سلام
تمام آخر هفته تلاش کردم که فول تایم برای پسرک و با پسرک باشم، دیروز صبح چندبار گفت مامان چقدر خوش گذشت، قند در دلم آب شد از گفتنش و از حس خوب مامان خوب بودن.
ساعتهای آخر روز که پرونده یک هفته را می بستیم و آماده شروع یک هفته جدید، در حال صحبت تصویری با عموی پسر بودیم، با وجود سردرد و بی حالی ناشی از درد، زمان خوبی بود، نفهمیدم چی شد که پسرکم دسته مویم را از پشت سر کشید و از شدت درد و کلافگی ، در احمقانه ترین حالت ممکن، ماشین اسباب بازی نزدیک دستم را به طرفش پرتاب کردم و ماشین در مزخرفتربن اتفاق ممکن خورد به پیشانی پسرکم.الهی بمیرم برای صورت جریانش و دردش، الهی بمیرم که انتظار نداشت من احمق اینکار را انجام بدم. گند زدم به تمام تلاشم، با تمام حس خوبش، به تمام حس خوبم. از دیشب پسرم بغلم نبومده، تمام وقت توی بغل پدرش بوده و من مات و مبهوت از حماقت و کثافت وجودم. آخه به این جوجه چه ربطی داره تمام مزخرفات وخستگی روحی و روانی من، آخه به این طفل معصوم چه ربطی داره سردردهای تمام نشدنی من.
سلام
یکشنبه شب یک بحث جهنمی با همسفر داشتم، آنقدر تلخ، آنقدر مزخرف که به خداوندی خدا هنوز دور خودم میچرخم تا بتونم هضمش کنم، آنقدر روانم درد اومد که علی رغم تنگی نفس، مجبور بشم چند نخ دود بفرستم توی هوا، تا صبح راه رفتم از شدت پریشانی حالم و صبح با سری به سنگینی دماوند و خالی خرابتر از خراب روانه کارخانه شدم، یک روز چالشی را گذروندم ، نیمه های روز از شدت بیخوابی و طپش قلب دقایقی در سوییت پلک روی هم گذراندم، شب به صورت استثنایی مهمانی داشتیم، علی رغم جو پرتنش خونه، نمیشد کنسل کرد، تا نیمه شب به مهمانی زیر نقاب گذشت و باز از نیمه شب بیخوابی مهمانم شد، سه شنبه برای ماموریتی که قبلتر ذکر خیرش بود، از چهار صبح بیدار شدم و توی شمال و جنوب تهران به فنا رفتم، نیمه روز کار سنگینی را مدیرمخواست، قول خانه پدری برای آخر هفته دادن بودم، مجددا چهار صبح مجبور شدم بیدار شوم و کار را انجام بدم، به خاطر یک فایل کار تمام نشد و خدا میداند عواقبش چیست، برای کاهش اخم همسفر ، نیما را به پارک اوردم، توی استخر توپ رفته و چشمانم باز نمی مانند و التماس خواب دارند، سرم پر از جیغ بچه های پارک هست و در همین حین دوتا پرسنلم به خاطر موضوعی شدیدا عصبانی هستند و کامنتهای طولانی گذاشته آمد و خواندم و اندک رمق ونای باقی مانده را به فنا دادم، یکموقعهایی دلم میخواهد بگوین، دنیا جان مادرت کمی توقف کن، فقط چند لحظه.
پدرم نگاهم کرده و میگه، بابا تو چرا اینطوری، چرا چشمات زندگی نداره، میگم بابا فقط خستم، یک خرده بخوابم خوب میشم و در دلم میگویم بابا جانم، باباجانی چی بگم، از کجاش بگم.
سلام
آخه این انصافه که هربار برای تمدید گذرنامه من گردن کج کنم پیش همسفر برای صدور مجوز خروج از کشور، آخه من لعنتی خودم دنیا دنیا مجوز میدم توی شرکت،چرا هربار باید دوباره و چندباره شوهرم به عنوان آقای بالای سر، بیاد به من اجازه بده، هر دفعه این اتفاق افتاده گند خورده به روح و روان من و پر شدم از ناسزا نسبت به مملکت پی پی گرفته.
