادی، وقتی تنها هستم می‌شود داستان را جمع کرد اما با حضور همسفر و‌پسرکم ، جانم به لب می‌رسند برای ارام نشان دادن خودم.

مادر پسری ناز به نام سجاد که بر سر مزارش زار میزند و‌می‌گوید چطور بزرگش کرده، این مادر و‌پسر ، سلول به سلول ذهن منرا آتش میزنند، صدای مادر آراز و عذرخواهی اش از پسرش برای دیر رسیدن و‌نگاه ماکان که عینا برق نگاه و رنگ نگاه نیما را دارد. بلایی که نگاه ماکان برسرم آورده بیچاره ام کرده، دستم نمیرود که برای پسرکم  کوله پشتی ، لوازم تحریر بخرم، هزاربار غم مادر ماکان و دیگر مادران میناب در سرم می‌چرخد که  قرار نیست لوازم تحریر بخرد.

فیلمها را که میبینم، مادر آراز و سجاد و‌نگاه ماکان،  انگار که مغزم گوشه رینگ بوکس می افتد و کسی با مشتهای آتشین بر ان می‌کوبد. دنبال یک‌گوشه دنج میگردم که چندساعتی زار بزنم و پیدا نمیکنم، ‌توان نگاه تند همسفر و تذکر را ندارم که می‌گوید توکه نمیتونی چرا میبینی؟ من نبینم، نشنوم، یعنی اتفاق نیفتاده، چیزی نشده؟؟؟

پسرکم توی ظرف کوچکی که دوست دارد و ظاهرا جزئی از هدایای بابا نوئل ترکیه بوده برایش، تعدادی پسته ترکیه برایم ریخته، میداند بسیار دوستشان دارم، یک‌جور متفاوت ترد هستند و بسیار مریم پسند، میخواهد شادم کند و‌من باز نگاه ماکان را میبینم.

یک‌روزی، یک‌جایی، خودم شخصا، یقه خداوند را خواهم گرفت، به عنوان یکی ناتوانترین مخلوقاتش که بدجوری از او طلبکار هست و به خودش قسم باید خیلی چیزها را جواب پس بدهد.

*امروز چهلم مامان ملی هست، خواهرک برایم‌عکسها را می‌فرستد و‌حالم از این همه نبودنم در هرجایی که لازم هست حالم را از خودم به هم زده، چقدر فرزند و خواهر و مادر و همسر بیخودی هستم.

جبر جغرافیایی

سلام

این روزها خیلی زیاد عکاسی میکنم، یک عالم سوژه دوست داشتنی میبینم که دلم میخواد برام ثبت بشن، یک نکته توی همه عکسها تکراریه، همه به نحوی رنگ ابی دارند و این رنگ عجیب به من ارامش میده توی بلبشوی زندگی. 

این روزها حتی توان خشمگین شدن، خسته شدن و نق زدن هم ندارم از بس که هر روز داستان جدید پیش میاد، تلاش کردم سروسامانی به زندگی تکه پاره ام بدهم؛ حضور دو هفته در میان ترکیه را نهایی کردم، با همین حساب پسرکم را ایران ثبت نام کردم، با این امید که کم کم حضورم در این طرف کمتر شود و برگردم سر زندگی و داستان هواپیماها شروع شد. شوخیه دیگه؟ نه؟ الان حتی نمیدونم پرواز برگشتم به ایران به همراه خانواده ام برقرار خواهد بود یا نه، به همین سادگی نمیتونم هیچ چیزی را برنامه ریزی کنم.

