یک سلام زود تند سریع تا دوباره به تولید احضار نشدم.
خوبین شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هم خوبم.
*از خانه پدری برگشتم و البته طبق معمول میرویم که مثلا سبکبار برکردیم ولی خوب...بی خیال.
*در راه خانه پدری گوش همسفر را بیچاره کردم از بس که همای را با صدای بلند پخش کردم تا او باشد که وقتی میداند من برای جایی پرپر میزنم، بی خیال نباشد، به خانه پدری که رسیدیم خواست که شکایت منرا به اهل خانه کند (خوب میداند انجا نازش را میخرند و هرشکایتی از من با گوش دل شنیده میشود،خانه خودمان را میگویم، نه خانه پدری همسفر) پدر جان گفت، بابا غصه نخور کنسرت کنسل شد، آه از نهادم برآمد، کلی امیدوار بودم اینبار که نشد، دفعه بعد میروم،دوستان از خواب بیدار شدند و یادشان آمد که بله، باید لغو شود.
*همچنان مثل ... رزومه میفرستم اینور و آنور، انجاییکه من میپسندم انها نمیپسندد، انجاییکه انها میپسندند من نمیخواهم. خدا خودش یک تعادلی بین خواسته های من و ساعت کاری جاهای دیگر و شرایط ریز و درشتشان برقرار کند انشالا.
*از لطفهای خصوصی و عمومیتان به خودم وپدر ممنون، احتمالا باید الطاف شما را به گوش خانم آرایشگر برسانم.
فعلا تا بعد...
خانه پدری هستم، از گرمای کشنده بیرون به خانه که رسیدم، خزیدم به اتاقی که تمام سالهای دبیرستان وکنکور را در آن گذراندم و به محض اینکه پایم را برای رفتن به دانشگاه از آن بیرون گذاشتم، دیگر نتوانستم صاحبش شوم.
آلبومهایم از همان روزهای اول تا همین آخرها در کمدی افتاده و باز شاکی میشوم از مادر که هیچ علاقه ای به عکس ندارد. هرچه من هی عکسها را قاب میکنم و گوشه کنار خانه را پر میکنم از عزیزان زندگیم، او هی جمع کیند و همه را درون یک کمد میگذارد و...بیخیال.
عکسها را بیرون کشیدم و غرق میشوم در دانه به دانه هایشان، خوب البته از خیلیهایش هیچ در ذهنم نمانده اما بعضیها عجیب قلقلکم میدهند.همسفر طبق معمول به سر براق من در دوروزگی میخندد و من هی اصرار دارم عکسهای یکی دوسالگی را ببیند که کلی هم مو دارم و خودم فکر میکنم خیلی هم گوگولی شدم.
هی آلبوم به البوم جلو می ایم وبزرگتر میشوم، سالهای نوجوانیم را اصلا دوست ندارم،حتی توی عکسهایم هم تلخیه اون روزها هست.صدایم میزنند...فعلا تا بعد
*دوستانی که از رمز پرسیده بودید، نمیدانم چرا فکر کردم حتما واضح است که رمز سال تولدم است و شما هم میدانید.
سلام به روی ماهتون
صدای منرا به صورت له شده پس از یک بازدید دولتی میشنوید، آقا ما مردیم از بس امروز بهمان چشم و ابرو امدند که اون شالت را بکش جلوتر( کسی نتوانست مقنعه سرما بگذارد، بله) ما مردیم. به جان خودم گشت ارشادهای کنار نمایشگاه به ادم اینقدر گیر نمیدهند، خلاصه که برادران سبز پوش آمدند و حرف زدند و رفتند و حالا دکتر جان است که بشکن میزند که الهی سفارش سنگینی بگیرد وپدر مارا در بیاورد.
*در راستای تعویض آب و هوای روح و روانمان همسفر پیشنهاد داد پول کوچولویی را که به دستمان رسیده بود بر باد بدهیم وخرجش کنیم. پدر من در آمد از بس چشم به این قیمتها دوختم و هیچ نشد که نشد،آخه چه خبره؟ چطوریه که یک سفر داخلی پا به پای دوبی و آنتالیا در میاد؟ برادرک با تور تخیفیف خرده ای به دو کشور سفر میکند(60 یورو ناقابل) آنوقت من با چند برابر این پول نمیتوانم حتی یک سفر داخلی بروم، نهایتا باید به شاه عبدالعظیم راضی شوم. نتیجه این شد که به روح و روانمان یک شات آپ محکم بگوییم تا بلکه یا انقلاب مالی در مملکت به وقوع بپیوندد و قیمتها کمی همسوتر با جیب مبارک ما شود ، یا پول دیگری برسد و من بتوانم لب آب بروم وهمینجوری چند روز خیره به دریا بمانم و آرام شوم.این آرام شدن هم قیمت بالایی داردها.
*ماه خرداد را دوست دارم، بسیار حس مالکیت دارم برای آن، انگار که مال خود خود من است، خیلی تلاش کردم امسال را انجا باشم که دوست دارم، نشد، مهم نیست، روزهای دوست داشتنی را میشود هرکجای دنیا خلوت کرد و لذتش را جرعه جرعه نوشید.
* دوستان قول عمل نشده ای از وبلاگ قبلی باقی مانده بود که انشالا در آخر این هفته به سرانجام میرسد، پیشاپیش هم از لطف شما و البته به جاآوردن رسم امانت شما ممنونم.