سلام
توی کار، با یک ارگان دولتی طرف هستیم که خدا نصیب گرگ بیابان نکنه، سیستم پاسخگوییشون داغون، رفتارشون داغونتر. تمام کار و زندگی هم با اینها طرفه. دقیقا ساعت ۶صبح از کرج راه افتادم و ۷:۵۰رسبدم به این اداره عزیز، تا بتونم ساعت ۸:۰۰عزیز دلی را ببینم. الان میگن نمیتونه بیاد. خیلی راحت، خیلی زیبا.
تازه میفرمایند هفته دیگه دوشنبه بیا، مهلت من تا کی هست؟چهارشنبه، مدیرم چی میگه؟باید یککاریش کنی.
پیدا کنید پرتقال فروش را
سلام
روزهای شنبه، روز کتابخانه هست توی مهدکودک پسرم. کتاب انتخاب میکنند، امانت میگیرند ، یک هفته کتاب را دارند و بعد داستان تکرار میشه.تمام طول هفته، موقع خواب ، همسفر باید کتاب را بخونه ، بارها و بارها.
امروز نیما کتاب ، قورباغه شاه نشین را انتخاب کرده بود، علت انتخاب هم عکس بزرگ قورباغه روی جلد بود. الان کتاب داره خونده میشه و موضوع خیلی جالبی هم داره، یک قورباغه که فکر میکنه ، چاه محل زندگیش تمام دنیاست و ...
وسط کتابخونی، پسرک رومیکنه به من میگه:مثل مامان که همیشه میگه سفر خوبه و منرا میبره سفر، سفر به آدم چیز یاد مبده ، قند در دلم آب میشه و آب میشه.کرور کرور پروانه در دلم به پرواز درمیاد و خلاصه جشنی به پا میشه. نگاه بهت زده پسرکم گوشه ذهنم محکم چسبیده و من خدا را شاکرم برای روح بخشنده بچهها.
سلام
توی سرویس نشستم و در حالیکه راننده شرکت فولدر شادمهر را گذاشته، در حال عبور از کنار ترمینال کلانتری کرج هستیم، کلی اتوبوس ایستاده و مثل همیشه ترمینال شلوغه، دام میخواست همین الان برم سوار بینی از اتوبوسها بشم و برم به دورترین مکان ممکن ولی خوب لنگرهای ذهنی مغزم اجازه چنین کاری نمیدن. برای مسافرها آرزوی سلامتی میکنم و طبق روال هرروز به سمت کارخونه میرم.
*به لطف مسکن دیشب، تمام شب را عمیق خوابیدم، خوبی خونه جدید اینه که تو تاریک و روشنی هوا، با کشیدن پرده سالن به یک طرف و دیدن چنارهای بلند دور حیاط و شنیدن قار قار کلاغ، خواب دوست داشتنی از سرت میپره و میتونی از تخت دل بکنی.
سلام
عکس زانو سالم بود، اما درد دارم به خاطر احتمالا کوفتگی. برنامه دوچرخه سواری کنسله. از همسفر خواستم کمی فضا بهم بده و امشب یکساعتی خونه نباشه،
یک کارتن گذاشتیم و دوتایی، توی نزدیکترین فاصله که پسرکم اجازه میده، در حال تماشای کارتن هستیم. پسرک خوشحاله، مثل هرروز انگار که هیچ چیز یادش نیست من اما با تمام وجودم نگاهش میکنم شاید عذاب وجدان لعنتی کم بشه، زخم کمرنگ روی پیشانی را میبینم و در دلم هزار بار به خودم و آبا و اجدادم ناسزا میدم. ایکاش که فراموش کنه، ایکاش یادش بره. ایکاش آدم بشم
سلام
دلم پسرکم را میخواد، بغلش را میخواد ، مهربونیش را میخواد، پاک شدن نگاه مبهوتش از دیشب را میخواد، نبودن توی این زمان و این مکان را میخواد ، نبودن تمام آدمهای دوروبرم ، تمام تمام تمام ... را میخواد ، دلم پسرم را میخواد با همه گرمای وجودش.
دلم میخواد تمام دیشب را بالا بیارم.
گند مجدد زدم، نفهمیدم چطوری توی راه پله زمین خوردم، زانوم اذیتم میکنه، مجبور شدم بیام یک بیمارستانی برای عکس گرفتن، بیمارستان بیشتر شبیه قصابیه تا بیمارستان.
با تمام وجودم دلم سالم بودن زانوم را مبخواد، برای کمرنگ کردن کثافت دیشب ، دل به دوچرخه سواری امشب بستم، دلم میخواد زانوم اوکی باشه