مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

بلاخره سلام به روی ماهتون

اینجانب بعد از یک‌عالمه روز بی نت بودن (دقیقا از همان روزی که  آخرین مرتبه اینجا نوشتم) بلاخره امروز صبح نت دار شدم، به جان خودم رسما سرویس شدم از منگیت، وبلاگ بازی و اینستا بازی و این قرطی گریها به کنار، رسما تمام کار و بار زندگیمان فلج شده بود. خواستیم برویم سینما، نه میتوانستیم فیلمها را چک کنیم نه سانسها، خواستیم بلیطهای قطار چک کنیم، خواستیم با والدینمان، با برادر جانمان حرف بزنیم نشد، زبان خواندن، اخبار دیدن و...، به طور کلی ۹۰درصد کارهای خانه ما به حالت اغما رفته بود و من یکی فاصله کمی تا دیوانگی یافتم.الحمدالله سرکار هم که فرصت سرخواراندن پیدا نمیشود چه برسد به انجام کارهای ذکر شده، خلاصه که روزگاری داشتیم، ندیدنی. امروز که بلاخره چراغهای مودم روشن شد، از خوشی فلج شدم، چهار ساعت، دقیقا از ۱۱تا ساعت ۳بعد از ظهر با برادرک حرف زدم و عشق کردم بعد از مدتها(خواهرشوهرانه:همسر برادرک هم نبود و لذتی داشت این حرفیدن بدون سانسور و با فراغ باااااال).

دلم پر میزند بیایم به خانه هایتان و بفهمم چه خبر است، انشالا اگر برسم.

*شرط بازی امروز را به پدر جان باختم، لحظه های آخر نزدیک به برد بودم،‌ولی...پرسپولیس، تو روحت...

*

سپیده عزیز،

رفرنس انجام تستهای میکروبی سطوح و هوا و فینگر، bp 2015 وusp38  هست. در مورد حد مجاز تو‌ی رفرنسها  اشاره ای نشده و به صورت صحه گزاری درون سازمانی  تعیین شده. حد مجاز قارچ برای همه جا صفر و برای باکتری کمتر از ۳۰تعیین شده است.

امیدوارم جواب سوالت را گرفته باشی. متاسفانه من اطلاعات بیشتری در زمینه  میکروبی ندارم.

سلام به روی ماهتون

اینجانب یک عدد مریم هستم که حدود یک هفته نت نداشتم وپوستم کنده شد از خماری، باور بفرمایید انگار فلج بودم و امشب که بلاخره نت منزل ‌وصل شد یک نفس راحت کشیدم. تازه تلفن خانه هم قطع بود، کلا ارتباطمان با دنیا در حد زیر صفر شد والبته وقتی پنجشنبه و‌جمعه بدون نت باشی وخونه خودت هم باشی، آشپزی میکنی، استخر (این یک هوراااااا) میری، خانه تمیز میشه بلاخره کتاب میخونی و...

خلاصه که این از آخر هفته من، یک چیز بامزه بگویم برایتان از استخر، اینجانب، مریم خانم ، تا این سن تجربه حضور در استخر روباز داخل مملکتی نداشتم، اصلا نمیدانستم در بیخ گوشم و زیر سایه پرچم مقدس همچین چیزی وجود دارد، خلاصه که فهمیدم وجود دارد ودوپا قرض کردم و همچینپریدم تا به آب رسیدم، چشمتان روز بد نبیند، حس مادر جانم را پیدا کردم (مادر جان در بلاد آنور آبی، با پوشش کامل در کنار سواحل نشسته بودند و خیلی هم معذب بودند، اینکه چه اصراری برای حضور در لب آب داشتند را من نمیدانم، شمادانستید، منرا هم آگاه کنید)، خلاصه که اوضاعی بود، تصور من از استخر رفتن توی آب پریدن و آب بازی یا شنا کردن هست، اینکه آدم چندین ساعت کنار آب ریلکس کند و‌حتی انگشتش خیس نشود، کمی برای من غیر قابل  باور هست و البته بعضی چیزهای دیگر هم.

*از دیگر اتفاقهایی که در دوران بی نتی افتاد تغییر نوع چای مصرفی ما بود، مدتها همسفر جان روی مغزاینجانب اسکی فرمودند که عیال، چای فقط چای شمال، از همونها که دانشجوی ما درست میکنند و البته عیال هم‌که من بودم زیر بار نمیرفتم، چرا؟دیر دم میکشید، مزه اش هم عجیب بود، چای احمد هم نبود، اینکه چه شد اغفال شدم و زیر بار این تغییر رفتم را نمیدانم، والا نمیدانم، خودم هم هنگم،فقط میدانم یک آخر هفته بی نت ماندیم و این اتفاق  افتاد.خلاصه که در راستای مصرف تولیدات ملی و داخلی !!!چای فقط چای وطنی  شد.

