سلام به روی ماهتون، امیدورام که این چهارشنبه بسیاررررررررررررر زیبا نوش جونتون باشه.
نمیخوام نق بزنما ولی پدر پدر من دراومد تو این هفته از شدت کم خوابی و سردردهای دیوانه کننده، آنقدر که چشم به راه این چهارشنبه بودم، تو عمرم اینقدر منتظر چیزی نبودم.
کمرنگیه من هم به در ساعت کاری به دلیل افزایش شدید تولید (ملت در ماه رمضان ساعت کاری کم میکنند و کمی فشار کار کاهش میدهند، کارخونه ما داره هرروز اضافه کاری میزاره و البته از نظر خانم دکتردین یک چیز شخصیه و نباید توی کار دخالتش داد و بازهم البته که ایشون درست میفرمایند) هست و توی خونه به دلیل سردردهای ناجوری که گریبانگیرم شده و یک دلیل دیگه هم کتابی که عمو لطف کردند معرفی کردند و بنده به قول همسفر مثل کنه با چشمهایی که از شدت سردرد داره از جاش در میاد به اون چسبیدم تا تموم بشه.
چندتا کار دارم که تو مرحله شروع مونده، زبان خوندنم به شکل درست که کمی یادآوری بشه هی داره به روز بعد موکول میشه، دنبال کلاس یوگا در نزدیکیه منزل قراره بگردم که باز به فرداهایی که هنوز نیامده داره می افته و ...امیدوارم یک همتی نصیب بنده بشود و این شاخ غول فردا بشکند.
*همچنان در حال ارسال رزومه هستم، به محض اینکه دکمه سند را میزنم مثل مشنگها عذاب وجدان میگیرم که وااااای دکنر را چه کنم؟ من نباشم که کلی بیچاره میشه، من نباشم که ال میشه و بل میشه، بعد اونور عاقلانه مغزم میزنه رو شونم که عزیز دلم چرا فکر میکنی تو نباشی کارش لنگ میمونه؟ اصلا چرا فکر کردی اینقدر توی این کارخونه مهم هستی؟ مگه خودش نگفت که تو این چند سال هیچ فایده ای برای اینجا نداشتی؟ دوباره ور احساساتی مغرم میگه نهههههه، مگه دفعه های دیگه نگفته تو ستون اینجایی، مگه هی نگفته یک موقع خیال رفتن به سرت نزنه. خلاصه من نشستم بین دو ور درونم و نبرد انها را تماشا میکنم و باز رزومه میفرستم و تکرار ماجرا.
*قصد داریم اگر خدا بخواهد و بنده خدا حالش را داشته باشد یکی از این نیمه شبهای آخر هفته را به تماشای فیلم در سینما بگذرانیم.ترجیحا هم به چارسو خواهیم رفت از بس که فضایش را دوست داشتم در دوران جشنواره. تجربه ای چیزی ندارید؟
میدونید از عوارض به هم ریختن خواب و زندگیه آدم تو ماه رمضون چیه؟؟؟
غذا بپزی، بگذاری روی گاز تا جا بیافتد، اما هیچ وقت جا نیفتد، چون خوابت میبره برای دقایقی و میسوزد و شما بی سحری میمانید و همین.
لحظات افطار و سحر برایم آنقدر دلچسب هست که سختی روزهای گرم وبلند این ماه را به جان بخرم، اما خوب نمیتونم ادعا کنم که نظم زندگیمون برقراره و آدمهای نرمالی هستیم، تا پیش از افطار آنقدر سردرد و کرختی مهمان وجودمان هست که صرفا به فیلم بینی بگذره و بعد از افطار هم که دیگه هیچی، تا دولیوان چای بنوشی و یکی دوتا کار کوچک انجام بدهی، خواب چشمانت را میبنده و روز تمام.بقیه امور زندگی هم که دیگه رسما تعطیل.
*نمیدونم شما هم تو این فصل زیبای پرمیوه، درکنار میل کردن زردآلو، علاقه ای به جمع کردن هسته های آن دارید یا نه، من از کودکی اینکار را میکردم، هرچند از دید همسفر خنده دار بود، امشب میخواستم سروسامانی به ذخیره هسته ها بدهم، زندگیه خودم را نابود کردم با چندتا هسته، نمیدانم چرا مغزها له میشوند و عجب قدرت پرشی دارند پوستهای آنها و چقدر تیزهستند، پای بیچاره ام داغون شد از بس رفت روی تکه شکسته و شدیدا تیز این زردآلو .فقط نمیدانم چرا آنها که همسفر میشکند مثل بچه آدم از پوسته درمیان، دغدغه اینرا نداشتم که خدا را شکر حالا دارم، هرجای خونه راه میرم پاهای بیچارم میره روی تکه های تیز پوست زردآلو.
**غلطهای فراوان من در پستها و کامنتهایی که برایتان میگذارم ببخشید، با تبلت نوشتن عجیب سخته و پرغلط.
به لطف تعطیلیه آخر هفته و برای جبران تمام طول روز خوابیدن، دیشب تا نیمه شب قدم میزدیم، هوا عالی و خیابان خلوت و همه چیز امن و امان بود. حدود ساعت دو به خانه برمیگشتیم که بوی دود حس کردیم، نزدیکتر که شدیم، آتش و دود را دیدیم و شلوغیه خیابان و راه بندان ایجاد شده و گیر کردن ماشین آتش نشانی توی خیابان و ...
محل آتش سوزی خیلی به منزل ما نزدیک بود و وای از جیغ و فریادهایی که میشنیدیم، متاسفانه دود سدید به طبقات بالا رسیده بود و ماشین آتش نشانی هم نمیتونست از ورودیه. مجتمع وارد شود. خیلی طول کشید تا بتونند آدمهای گیر افتاده تو آتش را نجات بدهند.
*آپارتمان ما به لطف هدیه سازنده به آنها که مسئولن بدون داشتن سیستم اطفاء حریق تونسته پایان کار بگیره.
**آنقدر ماشین برای بررسی حادثه توقف کرده بود که آمبولانس و ماشین آتش نشانی به زحمت تونتست به محل حادثه برسه،
***گاهی دلم میخواد بگم، خدا لعنت کنه سازنده گوشیهای دوربیندار را، چطوری میشه گوشیت را به دست بگیری و از فریادها و کمک خواستنهای آدمهای گیر افتاده تو آتش فیلم بگیری.