آسمان پر از پرواز استانبول را که میبینم دلم پر میشه از غم، دلم میشکنه از آسمان ایران که روز به روز خلوت تر میشه و آینده ای که مبهمتر و  پیچیده تر میشه. دخترک همکاری دارم از بلاد غرب، بسیار دنیای متفاوتی داریم، به لطف اعتبار پاسپورت هیچ دغدغه ای برای حضور در هیچ کجای دنیا ندارد ، تا الان که حدودا 28 ساله هست هر انچه را که خواسته و ارزو داشته، دیده و دیدن هیچ کجا برایش غیر ممکن و دور از دسترس نیست.هیچ تصوری، مطلقا هیچ تصوری از  دنیای من ایرانی از جنس زن ندارد و  این روزها که به نحوی با ایرانی جماعت همکار شده است ، هر روز پر از علامت سوال هست که مگر میشود؟ آخه چطوری؟ یک جمله ساده دارم در جوابش همیشه، دنیای ما با هم خیلی فرق دارد ، خیلی زیاد.

این روزها عکس میگیرم از هرچه بهم ارامش میده و فرار میکنم از هرچیزی که شبیه واقعیت زندگی هست.با خودم تکرار میکنم حتما روزهای بهتر میاد، مگه میشه تمام سهم ما از زندگی بشه این وضعیت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آمازون یا قطب شمال

سلام

بعد از ورود پسرکم به زندگی ما و‌سرماخوردگی های زیاد و‌طولانی در سال اول، با مشورت پزشکش، پای واکسن آنفولانزا به خونه ما باز شد. نمیدونم دیگران چه تجربه های داشتند و لی عمیقا در خانواده ما موثر شد و‌علی رغم اینکه پسرکم تمام این سالها در مهدکودک بوده، با اینکه اکثر همکلاسی‌ها بیماری‌های شدید گرفتند ، او‌مبتلا نشد و‌خودمان‌هم خیلی خفیف درگیر شدیم. آخرین‌بار که ایران بودم خیلی تلاش کردم واکسن را تهیه کنم، نشد و‌نشد و این روزها می‌شنوم وارد نخواهد شد. نمیدونم چقدر شایعه هست و‌جقدر جدی، اما عمیقا نگران دونه دونه  ادمهایی هستم‌که سالهاست واکسن را تهیه و استفاده می‌کنند و الان با شرایط جدید، نمیدونم چه اتفاقی می افته.  وقتی بهم پیشنهاد شد ترکیه کنم ، حس مزخرف و‌گندی به سراغم اومد، من واکسن بزنم؟؟؟ مامانم چی؟ بابا چی؟ خانم دوست مامان که حتما باید تزریق کنه چی؟‌

جرئت نمیکنم جلوی همسفر از نگرانی هام بگم، شدیدا مخالف اخبار خوندن و‌پیگیری کردن شرایط فعلی هست و‌معتقده اگر نوبت ما هم شد، اون موقع استرس را میکشیم و...

پسرک کنارم خوابیده و با یک دست نازش میکنم، مدتی است عادت قبل از خوابش شده ناز شدن، خوابالو صدا میکنه امشب کی منو ناز میکنه و‌من پر میزنم برای ناز کشیدنش و ناز دادنش و گوشه ای از دلم  پاره پاره میشود برای بچه هایی که نیستند،...

دلم آرامشی عمیق مبخواد، از نوعی که مثلا اسکیموها دارند، یا قبیله نشینهای جنگل‌های امازون.

آشپزی جادویی من

سلام

از اون اخر هفته های دلنشین فرنگی است، هیچ تماسی از کارخانه ایران را جواب ندادم و الحمدالله پرسنل اینجا آتش هم‌ از آسمان ببارد ، قدم از قدم در اخر هفته برنمی‌دارند و قطعا تماسی نخواهند گرفت. این خانه جدید هست و اولین حضور همسفر در ان هست، همینطور می‌چرخد و‌چیزی را درست میکند، یک‌جعبه ابزار فوق العاده در این خانه وجود داشت و خدا میداند از صبح چندتا پیچ سفت کرده یا تعمیر کرده. بعد از مدتها یک دوش راحت و‌بدون توهم در خانه گرفتم و موقع نهار از  عمق وجودم آشپزی کردم، پیش از کشیدن غذا می‌دانستم طعم غذا فوق العاده هست، کاملا میدونم که طعم غذاهایم  شدیدا به حال و‌هوای روانم بستگی دارد و‌همسفر که از غذا تعریف کرد( این کاری است که معمولا هر هزارسال انفاق می افتد)،باور کردم عمیقا حال خوبی دارم.

