سلام
یکی از دوست داشتنی های من، از زمان کودکی تا الان ، دیدن نرده های پله ای هست که امکان سر خوردن داشته باشد، یعنی طراحی طوری باشه که بتونی روی ان بشینی و سرخوشانه سربخوری. نمیدونید چقدر بعضی طراحی ها برای این موضوع مناسب هستند و جذابیت کار را صدچندان میکنند والبته هستند مواردی که خیلی بیخود هستند و یا نمیشه روی اون نشست یا نهایتا چند سانتی متر سربخورید.
اصلا نپرسید که غیر از طراحی نرده، شرایط محیطی هم میتونه عامل موثر برای سرخوردن یا نخوردن باشه یا نه، چونچشممن نرده را که آنالیز میکنه ، دیگه بقیه چیزها را توی مغزم آف میکنه و خدا میدونه که چندبار پیش اومده که بعدا فکر کردم ، آوخ مگه کسی هماونجا بوده؟ ...
قصه را کوتاه کنم، امروز در مطبی هستم برای یککار مسخره روی پایم، از طریق گوش هم در یک جلسه مزخرف بودم که چشمم به نرده افتاد، با سنگ ساخته شده وصاف و صیقلی، ماه، ماه . پایم بی حس هست وامکان حرکت ندارم ،پدر هم کنارم نشسته، خیلی جدی واحتمالا عصبانی( نمیتونه هضم کنه چرا من دو روز اومدم ایران، بازهم توجلسه هستم)، دلم داره ضعف میره برای امتحان کردن این نرده ولی دست وپایم عمیقا بسته هست.
سلام
۱۴ سال قبل، شبی چون شب گذشته ، از سخت ترین شبهای زندگیم بود.من و تمام خانواده ام باز.دا.شت شدیم و صبحی مثل امروز ما در اونجا شروع شد.
چرا هرسال به شدیدترین شکل ممکن این موضوع با جزئیات یادم میاد، دقیقا شب تولد همسفر هست و اتفاقا اونسال شب تولد امام رضا هم بود و خیلی چیزهای دیگه هم بود.
سلام
گیجم ، گیج مطلق، از همه تصمیمهایی که بزرگان دنیا گرفتند ، بدون اینکه بدونند یا فکر کنند چقدر روی لحظه لحظه های زندگی آدمهای معمولی که ظاهرا اهمیت خاصی توی چیدمان دنیا ندارند، اثر گذار هستند، اصلا میدونند پسر من روز شنبه چهارم مهر میخواد روز اول مدرسه اش را شروع کنه؟ مهمه؟ در مقایسه با اونیکه مریض داره، باید بیاد و بره؟ اونیکه میخواد خانوادش را ببینه؟ احتمالا مهم نیست، اما برای من و نیما شاید از مهمترین اتفاقهای دنیا باشه.
تلاش میکنم اینبار دغدغه نداشته باشم، اصلا میخوام تا خود پنجشنبه ساعت ۱۱ شب صبر کنم ببینم میپرم یا نه؟
دلم اسمان پر از پرواز استانبول را کهمیبینه پر میشه از حس تلخ حسادت، طبیعی ترین اتفاق این کشور که دیدن هر لحظه چندهواپیما تو اسمان هست، داره میشه یک غیر ممکن در اسمان کشور من، بامزه هست، نه؟
ابن روزها تماشاکردن پیاده روی پدر وپسر جز زیباترین تجربه های دیداری من هست، انقدر زیبا که میشه از هر ثانیه اش یک قاب عکس ساخت،دوستشون دارم زیاد.
سلام
چند دقیقه ای خلوت پیدا کردم و رفتم سراغ دنیای مجازی و دوباره به ته رسیدم.
از تمام اتفاقهای چندماه گذشته، سه غم، سه داستان، سه زندگی تمام شده منرا به ته میرسلند، آنطوری که تا چندساعت برنمیگردم به زندگی عادی، وقتی تنها هستم میشود داستان را جمع کرد اما با حضور همسفر وپسرکم ، جانم به لب میرسند برای ارام نشان دادن خودم.
