سلام
پروازم با شش ساعت تاخیر حرکت کرد، تمام لحظاتی که میتونستم در مراسم و کنار خانوادم باشم، توی فرودگاه گرم، بدون صندلی، خسته، عصبانی و گرسنه گذروندم.
از لحظه ای که پا گذاشته توی خونه، تمام قلبم دارم تکه تکه میشه، وارد اتاق پسرکم که شدم، تمام تمام خانه ، تمام مسیر اسانسور، پارکینگ، همه جا، حتی پشت پنجره، همه جا چشمهای پسرکم هست.
امروز مجبور شدم برم فروشگاه file نزدیک خونه، جلوی بخش نانوایی، جائیکه نیما در هربار خرید این فروشگاه، بدون استثنا یک دونات شکلاتی میخربد، دیگه نتونستم خودم را نگهدارم و زار زار گریه کردم، میدونم تماشای زنی که خیره به نونها گریه میکنه خیلی مسخره است، اما فقط باید جای اون زن باشید تا بفهمید چطوری تمام وجودتون در حال از هم پاشیده.
پسرکم روز گذشته تجربه یک اردوی دو روزه با مدرسه جدیدش تو ایران داشته و بسیار خوشحاله، مربیهای مدرسه از استقلالش خیلی متعجب بودند، به خودم میگم شاید تنها نتیجه این ترکیه مزخرف بودن این باشه که میتونی هزینه پنج تومانی اردو را بدی ، آیا می ارزه؟ نمیدونم، اشتباه میکنم نمیدونم؟ تنها چیزی که میدونم اینه که اگر میتونستم همین الان خونه را عوض میکردم تا زیر سایه خاطرات پسرم در اینجا نمیرم.
سلام
نمیتونم تو مراسم خاکسپاری باشم، مجبور شدم برای از دست ندادن پرواز، صبح بلیط اتوبوس بگیرم، همه شدیدا درگیر مراسم هستند و تنها گزینه من گرفتن اسنپ از اینجا بود یا اتوبوس. تجربه اسنپ بین شهری ندارم و نگرانم نتونم به موقع ماشین پیدا کنم و این باعث میشه بعد از حدود 20 سال دوباره اتوبوس سوار بشم.اوج دوران اتوبوس سواری من در دوران دانشجویی بود، یادمه به دلیل تفاوت نرخ اتوبوسها همیشه با اتوبوس قرمزی که الان اسمش یادم نیست( شاید تعاونی 15) در تردد باشم و اون موقع شرکت سیر و سفر برای من انتخاب لوکسی بود که تنها یکبار ازش استفاده کردم و هنوز خاطره پذیرایی زیبا و جالبش در ذهنم هست.
الان مجددا سوار اتوبوس این شرکت شدم ، اتوبوس برخلاف تصورم بسیار خنک، تمیز و راحت هست، دلم پیش پسرک مونده که انقدر مشغول بازی بود که دوست نداشت خداحافظی کنه، دلم پیش مامان ملی مونده که قرار هست امروز داستان جدیدش را شروع کنه و دلم پیش همسفرم هست که...
دغدغه پدرم، همسفرم، دایی ام و همه عناصر ذکور خانواده ام، الان پیاده شدن من زیر پل فرودگاه در اتوبان هست و رفتن به سمت فرودگاه. دلم نمیخواد از تجربیات ترسناکم در بلاد دیگر بگویم.
سلام
تا همین چند سال قبل، از اینکه هر چهارتا پدربزرگ و مادربزرگم را دارم، حس خاصی داشتم. خیلی کم بودند توی دوستانم که از هردو طرف پدری و مادری، بزرگان را داشته باشند و من جدی جدی نمیتونستم دنیای بدون دور همی اونها را تصور کنم.به چشم برهم زدنی دونه دونه رفتند و فقط مادربزرگ مادری موند. ایشان یکی از عجیبترین و سختترین زندگیهای را در اطرافیان من تجربه کرده، دختر نازپرورده پدر بوده و بسیار زیبا و به گفته اطرافیانش بسیار لوس. تعداد زیادی عکسهایش در اختیار من هست و هربار که به اونها خیره میشم ، از آنچه از سر گذرونده دلم پر از غم میشه.
