سلام
اگر ذهنم درست یاری کنه، اولین خاطره پررنگ من از جام جهانی برمیگرده به سال 1994 که توی آمریکا برگذار شد. جزئیات را خیلی زیاد و پررنگ یادم هست چون خیلی چیزها برای من اولینبار بود. از دیدن افتتاحیه جام جهانی که بسیار برای ذهن کودکانه من تفاوت فرهنگی داشت، تا مدعی بودن من ، برادر و خواهرکم و تماشای هرشب فوتبال در کنار پدر در محوطه حیاط خونه با چرخوندن تلویزیون به سمت حیاط، هوای گرم خرداد ماه و تخمه خربزه هایی که مادر بو داده بود و بسیار خوش طعم بود. (پیدا کردن تخمه های درباز توی ظرف خودش تفریح دیگری بود).
من شیفته لاجوردی پوشان ایتالیا بودم و شخص نازنین روبرتو باجو، خواهرک دلباخته ببتو و برزیل بود و برادرم بسیار روی المان متعصب بود و عاشقانه کلینزمن را دوست داشت. برادر حدود 8 یا 9 سال داشت و وقتی المان به عنوان اولین کشور از لیست بالا حذف شد، به شدت گریه میکرد، تا یک هفته سیاهپوش بود و هربار پدر و مادرم تذکر میدادند شما خیلی جلوی اون شادی نکنید.
شب فینال خاصترین شب بود، نبرد بین ایتالیا و برزیل، نبرد من و خواهر بود و خدا میدونه چقدر جیغ زدیم و سقف آرزویم جایی ریخت پایین که باجو توپ پنالتی را به اسمان کوبید و برزیل لعنتی قهرمان شد. بعد از اون بارها و بارها جام جهانی را دیدم اما خاطره اون سال پررنگترین هست.
دیشب نزدیک ده شب بود که هنوز به خونه نرسیده بودم، راستش تجربه ای از تجمعات شبانه و گیر کردن در ترافیک و بستن این مدلی خیابانها نداشتم، بسیار خسته بودم و دلتنگ پسرک هم بودم. تلفنم که زنگ خورد ، بلند پرسید، مامان کجایی، بازی الان شروع میشه. دلم لرزید. به درب ورودی که رسیدم همراه همسفر با دوچرخه هایشان منتظرم بودند، سللم نکرده پرسید مامان تو طرفدار یامالی یا مسی؟ من و بابا مسی را دوست داریم. جواب یامال که دادم کری خونی شروع شد، تا یک دوش بگیرم ، بازی شروع شد، تمام عروسکهای خونه را سمت تیم آرژانتین چید و منرا با یک عروسک تقریبا داغون ، سمت اسپانیا تنها گذاشت. مغزم از شدت خستگی در حال آلارم دادن بود اما دلم همراهی میخواست، با هر ضربه اسپانیا جیغ زدم، چندباری که توان داشتم دور اتاق دویدم و مجددا وارد رختخواب پهن شده جلوی تلویزیون شدم. پسرک با خواب در جنگ بود اما شروع به نقاشی کرد، تصویر یامال شماره 19 با موی فرفری را کشید و مسی شماره ده) من واقعا نمیدونم این شماره ها درست هستند یا نه)، خلاصه با وعده وعید خوابید تا صبح پدرش نتیجه را به او اطلاع دهد، خواب از چشمانم ربوده شد و تا وقتی جام در دستان تیم اسپاتیا نچرخید، آرام نگرفتم، با فکر اینکه شاید جام جهانی 2026 در ذهن نیما ، جام 1994 بشود در ذهن مریم ارام ارام خوابیدم.
الان من هستم و روز ممیزی و چشمی که از خواب باز نمیشه.
سلام
نمیدونم گفته بودم یا نه، که به دلیل ممیزی MDR به ایران برگشتم، برخلاف هرسال، حتی نتوستم ساعتی بیشتر توی کارخانه بمونم، به شدت کم انرژی و گرما زده بودم، برگشتم خونه، صدای پسرم شادمانه پیچید که بابا، مامان جونم اومد ، کف سالن دراز کشیدم، نمیدانم چقدر، چندساعت، فقط میدانم وقتی بلندشدم، هوا تاریک بود، تمام حرکاتم اسلوموشن شده، یک جورایی عجیبی روی دور کند افتادم، فشار ممیزی بالاست و من حتی نمیتونم کمی ذهنم را جمع کنم و ببینم کجای دنیا ایستادم.
بسیار دلنگران هستم که پسرم را اینجا ثبت نام کردم ، از مدرسه فعلا خیلی خیلی راضی هستم اما امان از مملکت و البته رنگ خنده ها و شادمانی پسرم بسیار متفاوت هست اینجا.بودن پدرش رنگ دیگری به زندگیش داده، پدرش هرچقدر در مقام همسری، سخت و ریجید هست، به عنوان پدر فوق العاده است و البته به عنوان پسر و داماد و برادر و دوست، فقط نقش مزخرف همسری ، بر قواره اش نمی شیند که انهم حتما به دلیل من هست، بگذریم.
