سلام
توی ماشین شرکت به طرف کارخانه هستم، روی صندلی جلو نشستم و مات و مبهوت مسیر فوق العاده که راننده جدید داره ما را از اون عبور میده، باغهای اطراف، منظره دریاچه فوق العاده، میوه های سبز رنگ روی درخت، آدمهای محلی در حال عبور، مردهای نشسته کنار دریاچه با قلاب ماهیگیری، این حس را بهت میده که انتهای این راه هرجا باشه، اون کارخانه زشت نیست. یک چیزی از ته قلبم بگم، انگار دارم از وسط خود بهشت عبور میکنم(مسیر کارخانه اشتهارد یادتون هست؟)
ماشین کارخانه یک بنز لوکس هست، با آب و رنگ فراوان، اونقدر لوکس که من حتی کارایی نصف جنگولکهای اونجا نمیدونم، سرامیک کف ماشین برق میزنه، ظرف پذیرایی گیجم میکنه.
هتل رزرو شده، گرانتر از تمام هتلهای زندگیم بوده، قیمت هرشب اتاق هتل با بخش زیادی از بودجه سفرهای من برابری میکنه.
با آدمهایی کار میکنم که در شرایط عادی اصلا ممکن نبود بل اونها سر یک میز غذا حضور پیدا کنم،
همه چیز خیلی خیلی فراتر از رویاهای نوجوانیم هست اما..
ایکاش به آرزوهامون تو موقع خودش برسیم و حواسمون باشه چی آرزو میکنیم.
*پسرکم برام وویس گذاشته، مردم برای کلمه اش، برای محبت فوق العادش.
**فرصت حضور در برنامه الیاس را داشتم، فوق العاده بود، فوق العاده.
سلام
به همراه دوستانم، شاهد بازی ترکیه چک در یک کافه هستم. هیجان تماشاچی ها و گارسونهای اونجا بسیار بالاست، یادم نمیاد آخرین بازی که شاهد چنین استقبالی از فوتبال بودم کی بوده و کجا بوده. تجمع ادمها،شادی و غمشان و برد دقیقه 93، فوق العاده بود، کافه رفت روی هوا.
سلام
23 فروردین امسال از سفر برگشتم، ذهنم پیش هزاران کاری بود که داشتم، دو هفته تعطیلات طولانیتر شده بود و میدونستم خیلی خیلی شلوغم، یک دفعه همه چیز یک طوری به هم پیچید که نفهمیدم چی شد، از دوم اردیبهشت در استامبول به قصد یک هفته مستقر شدم و این استقرار تا الان طول کشیده و احتمالا تا آخر مرداد و شاید بیشتر.
چند روز کوتاهی به دلیل بایرام ترکیه، فرصت خونه بودن داشتم، حرف تکراری نمیزنم از دلخوری و دلتنگی همسفر و پسرم و ...تلاش میکنم همسفر را راضی کنم تا چند روز آینده بیاد اینجا و مدتی پیش هم باشیم.
از حرف تکراری تو چه مادری هستی، چطوری بچه را تنها گذاشتی، چقدر شوهرت خوبه که با تو کنار میاد و ... بگذریم. این مدت در کنار تمام سختیها و تجربه های تلخش پر بود از یاد گرفتن و تجربه های خوب. دیدن و بودن کنار کلی آدم متفاوت، زندگی نه چندان راحت برای مدت طولانی در هتل، حس عجیب تعلق نداشتن به گوشه کنار خیابان و... تلاش برای ادامه دادن زندگی در تنهایی، حتی وقتی حالت بد هست، همه و همه تجربههای خوب سفرم بوده.
یک روزی روزگاری اگر عمری بود، میام مینویسم از آنچه گذشت.
سلام
شبی گذراندم، شبی که فقط باید میگذشت، الهی که تکرار نشود، بند بند روحم درد میکنه.
درون وجودم، دختربچه کوچولوی زخم خورده ای هست که نیاز داشت بغل بشه، نوازش بشه و یککلمه بهش گفته بشه، نگران نباش کوچولو، همه چیز درست میشه اما گذاشتنش توی اتاق تاریک با ترسهاش بمونه .
خوب هست که همه چیز میگذره، خوب هست که چیزی نمیگذره.
سلام
گیج و ویج شروع هفته جدید فرنگی و میان هفته وطنی هستم. تمام روز گذشته ، به عنوان روز تعطیل، در خدمت جلسات تمام نشدنی مدیریت ارشد بودیم و انگار نه انگار که تنها روز تنفس در میان هفته بود. خدا را شکر صبح زود ، فرصتی برای تن زدن به آب و آرام کردن ذهنم پیدا شد(صبح زود برای عدم روبرویی با پرسنل ایرانی خودم که حاضر در تیم هستند).
چند روزی به خونه برمیگردم ولی داستان ادامه دارد. در تلاشم همسفر وپسرکم همراهم برگردند، انشالا که بشود و همسفر قبول همراهی کند.
روزگاری شده امسال برایم، دلم روتین زندگی ام را در خانه میخواد. سبزی چیدن از باغچه، فلفلهای قشنگم، گیلاسهایی که همسفر از پشت دوربین نشانم میدهد، عطر خوش پیازداغ، خرد کردن سبزیجات روی تخته.
بدی حالم همبن هست که همبن دل، غرق شدن و پیش رفتن در پروژه های مزخرف و جذاب کارخانه را میخواهد و جلو رفتم و جلو رفتن.
حال وهوایی دارم ، مزخرف.