در 17 سالگی علی رغم میلش و بنا بر اصرار پدر ، همسر عاشق بی قرارش میشود و در تمام سالهای بعد محبتی در دلش جوانه نزد.
تا قبل از جنگ ، رفاه مالی بالای پدربزرگ در آبادان، باعث شده بود حداقل دلخوشیها وجود داشته باشد اما، دقیقا سه روز بعد از شروع جنگ،دوم مهر 59. دقیقا موقع نهار، وقتی ترکشها وارد حیاط شدند، لحظه ای که نخل وسط حیاط تکه تکه شد، بدون اینکه حتی فرصت برای پوشیدن دمپایی باشد، همه سوار ماشین شدند به قصد چند روز دوری از جنگ و این چند روز دوری همانا و ندیدن آبادان برای همیشه ، قصه و مسیر جدیدی در زندگی خانواده مادری من ایجاد کرد، قصه هایی که حتی نسلهای بعدی ما هم درگیرش خواهد بود.
روزی را یادم میاد که مادربزرگ پیراهن صورتی پوشیده بود، پدربزرگم با دیدنش با صدای نه چندان زیبایش، شروع به خواندن پیرهن صورتی دل منرا بردی کرد ( مادربزرگ پیراهن را عوض کرد).
در تمام این سالهای سخت، هیچ وقت مادربزرگم را با موی سفید ندیده بودم، هرگز.
مادربزرگ چندماهی است که کسالت دارد، فکر نمیکردم جدی یاشد، اما هست، از اثرات دوری همین نگفتن همه واقعیتهاست، چندباری دیدن من و پسرک را خواسته البته با حضور همسفر، این هفته بلاخره مجال پیش آمد اما موجود روی تخت، مطلقا هیچ شباهتی به مادربزرگ نداشت، یک روکش زرد روی یک اسکلت با موهای یک دست سپید، چشمانش که باز شد ، اسمم را که صدا کرد، نیما را صدا کرد، همسفر را صدا زد، انگار که خیالش راحت شد، توی چشمهایش انگار تمام تلخی این هشتاد و چندسال را دیدم، تمام آنچه که سخت گذشت، بسیار سخت گذشت. ارام حرف زد: بگو موهامو رنگ کنند، دلم میخواد برم زیر دوش.
توی این روزها یک چیزی محکم چسبیده به مغزم، چشمهایش.
از پیچیدگیهای روان من در تمام زندگی فرار کردن از شبیه شدن به مادرم بوده و مادرم دقیقا شبیه مادرش هست و احتمالا تمام تلاش من مزخرف بوده.
آنچه که مادرم و خانواده اش از جنگ گذارندند، آنچه که اسم جنگ زدگی رویش گذاشته ، منی را ساخته که تا ابد ، از هرجنگ و جنگ افروزی ، با هر دلیلی ، با هر منطقی بیزار باشم.
طبق تشخیص پزشک، مادربزرگ.مهمان امروز یا فردا هست.
اطرافیان برنامه ریزی لازم را میکنند، به مراسمها فکر میکنند و دیگر کارها و حس مزخرف کن این هست که آدمها دقیقا چه حسی دارند وقتی هنوز زنده هستند و دیگران مقدمات رفتن را تدارک میبینند؟؟؟ من هنوز به این فکر میکنم که مادربزرگ میخواهد موهایش را رنگ کند پس اینها چی میگن؟
چرا قصه زندگی اینقدر مزخرفه، اگر قرار بود تهش این باشه، چه اومدنی بود؟
درهم و برهم نوشتم، ذهنم به هم ریخته هست.
دوشنبه بلیط برگشت دارم.
زورم به دیگران نمیرسد که مادربزرگ را کنار پدربزرگ نگذارند، میدونم دوست نداره اما کسی گوش نمیده.من یادم هست که پیرهن صورتی را عوض کرد.