لباس روی تنم سنگینی میکنه، اثر تخلیه و نمونه برداری هنوز آزارم میده و گاهی درد امانم را میبره و دلم میخواد هرچه تنم هست پاره کنم تا رها بشم. فکر میکنم شاید اثر روانی نمونه برداری اذیتم کرده و اینقدر فکر میکنم درد دارم، نمیتونم بفهمم دردها توهم هست یا واقعی، راستش من اصلا مدل مثلا مریض خودم را نمیشناسم، جواب نمونه اخر هفته آماده میشه و ظاهرا شواهد میگوید که مثل دفعه قبل چیز خاصی نیست و فقط دغدغه پزشک بوده است برای اطمینان بیشتر.
خوشحالم که خونه هستم، خیلی خوشحال اما همیشه یک جای کار میلنگد که کاری نمیشه کرد.
این روزها توی ذهنم برنامه قشم و هرمز را مرور میکنم، مثلا چندماه دیگه، مثلا که هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز بهتر شده، شبیه آنچه که باید باشد، موقع غروب، منظره فوق العاده کنار خلیج فارس را تصور میکنم، بوی نمک دریا را، ذهنم درگیر اخبار نیست، اصلا نمیدانم قیمت نان چقدر هست و چند نفر حکم اعدام گر فتند،ادمها عادی زندگی میکنند، عادی خرید میکنند و مثلا دغدغه شان میشود که برای سفر تابستانی کجا بروند؟ اینقدر مرور میکنم تا بلاخره بشود.
سلام
بعد از یک ورود بسیار سخت و پر استرس در هوایی که گرمایش میتواند تمام توانم را در بدو ورود یک جا سر بکشد، الان ، همین الان در سکوت آرامش بخش خانه ام، مشغول آماده کردن آبدوغ خیار شدم. دلم پر میزند برای استفاده چاقوی اره ای دسته نارنجی که خیلی راحت خیارها را برش میدهد، گردو شکنی که مدتها طول کشید قلق کارش دستم بیایید و خودم را ناکار نکنم، تخته خردکن آشپزخونه با تصویر پرتقالهای نارنجی و...یک کلام دلم پر میزند برای گوشه گوشه خونه ام و امروز آنقدر تحت استرس لغو شدن پرواز و مزخرفات دیگر بودم که هنوز سلولهای مغزم خونه بودن را باور نکرده است.
تلاش میکنم هوای خاک الود، فرودگاه گرم و به هم ریخته، پله برقی خاموش که نفس مسافران را به شماره انداخت و قطع بودن برق در بدو ورود به خانه فعلا نبینم، فعلا من باشم و عطر خوش آبدوغ خیار و امشب.راساش امشب یک جورایی برام شب بسیار زیبایی هست، دلم نمیخواد به فردا و بقیه روزها فکر کنم،فقط امشب...
فعلا
سلام
کیستها و تومورها مجدا فعال شدند، اینبار سینه سمت چپم، طوری بزرگ شده و برجسته که با کمی دقت میبینمشون و البته اینبار دردناک هستند. تلاشمیکنم مجددا اتاق سونوگرافی را تصور کنم ، که خانم دکتر بسیار بداخلاق داره اعتراض میکنه که مگه خانم شما اهل پشت کوهی که اینقدر دیر میایی دکتر.بعد خوشه ها را نشونم میده ، اینی که اینقدر بزرگ شده این دفعه و دردناک هم احتمالا خوشه ای هست. تلاش میکنم خوشه های انگور را اینبار هم مهربان و بی خطرناک تصور کنم، راستش هیچ مدلی الان آماده درگیر بیماری شدن و البته احتمالا مردن نیستم، حالا اگر تقدیر این باشه، قطعا مشکل من نیست و مشکل خود جناب کائنات و خدا هست.
خبرتون میکنم، دروغ چرا، میخوام شجاع و بی خیال باشم ، اما امان از میل به زندگی انسان.
سلام
در یک جابجایی ساده، دستم توی ماشین خراشیده شده. زخم ایجاد شده هیچ عمقی ندارد ، فقط بسیار زشت هست و برخلاف سطحی بودنش، تا عمق جانم را میسوزاند. اگر توی کارخانه نبودم چند دقیقه ای یک گوشه مینشستم و از ته دلم گریه میکردم. میدونم خیلی لوسم بازیه، میدونم کنار دردهایی که دیگران میکشند هیچ هست، ولی یک جایی از مغزم یک طوری امانش بریده شده که حتی برای این خراش جزیی هم کلافه شده.
یک تیم خیلی خیلی خیلی مهمی از کارخانه بازدید داشتند، محصول خیلی جالبی تولید میکنند، میدونستید در جریان عمل قلب باز، قلب کاملا از کار می افته؟ من نمیدونستم، اطلاعات آناتومی بدنتان فاجعه هست.
دور میز 16 نفره از ملیتهای مختلف بودند: مالزی، المانی، فلسطینی، ایتالیایی، مصر، ترکیه، کانادا و کرواسی و البته مریم جان ایرانی که دیگران اصلا نباید میفهمیدند ایرانی هست. فرصت کوتاهی پیش آمد برای گپ زدن از جام جهانی، همه حذف شده بودند غیر از مصر، جایتان خالی کل کلی بود میان بازنده ها.