سلام
مدل محل کار من اینجوریه که اگر تمام حاشیه های کاری را کنار بگذاری، و فقط تمرکزت روی خود کار باشه، حداقل هر هفته یک بحران خیلی جدی پیش میاد، بحران که میگم واقعا با مفهوم بحرانه و اصلا منظورم مشکلات روتین کار نیست. به خاطر جدیدترین داستان ایجاد شده که از دیروز حدود ساعت ۸:۳۰شروع شده ، امروز ساعت ۷صبخ باید بیمارستان شهدای تجریش میبودم و بعد از آن ساعت ۱۰:۳۰صبح یک بیمارستان توی دروازه غار (بین نازی آباد و آباد و خزانه)و ساعت ۱۳:۰۰یک جایی توی شهر ری و بعد از اون به شرط حیات، باید برگردم سعادت اباد، دفتر.
برای تسریع کار از تجریش تا این انتهای جنوب با مترو اومدیم و از مترو یکی از بهترین لحظه های زندگیم را تجربه های زندگیم را تا بیمارستان تجربه کردم، چکار کردم؟ به علت کمبود وقت ، سوار موتور شدم، باورتون میشه؟
تمام مدتی که درایور عزیز موتور سوار، خیابانها را خلاف میرفت و مطلقا قانونی را رعایت نمیکرد و من موهایم به خاطر سرعت موتور پریشان در هوا بود، به این فکر میکردم که من، مریم، واقعا این منم، روی موتور ؟مسیولیت من توی شرکت اطمینان از اجرای قانون و الزامات هست و امروز روی موتور گند زدم به تمام اعتبارخودم.
تا حالا پیش نیومده بود که به فاصله یک ساعت از اون بالا بالاها برسم به این پایین پایینها، خیلی چیزها سرجای خودش نیست، حتی توی بیمارستان؟
فعلا
سلام
امروز توی آینه که خودم را دیدم ، کلافه از دو سانت موی سپیدم، دست به گوشی بردم و پیش آرایشگری که به لطف اسباب کشی حسابی ازش دور شدم وقت گرفتم.رپی دور تند کارهای خونه را انجام دادم، مایع ماکارونی آماده شده، پنکیک پسرکم آماده شد، ظرفهای ظرفشویی رفتند سرجاشون و دائم هم تلاش میکردم صدای بازی پسرک که به لطف سرماخوردگی خشدارتر هم سده، پدرش را بیدار نکنه.
بعد از مدتها فرصت رانندگی تو باران و هوای محشر پاییزی پیش اومد، حال خوبم با فضای سالن آرایشگاه بهتر شد و برای تکمیل ضیافت یک نفره ام، سه شاخه گل مریم خریدم تا عطرش به عرشمببرد. نمیدونم این مشنگی از کجا اومده که هرچیز خوب را من سه تا میخرم و پسرک هم با دیدن همه سه تایی ها میگوید این نیماست، این مامانه، اینم بابا ، مثل سه تا صنوبر کاشته شده در حیاط ، یه درخت آلبالو ، سه گل مریم و هرسه تایی دیگری ، کلا عدد سه عدد حال خوب خانواده ما است روی کاغذ، اگر چه باطنش فقط فرد فرد هستیم.
حسابی باران باریده و خدا میدونه علی رغم سردرد وخستکی ناشی از نخوابیدن، چه حس خوبی دارم از این هوا ، فنجان بزرگ چای را به همراه یک دونه گز، از همانها که مادرم به هوای پسرم داده(پسرم برخلاف منزل مادر، که با گز مشابه نخودچی رفتار میکنه ، توی خونه خودمون لب نمیزنه) آوردم اینجا ، توی بالکن و تلاش میکنم تنها چیزی که گوشم میشنوه صدای پیچیدن باد توی درختها باشه، چای عشق میشه ذره ذره به وجودم.
دلم میخواهد آرامش آرزو کنم برای دونه دونه آدمهای دوروبرم، میدونم ساده لوحانه هست اما دل که میتونه کار خودش را بکنه.
* دیروز توی شرکت ، مبلغی پول به حسابم واریز شد، مبلغ قابل توجهی هست، خیلی خیلی بیشتر از سقف آرزوهای سالهای قبلم، دلم میخواست مثل خیلی سالها قبل که به خاطر پنجاه هزار تومان هدیه، نمیتونستم از خوشحالی بخوابم، خوشحال میشدم، دلم میخواست به همسفر زنگ بزنم و بگم خدا را شکر، فلان مشکل حل شد، فقط دلم میخواست ، دلم غلط کرد که میخواست.