*روز شنبه،روز عجیبی داشتم در کار، عجیب، سنگین و‌مزخرففففففف، آنقدر استرس کشیدم و تنش داشتم که سردرد لعنتیم بعد از کدتها برگشته و جایتان خالی که تمام گردنم را هم درگیر کرده و سه روز هست که در حال مرگم، اگر فکر کردید که همسفر در حال پرستاری مریم جان هست نخیر،ایشان بلاخره لب به اعتراض گشودند و تهدید کردند که ای مری جان، تکلیف خودت و‌کارت و زندگیت را مشخص کن، یا مثل آدمیزاد با ورود به منزل کار و دغدغه اش بگذار پشت در(این مورد را هر چه کردم نتوانستم یاد بگیرم)، یا کلا در کارخانه بمان و خونه نیا، یا کلا یک‌کاری بکن، این نشد زندگکی و البته یک عالمه حرفهای دیگر، خلاصه در حال تمرین هستم، تا بتوانم اینقدر درگیر کارم نباشم، حدود یک ساعت هست به‌آن  فکر نکردم، ببینم تا کی دوام می آورم.

**دوست عزیز، شماره ای که برای تماس گذالشتید، یک رقم کم دارد، زمینه کاری درست هست، من در زمینه تجهیزات پزشکی کار میکنم، البته میکروبیولوژیست نیستم، سوالتان را از همکارها پرسیدم، جواب که به دستم رسید خبرتان میکنم.

دیدن درد و مریضی، هزاربار هم که تکرار بشه برای من حداقل عادی نمیشه.

امروز یک ارزیابی از یکی از صدها مراکز دیالیز داشتیم و خدا میداند که چقدر درد حس کردم تو ذره ذره وجودم.دلم میخواست بمیرم وقتی تزریق توی رگ ورم کرده را میدیدم، دلم میخواست بمیرم وقتی شنیدم نیدل ارزان قیمت از چین وارد میکنند، بدون اینکه سیلیکونه باشد و چقدر رگ را خراش میدهد این هزار تومان کمتر، دردم گرفت وقتی شنیدم به خاطر غفلت و کمدانیه یک پرستار، حباب به رگ خونی بیمار دیالیزی وارد شده و اورا به آی سی یو فرستاده  و بیمار فوت کرده وخانواده نازنینش بیخبر هستند که چرا بی پدر شده اند.

میدونم پزشک با وجدان زیاد داریم، میدونم پرستار، مهندس، معلم، مکانیک و ...با وجدان زیاد داریم، اما حتی یک بی وجدانش هم زیاد هست وقتی میبینی چطور زندگیها را داغان میکنند.

*هربار که به مرکز میروم، هربار که دیالیز و دم و دستگاهش را میبینم دلم میخواهد به دانه دانه هایتان التماس کنم که مراقب خودتان باشید، سلامتیتان را مفت از دست ندهید.


پنجشنبه شبی که گذشت را در یک مهمانی نه چندان دوست داشتنی گذراندم، تعداد زیادی از حاضرین را زمان زیادی بود ندیده بودم، یکی را که بیش از ده سال. این یکی از دوستان دوران نوجوانی بود و بعدها نسبتی با فامیلهای دورمان پیدا کرد و گهگداری همدیگر را میدیم تا اینکه به لطف داشتن سه فرزند ایشان و درگیریهای کاری من، سالها همدیگر را ندیدیم. چند دقیقه ای با هم بودیم و نمیدانم چرا احساس کردم تمام این چند دقیقه را متلک شنیدم،‌ طبق معمول به حس خودم شک‌کردم و گفتم عوارض خستگی این مدت هست.

امشب تماسی داشتم از نفر دیگری، نگران شده بود از توصیفاتی که از دوست نوجوانی شنیده، دوست نوجوانی اینطور توصیفم کرده، چقدر پیر شده، چقدر صورتش داغان شده، چقدر صورتش لکه دار شده(من از کودکی کک و مک داشتم و نمیدانم چرا هیچوقت فکر نمیکردم صورت غیر عادی دارم)چقدر رنگ موهایش زشت شده، چقدر چشمهایش زشت شده، خلاصه که جایی نبوده که قابل رویت بوده باشد و از نظر ایشان داغان نشده باشد و‌البته از نظر ایشان، ماشالا، شوهرش تکان نخورده.

جلوی آینه که رفتم، دنبال آدرسهای دوستم گشتم، نمیدانم چرا ندیدمشان، یا حداقل اینقدر پررنگ ندیدمشان،  نمیدانم باید ناراحت میشدم، باید از  دوستی که سالها منرا ندیده، از زندگی من بیخبر بوده ناراحت میشدم؟ هر دونفرمان روزهای متفاوتی گذراندیم، هردونفرمان عشق رمان بودیم و قاچاقی هی کتاب رد و بدل میکردیم، مادر دوستم نمیتوانست بخواند و هر چه کتاب دستمان میچرخید، به پای در سخوانی دخترش میگذلشت و مادر من پوستم را میکند اگر کتاب دستم میدید و میفهمید رمان میخوانم.

دوست جانم سالهای اول دبیرستان با یک آقای بازاری  سرشناس ازدواج کرد و  من دوسال بعد به دانشگاه رفتم و دوستم پسرش آمد و من ازدواج کردم و دوستم دخترش آمد و من ارشد قبول شدم و دوستم پسر دیگرش آمد و من شاغل شدم و...

امشب دلم برای رمانهای پیچیده توی روزنامه که به هم قرض میدادیم تنگ شد، دلم برای تلفنهای طولانی آن روزها تنگ شد، دلم برای دوستیمان سوخت که نتونست وقتی بعد از سالها همدیگر را دیدیم، ضعفهای ظاهری مرا بپوشاند و همه تغییرات طبیعیه سی و‌چند سالگی را اینقدر پررنگ پیش چشمانش بیاورد سوخت.