مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

اولین‌دوره دو هفته ای شروع شد و‌تمام شد، در عین کوتاه بودن دوره دوری، واقعا سخت هست این‌همه رفت و‌امد و البته هربار استرس کنسلی پرواز و  بقیه چیزها را داشتن.

خیلی شلوغ و‌به هم ریخته هستم،و البته نمیدونم چه بلایی سر ترافیک اومده.

فعلا تا بعد

تکرار تاریخ

سلام 

این چند روزی که به اینجا آمده ام، از شدت تنهایی و نبودن پسرکم  و البته ترسی که از شدت بارش باران و‌سیلاب نصیبم شده خودم را شدیدا درگیر یک‌کتاب صوتی کرده ام، هرچه وقت خالی دارم قسمتی جدید را گوش میدهم.کتاب خانوم، نوشته مسعود بهنود. از  گرایش سیاسی او که بگذریم، مدتها میخواستم این کتاب را بخوانم و اینبار قسمت شد بشنوم، الان توی غروب و هوای سرد اینجا ، رسیدم به بخش کشتار محمدعلی شاه، به توپ بستن مجلس و کرور کرور جنازه جوان روی هم،  کم‌اوردم، بریدم. به همسفر زنگ زدم ، جواب نداد، پدرم، برادر و دیکر هیچ کسی را نداشتم. چشمهایم را بستم، صدای خوش آهنگ گوینده ارام‌ارام توصیف می‌کند و‌من گیج میشم‌که الان در تهران  ۱۲۸۷ هستم یا در تهران ۱۴۰۴ . یک‌ چیزی مثل خورده مغزم را میجود، بیش از ۱۰۰ سال گذشته و ما در نقطه اولیم؟ 

تنهایی بسیار بسیار اذیتم میکنم، بارش شدید باران هم و‌البته دردهای دیگری.

حالم تلخ هست، ببخشید

راننده بدقول

سلام

مدیر اصلی من یک قانون داره، تاخیر در جلسه جریمه داره.جلسات ایران ۵۰۰ هزارتومان ( البته من هنوز آپدیت نشدم، امروز  میفهمم) و‌جلسات ترکیه ۱۰۰ یورو. مطلقا تخفیف هم نمیده ، به محض ورود با تاخیر با ثبت جریمه توی پورتال، پیامک واریز جریمه به خیریه برات میاد و امروز به لطف راننده مشنگ، من قطعا جریمه ریالی باید پرداخت کنم.  مشکل دیگه هم دارم، علاوه بر جلسه فیزیکی ، یک‌جلسه از طریق تیمز هم‌دارم با ترکیه حدود ساعت ۹، باید حواسم‌باشه اونرا وصل بشم وگرنه اونطرف هم بله...

خلاصه که روزی که نکوست، از اول صبحش پیداست

اسنپ

سلام

راننده سروس خواب مونده و برای من و‌همکار دیگر  استپ‌هماهنگ کرده. ماشین یک‌سانا تمیز و‌مرتب هست، راننده شاید همسن پدرم. یک پیراهن چهارخانه آبی  و‌بنفش ملایم‌پوشیده که کاملا اتو شده هست. انگشت شصت کبودی روی ناخن دارد که احتمالا در اثر ضربه هست ، دقیقا مثل ناخن پدرم. تصور میکنم همسرش پیراهن‌خوشرنگ‌او را صبح زود اتو کرده تا او را  راهی خیابان‌کند، مثلا شاید اخر هفته ، بچه ها می آیند خانه پدری و لازم هست میوه و پذیرایی تهیه شود، با قیمت‌های الان... 

دلم‌برای پدرم تنگ میشه، دلم برای چروک فراوان دور چشمهایش که مثل این آقا هست تنگ‌میشه.

دلم لبخند میخواد روی لب ادمها، دلم آرامش میخواد.

کیک خونگی

سلام

هوای محشر پاییزی توی ماشین پیچیده،  راننده سرویس گلچینی از اهنگهای مورد علاقه منرا پخش میکنه ، همچنان ریمیکس هست ولی حداقل قابل شنیدن، گاهی اون وسطها هم اهنگهای عجیبی میاد که خودش صداشون را کم میکنه، وقتی دقت میکنم متوجه کلمات +۱۸ میشم.

توی ذهنم دلم‌میخواد امشب توی خونه کیک‌بپزیم، چند دقیقه را میتونم روی پا بایستم، پیچیدن عطر کیک در خانه را شدیدا دوست دارم و بیشتر از اون انتظار پسرکم در پشت پنجره فر.

مدیر مدرسه پسرکم برایم‌وویس گذاشته، توضیحاتش از نیما برام خیلی عجیبه، انگار یک‌نفر دیگه هست، دلم ضعف میره برای بودنش.

ظاهرا پروازها فعلا برقرار هست،  میشه برنامه دو‌هفته را پیش برد انشالا،