دیروز فیلم مادر علی حاتمی را دیدم، لازم داشتم.
چطوری آدمها فکر میکنند، مرگ آدمهای پیر قابل پذیرشه؟ چطوری باید از اون همه حس زندگی دست بکشند؟
پ.ن
25 مرداد، روز تولد خاله کوچیکه، سفر بعدی مادربزرگم شروع شد.
سلام
بیرون من، یک زنی هست که توی کارش و زندگیش کلی قدرت داره، موقعیتهایی داره که الی ماشالا حسادت ساخته( در ساختار کثیف کاری ایران)، شاید هم غبطه، دختران زیادی از فرزندان دوستانم، اقوامم ، طبق گفته خانواده هایشان منرا الگو کرده، فکر میکنم پدر و مادرم غیر از نگرانیهای فراوان در مورد سبک زندگیم ، به داشتنم افتخار میکنند و ....اما
درونم، دخترکی هست که تمام وجودش نیازمند محبت مردی است به عنوان همسر،که اگر عصاره وجودش را بچلانی، غیر ممکن هست چیزی غیر از منطق در ارتباط با همسر پیدا کنی، محبت هست، عشق هست، فراوان هم هست اما برای هر نسبتی غیر از همسر.
این درون من، که من واقعی هست بزرگترین نقطه ضعف من هست و خدا میداند اگر این اتفاق می افتاد، اگر ذره ای، فقط ذره ای بذل محبت اتفاق می افتاد، همه جیز قطعا جور دیگری بود.
اینرا بگذارید پای یک درد و دل احمقانه و البته یک ذهن خسته.
سلام مجدد
قاعدتا نباید الان پست جدید بنویسم، قیلی باید تکمیل بشه، ولی دلم خواست جدید بنویسم.
ممیزی مزخرف که تمام شد، دقیقا روز بعدش نویت آرایشگاه گرفتم برای موهایم، چندسالی هست پیش این خانم برای کراتینه( من میگم کراتینه، خودشون هربار اسم و متد جدیدی میگن) میرم، بسیار کارش را دوست دارم و البته که بسیار از کارهای نگهداری مو راحت شدم. دفعه قبل که رفته بودم بعد از جهنم دی ماه بود و دقیقا روز اولی که باز کرده بودند، اینبار هم شرایطی شبیه اون موقع. تون چند ساعتی که اونجا هستم را بسیار دوست دارم، چند ساعتی بازی با موهایم و البته دخترهای بسیار پرانرژی که توی تیمش کار میکنند. انرژی قشنگشون دقیقا جذب وجودم میشه و وقتی میام بیرون ، دقیقا انگار زندگی رنگ دیگه میگیره.( گفته بودم در اقدامی انتحاری و در عصبانیت محض ، موهایم را کوتاه کردم؟ دلم برای بافتن یک طرفه بسیار تنگ شده، متاسفانه فکر نکنم عمرم کفاف بده بار دیگه ببافم، از بس هربار در انتقام از دیگری، این بیچارهها را میزنم).
منظره پنجره اتاق خواب، دوتا کاج بسیار بلند هست، اگر اشتباه نکنم عمر هردو درخت بیش از صدسال هست، هردو به صورت موازی و در یک جهت کمی کج شدند، به صورت معنی داری از همه درختهای دیگه بلندتر هستند ، بیداری من به صورت کامل از حدود 4 صبح شروع میشه، وقتی هنوز هوا گرگ و میش هست، همینطور که زمینه رنگ پشت این دو تا درخت تغییر میکنه، من حس میکنم جلوی زیباترین تابلوی نقاشی متحرک هستم، این زمان صبح بااین منظره شده از قشنگیهای زندگی من، (از هرزمانی با اذان صبحش بگذریم).از آرزوهای من اینه که این دو تا درخت، حالا که ده ها سال با هم بودند، حتما با هم به انتها برسند و مثل اون دوتا درخت تو شعر نشن.
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دوکاج روییدند