مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

انگشت کوچک لوس

سلام

گفته بودم  مجبور شدم  بعد از دوسال مدارا با میخچه پایم، اونرا جراحی کنم؟ روی انگشت کوچکم بود و البته که در جریان پزشک گریزی من هستید دیگه.چند روز قبل از رفتن به ترکیه با پافشاری و‌پیگیری پدر انجام دادم.

آبا و‌اجدادم اومد جلوی چشمم با بی حسی بسیار بدی که انجام گرفت و‌کار بد اون‌آقای محترم. یکی دوروزی آنتی بیوتیک خوردم و از اونجایی که من علاوه بر پزشک گریزی ، دارو گریز هم هستم بی خیال ادامه شدم. بسیار درد داشتم و مصیبت این بود که نمیتونستم کفش بپوشم و چند روزی با یک دمپایی ۴۳ به کارخانه تردد میکردم. در پرواز کتونی پوشیدم درد به جایی رساندم‌که مجبور شدم کفش را دربیارم و همه راه طولانی فرودگاه هم بدون کفش رفتم.

با توجه بخ گذشت ۱۲ روز از فرایند، رفتم پیش پزشک شرکت که بخیه ها را بکشد، کلی ترکی حرف زد و‌نچ مچ کرد نا بلاخره فهمیدم انگشتم بسیار عفونت دارد.

قرصها را ایران جا گذاشته بودم ، مجبور به پرداخت مجدد اون هم به لیر شدم، تا دونه اخر را به دلیل قیمت بسیار بالا خوردم و بلاخره بخیه ها به سختی کشیده شد و‌ چی شد که همه اینها را گفتم؟

من هنوز نمیتونم کفش بپوشم و انگشتم بسیار درد میکنه. داغون شدما.

تنهایی پاییزی

سلام

حال و‌هوای بارانی  و‌پاییزیتون چطوره؟ 

اخر هفته یک‌تجربه‌ فوق العاده با پسرک‌داشتم کنار دریاچه چیتگر، از تمام شرایط سخت اقتصادی و روزهای نه جنگ و‌نه صلح که بگذریم، چقدر مردم زیباتر شدند! اطراف دریاچه خیلی شلوغ بود و گوشه گوشه اهنگ و شادی،بعد از مدتها کمی مادری پسری چرخیدیم.

دیشب که باران گرفت دلم‌نمیخواست بخوابم، مدتها منتظر باران ایران بودم و هربار که استانبول می‌بارید عمیقا حسادت میکردم، امیدوارم بدون خرابی بباره و بشوره ببره خیلی چیزها را.

این روزها‌دارم یک خرده زندگی خودم را بالا پایین میکنم، یک‌جورایی ته خستگی روانی هستم و البته تنهای مطلق،  متاسفانه آدم حرف زدنم و با حرف زدن آرامش زیادی میگیرم توی اوج خستگی، وقتی ادم امنی نداشته باشم، همه حرفها توی مغزم تکرار و تکرار میشه و‌تهش میشه یک دوره سخت و بد که البته میگذره.


سلام

اولین‌دوره دو هفته ای شروع شد و‌تمام شد، در عین کوتاه بودن دوره دوری، واقعا سخت هست این‌همه رفت و‌امد و البته هربار استرس کنسلی پرواز و  بقیه چیزها را داشتن.

خیلی شلوغ و‌به هم ریخته هستم،و البته نمیدونم چه بلایی سر ترافیک اومده.

فعلا تا بعد

تکرار تاریخ

سلام 

این چند روزی که به اینجا آمده ام، از شدت تنهایی و نبودن پسرکم  و البته ترسی که از شدت بارش باران و‌سیلاب نصیبم شده خودم را شدیدا درگیر یک‌کتاب صوتی کرده ام، هرچه وقت خالی دارم قسمتی جدید را گوش میدهم.کتاب خانوم، نوشته مسعود بهنود. از  گرایش سیاسی او که بگذریم، مدتها میخواستم این کتاب را بخوانم و اینبار قسمت شد بشنوم، الان توی غروب و هوای سرد اینجا ، رسیدم به بخش کشتار محمدعلی شاه، به توپ بستن مجلس و کرور کرور جنازه جوان روی هم،  کم‌اوردم، بریدم. به همسفر زنگ زدم ، جواب نداد، پدرم، برادر و دیکر هیچ کسی را نداشتم. چشمهایم را بستم، صدای خوش آهنگ گوینده ارام‌ارام توصیف می‌کند و‌من گیج میشم‌که الان در تهران  ۱۲۸۷ هستم یا در تهران ۱۴۰۴ . یک‌ چیزی مثل خورده مغزم را میجود، بیش از ۱۰۰ سال گذشته و ما در نقطه اولیم؟ 

تنهایی بسیار بسیار اذیتم میکنم، بارش شدید باران هم و‌البته دردهای دیگری.

حالم تلخ هست، ببخشید

راننده بدقول

سلام

مدیر اصلی من یک قانون داره، تاخیر در جلسه جریمه داره.جلسات ایران ۵۰۰ هزارتومان ( البته من هنوز آپدیت نشدم، امروز  میفهمم) و‌جلسات ترکیه ۱۰۰ یورو. مطلقا تخفیف هم نمیده ، به محض ورود با تاخیر با ثبت جریمه توی پورتال، پیامک واریز جریمه به خیریه برات میاد و امروز به لطف راننده مشنگ، من قطعا جریمه ریالی باید پرداخت کنم.  مشکل دیگه هم دارم، علاوه بر جلسه فیزیکی ، یک‌جلسه از طریق تیمز هم‌دارم با ترکیه حدود ساعت ۹، باید حواسم‌باشه اونرا وصل بشم وگرنه اونطرف هم بله...

خلاصه که روزی که نکوست، از اول صبحش پیداست