حس میکنم سیندرلا شدم و جادو شده، همه چیز خوب و‌خوب و خوب حتی در سکوت، فقط انگار که ساعت نزدیک ۱۲ شب هست، انگار که تیک تیک به پایان جادو نزدیک میشوم.


سه نفره ما

سلام

از چند هفته قبل که تلاش  کردم بلیط مناسب برای همسفر و‌پسرک تهیه کنم،  همینطور قیمت‌ها بالا و‌بالاتر میرفت.بلاخره برای جمعه ۱۳ شهریور فیکس کردم ، هرچند دلم برای چهارشنبه بود،  روز چهارشنبه همکارم برمی‌گشت ایران و صادقانه بگم تحمل استانبول در تنهایی عمیقا خارج از توانم هست. سه شنبه شب که حملات شروع شد، تا نیمه های شب ،پشت پنجره، رو به دریاچه خیره شده بودم ، حتی  حس گریه کردن را نداشتم، مدتهاست شبها درگیر تصاویر بچه های دی ماه میشوم‌و‌ البته خبر شنیدن حکم اقای ساعدی نیا که عزیزان و‌بزرگان شهر پدری هستند، توانم را به کمترین میزان ممکن رسانده. دریاچه را که نگاه میکردم ، یاد صحبت‌های پرسنل ترکم افتادم، یاد برنامه ریزی سفر لندن برای تعطیلات تابستانی از طرف دخترکی کاملا محجبه. یاد آواز خواندن دخترکی دیکر در اخر هفته ها در یک رستوران زیبا، یاد مسابقه شنایی بین دو‌قاره که سمت تنگه بسفر اجرا شد، یاد دو  مارتن که از یک عالمه کشور شرکت کننده داشت، یاد قفسه های رنگارنگ نوشیدنی که از وقتی برایم در دسترس شد ، مصرف در کمترین میزان ممکن رسید، یاد شعر شروین که همه برای های روتین‌دنیا و‌محال در ایران را اسم می‌برد. راستش حتی انرژی غمگین شدن از احتمال لغو شدن پرواز را نداشتم، میدونید چندبار در ماه‌های گذشته بند بند وجودم لرزیده که مبادا... نکنه....

شرکت هواپیمایی روز پنج‌شنبه پرواز را لغو کرد، و‌من کرخت و‌کرخت تر . تمام پنجشنبه شب بیدار بودم و فقط سایت پرواز و خبر جنگ را چک‌میکردم که اگر اتفاقی افتاد همسفر راهی فرودگاه نشود. ساعت ۳:۱۰ نیمه شیب بود که کلمه به موقع نقش گرفت روی سایت و بلاخره اشکهایم روان شد. نمیدونم چندتا فنجان قهوه  خوردم تا بتونم تا کارخانه برم و‌بعد فرودگاه،پسرک که در آغوشم قرار کرفت، وقتی طپش قلبش را شنیدم نمیدونم  برای جند هزارمین بار از ته قلبم لعنت فرستادم بر آنکه مسبب این روزهای مملکتم هست.

تمام خانه ام به‌هم ریخته،  هرجا پا میگذارم یا یک لگو تیز وارد کف پایک میشه یا یک‌تکه از ریل قطار چوبی،  حس میکنم در تمام‌عمرم اینقدر از به هم ریختگی خانه ام راضی و‌خوشحال نبودم، دلم ضعف میره وقتی همه جا را برای پدرش توضیح میده و فریاد میزنه آخ، تخت قشنگم....

از خودم میپرسم، دیوانگان عالم وقتی میخوان به فشار دادن ماشه، کشیدن طناب دار یا هر کثافت دیگری فکر کنند، دقیقا چطوری فکر میکنند؟ میدونند نا کجا ، چند نفر، چندتا زندگی تحت تاثیر جنون مطلق اونها قرار میگیره؟