مادر پسری ناز به نام سجاد که بر سر مزارش زار میزند ومیگوید چطور بزرگش کرده، این مادر وپسر ، سلول به سلول ذهن منرا آتش میزنند، صدای مادر آراز و عذرخواهی اش از پسرش برای دیر رسیدن ونگاه ماکان که عینا برق نگاه و رنگ نگاه نیما را دارد. بلایی که نگاه ماکان برسرم آورده بیچاره ام کرده، دستم نمیرود که برای پسرکم کوله پشتی ، لوازم تحریر بخرم، هزاربار غم مادر ماکان و دیگر مادران میناب در سرم میچرخد که قرار نیست لوازم تحریر بخرد.
فیلمها را که میبینم، مادر آراز و سجاد ونگاه ماکان، انگار که مغزم گوشه رینگ بوکس می افتد و کسی با مشتهای آتشین بر ان میکوبد. دنبال یکگوشه دنج میگردم که چندساعتی زار بزنم و پیدا نمیکنم، توان نگاه تند همسفر و تذکر را ندارم که میگوید توکه نمیتونی چرا میبینی؟ من نبینم، نشنوم، یعنی اتفاق نیفتاده، چیزی نشده؟؟؟
پسرکم توی ظرف کوچکی که دوست دارد و ظاهرا جزئی از هدایای بابا نوئل ترکیه بوده برایش، تعدادی پسته ترکیه برایم ریخته، میداند بسیار دوستشان دارم، یکجور متفاوت ترد هستند و بسیار مریم پسند، میخواهد شادم کند ومن باز نگاه ماکان را میبینم.
یکروزی، یکجایی، خودم شخصا، یقه خداوند را خواهم گرفت، به عنوان یکی ناتوانترین مخلوقاتش که بدجوری از او طلبکار هست و به خودش قسم باید خیلی چیزها را جواب پس بدهد.
*امروز چهلم مامان ملی هست، خواهرک برایمعکسها را میفرستد وحالم از این همه نبودنم در هرجایی که لازم هست حالم را از خودم به هم زده، چقدر فرزند و خواهر و مادر و همسر بیخودی هستم.
سلام
این روزها خیلی زیاد عکاسی میکنم، یک عالم سوژه دوست داشتنی میبینم که دلم میخواد برام ثبت بشن، یک نکته توی همه عکسها تکراریه، همه به نحوی رنگ ابی دارند و این رنگ عجیب به من ارامش میده توی بلبشوی زندگی.
این روزها حتی توان خشمگین شدن، خسته شدن و نق زدن هم ندارم از بس که هر روز داستان جدید پیش میاد، تلاش کردم سروسامانی به زندگی تکه پاره ام بدهم؛ حضور دو هفته در میان ترکیه را نهایی کردم، با همین حساب پسرکم را ایران ثبت نام کردم، با این امید که کم کم حضورم در این طرف کمتر شود و برگردم سر زندگی و داستان هواپیماها شروع شد. شوخیه دیگه؟ نه؟ الان حتی نمیدونم پرواز برگشتم به ایران به همراه خانواده ام برقرار خواهد بود یا نه، به همین سادگی نمیتونم هیچ چیزی را برنامه ریزی کنم.
آسمان پر از پرواز استانبول را که میبینم دلم پر میشه از غم، دلم میشکنه از آسمان ایران که روز به روز خلوت تر میشه و آینده ای که مبهمتر و پیچیده تر میشه. دخترک همکاری دارم از بلاد غرب، بسیار دنیای متفاوتی داریم، به لطف اعتبار پاسپورت هیچ دغدغه ای برای حضور در هیچ کجای دنیا ندارد ، تا الان که حدودا 28 ساله هست هر انچه را که خواسته و ارزو داشته، دیده و دیدن هیچ کجا برایش غیر ممکن و دور از دسترس نیست.هیچ تصوری، مطلقا هیچ تصوری از دنیای من ایرانی از جنس زن ندارد و این روزها که به نحوی با ایرانی جماعت همکار شده است ، هر روز پر از علامت سوال هست که مگر میشود؟ آخه چطوری؟ یک جمله ساده دارم در جوابش همیشه، دنیای ما با هم خیلی فرق دارد ، خیلی زیاد.
این روزها عکس میگیرم از هرچه بهم ارامش میده و فرار میکنم از هرچیزی که شبیه واقعیت زندگی هست.با خودم تکرار میکنم حتما روزهای بهتر میاد، مگه میشه تمام سهم ما از زندگی بشه این وضعیت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