شدیدا مشغول خاله گری هستم و البته سعی تلاش برای اینکه مهمانهایم از حضور در منزلم خوشحال باشندو در کنارش همسفرم هم حس خوب سالگرد این روزهخای با هم بودن را حس کند و البته قبول دارم در چند جبهه کار کردن سخت است.
ا
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩﺑﺎﺷﯽ .
یکی از سه سیمین نازنین زندگیم: سیمین بهبهانی
*امروز دوبار در دومکان مختلف این متن جلوی چشمم قرار گرفت.
مدتها است درحال برنامه ریزی برای رسیدن روزی هستم که قرار است عنوان یازدهمین سالگرد با هم بودن من و همسفر را داشته باشد، آنقدر سایتهای کرج را بالا پایین کردم تا بتوانم مکانی در نزدیکی منزل پیدا کنم و همسفر را با چشم بسته به انجا ببرم و صبحانه مهمانش کنم( فکر صبحانه از کجا امد نمیدانم، فقط دلم فضا و میزی متفاوت میخواست، اما به گمانم چند ماه مدل به مدل صبحانه جورواجور در وبلاگ عمو دیدن و اه کشیدن هم بی تاثیر نبوده)، خلاصه کافه مورد نظر پیدا شد و هزارتا برنامه دیگر هم چیدم تا هفته ازدواج را حسابی شادمان کنم. اما حالا...
به صورت مخفیانه فهمیدم که مادر جان وخواهر جان امشب به قصد سورپرایز کردن من به کرج و می آیند و همه برنامه هایم کشکککککککککککک. هیچ غلطی هم نمیتوانم بکنم، مادر جان همینجوری از دستم دلخور هست، وای به حال اینکه از انها بخواهم این هفته را بی خیال ما شوند، دارم سعی میکنم به جنبه های مثلا خوبش فکر کنم، میتوانم با انها جشن بگیرم، میتوانم فکر کنم ما دوتا فرصت برای دونفره بودن زیاد داریم و این دورهم جمع شدن را مثلا به فال نیک بگیرم، اما خوب بسیار دلم میخواست، این هفته خلوت میگذشت.
*از دیشب میگرن لعنتی ام عود کرده و سرم مثل .....درد میکند، آنقدر شقیقه هایم را فشار دادم که انگشت درد هم به وجودم اضافه شده و همسفر مشنگ هم تلفن جواب نمیدهد تا یک دنیا لوس بازیه مزخرف دربیاورم و او ناز بکشد و من مثلا بهتر شوم.
از تاکسی پیاده میشم، راننده خیلی راحت بی خیال برگرداندن اندک مبلغ باقی مانده میشه، سوار اتوبوس میشم با تصمیم خودش پول را بر نمیگردونه، میوه میخرم، خیلی راحت کمتر از وزن اعلام شده توی پلاستیک قرار میده، آرایشگاه میری پول رنگ موی ایتالیایی و آلمانی میدهی،از تو آینه مدل به مدل رنگ آتوسا میبینی که تو ظرف خالی میکنه،ماشین را میبری تعمیر، هرجور بخواد قطعه را عوض میکنه وتوپول قطعه اصل میدهی وقطعه ساخت ناکجاآباد به ماشینت میبندند، از گرم نان کم میشه، ازوزن شیر ، از هرچه که بشه کم میشه.
توی اداره میری تا شیرینی نگیره، محاله کارت انجام بشه، تو بیمارستان میری هرجور حق وحقوقت زیرپاگذاشته میشه، تو کارخانه میبینی خیلی راحت تاریخ انقضاگذشته ها بی آنکه کاهش قیمتی داشته باشند ، با تغییر تاریخ به عنوان تازه تولید شده دست ملت داده میشه، آنوقت، بر هفت جدو آباد بابک زنجانی لعنت میفرستیم که چنین ثروتی داشته ، از اختلاس خدا میلیاردی مینالیم و بی برکت بودن روزی و زندگی مالیمان را برگردن مثلا مفسدان اقتصادی می اندازیم و از زندان رفتن فلان پسر آن آقا خوشحال میشیم و با ژست همه چیزدان میگیم، حقشونه، فلان فلان شده ها، چقدر از مردم میدزدندودر جواب تو که میگویی نوش جانشان، آنها آنقدر توانستند، بردند، شما اندازه همینها که بالا نوشتم میتوانی ببری و میبری، میخواهند تو راپاره پاره کنند ومیگویند، فلان کاره خانم،دزد خودت هستی وهمه کس و کارت.
من، من دزدم؟
**
ادامه مطلب ...خیلی خیلی کوچکتر از حالا بودم که میدیدم پدرجان هرشب با رادیو کشتی میگیرد تا بتواند خش خش پارازیت را کم کند و گوش به صدای آقای ایکس وایگری بیاندازد، وقتی موج بی نویزی پیدا میشد من کلی شادمان میشدم، ساعت۹شب نزدیک میشدو نوبت پخش ترانه های درخواستی و من کلی خوشحال میشدم که دارم از رادیو آهنگ های ممنوعه گوش میکنم نه از ضبط.
منتظر آهنگ بودن بالاجبار توفیق شنیدن اخبار جورواجور را به هم راه داشت، شنیدن اسمهای آدمهای مختلف،آدمهایی که شجاعتر بودند، تو دردسر می افتادند و ...
بزگتر که شدم، شاهد روزهای محدودی شدم که پدر روزنامه میخرید، چندتا چندتا و من عاشق برگ به برگ اون روزنامه ها شدم، توس، نشاط، زن، امروز،...با پدر روزنامه ها را زیر و رو میکردیم و من اسمها را توی ذهنم ثبت میبمردم و ورد زبان که شده بود، شمس .الواعظین و زید. آبادی و فائزه و .جلائی. پور و....پدر تذکر میداد، مریییییی، پاشو برو سراغ درسهات، مگه تو کنکور نداری؟؟؟
من کنکور دادم، دانشگاه رفتم، پدر نگران بود من دیوانه بازی سیا.سی دربیاورم، من دیوانه بازی دیگری درآوردم و برادرک بعدترها کمکاریه منرا جبران کرد.
روز خبرنگار که میشه، اسم خبرنگار که میاد، من دلم پرمیکشه برای ورق زدنهای آن روزنامه ها و دیدن آن اسمها.
*هیچ روزنامه ای را سالهاست نتونستم بخرم، متاسفانه.