مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

گاهی اوقات خستگیهای کارم را پای اجاق گاز از تن دور میکنم، هرچی به چشمم بیاد، روی تخته میره و هی خرد میشه، هرچی فکرم شلوغتر و تنم خسته تر باشه، چیزهای بیشتری خردتر و‌خردتر میشه. امشب اولین آهنگی هم که دم دستم رسید، مال هایده بود، همون که میگه باده فروش می بده، هی اون خوند و هی من خوندم، تا بلاخره و من و مغزم باهم آروم‌گرفتیم، نهار روز بعد همسفر شد یک قاطی پاتی خوشمزه با طعم باده فروش هایده.

*دلم پاییز بارانی میخواهد، پس کی قراره بباره؟

*دلم فیلم خوب میخواهد، چیزی سراغ ندارید؟نمیشود جشنواره فجر را کمی زودتر تو همین آبان برگذار کنید؟

یک قانونی توی شرکت ما هست که میگه، چهارشنبه از ظهر که میگذره، دقیقا وقتی که میخواهی بدنت را بکشی و

بگی:آخیییییش ، بلاخره این هفته هم تموم‌شد، یک چیزی پیش میاد که همچین میزنه لت و‌پارت میکنه که نتونی جم بخوری. امروز آنقدر تو هچل افتادم که از سرویس هم جا موندم، راننده بی معرفت شرکت هم به روی خودش نیاورد. خسته ولی شنگول از شروع تعطیلات پایان هفته رسیدم خونه و دیدم مادرک یک فیلم فرستاده از رق.صیدن بهار. عشققققق کردم، انگار تازه میدیمش که چقدر بزررررررگ شده، بزرگها. انگار همین دیروز بود که مثل بچه قورباغه بود و زردی شدید هم داشت و دکترها تو بیمارستان قبولش نمیکردند و میگفتند کار از کار گذشته(دکترهای بیرحم).خلاصه که دیدن قر و عشوه های دخترونش حسابی حالم را جا آورد. الهی که خدا سالم و سرحال نگهش داره(خاله قربونش بره).

خلاصه که شنگولانه یک هفته پر استرس را فرستادیم ته تهای مغزمان و چسبیدیم به این دوروز. فردا با دوستان قرار استخر داریم و هورااااااا. الان هم همسفر جان لطف کرده و فولدر هایده را پلی کرده و‌اینجانب با تمام وجود با هایده جان همراهی میکنم تا همه همسایه ها فیضی ببرند از صدای محشر مریم جان.


توی کار ما شکایتهایی هست که یک مورد در یک‌سالش هم فاجعه هست و نباید پیش بیاد، وقتی هم که وپیش میاد حاشیه هایی داره داغون. حالا در همین ده روز گذشته چهار مورد از همین شکایتها داشتیم و این یعنی ته ته ته فاجعه. نمیخوام اینجا روضه بخونم و بگم چه هفته ای گذروندم و البته هنوز هم‌چه روزهایی در پیش دارم، نمیخوام هم بگم جدا از بحث کارم، چقدر استرس کشیدم به خاطر جون مریضی که یا به خاطر محصول ما و‌یا به خاطر استفاده اشتباه از محصول ما توسط آدم ناوارد به کما رفته و من هزار بار کابوس مرگش را دیدم و هزار بار با خودم گفتم غلط کردم که در جایی مشغول به کار شدم که میتونه با بازی کنه با جون‌آدمهایی که هرکدوم عزیز دلی هستند و‌چراغ خانواده ای.نمیخوام حرف بزنم ولی خوب حرفها خودش زده میشه.

دوروز آخر هفته را مجبور شدم هرچقدر میتوانم از کارم فاصله بگیرم، اگر از کار و حاشیه هایش دور نمیشدم یقینا دیوانه میشدم از فکر ریزه ریزه هایی که در سرم رژه میرفت. یک استخر تازه یافتم و چهار ساعت در آب ماندم، آنقدر ماندم تا کمی فکرم سبک بشه.(کلی استخر اطراف منزل ما هست و لامصبها همگی شیفتهای شب را با آقایان برگرار میکنند). بعد از غوطه وری با یک عالم حس خوب به خانه برگشتم و تمام دو روز را به راحتترین شکل ممکن استراحت کردم. آشپزی کردم، خرید کردم، با برادرک‌حرف زدم، با همسفر ساعتها و ساعتها(این یکی را مدیون ترافیک تمام نشدنی اتوبان تهران کرج هستم)حرف زدم .جمعه شب حالم آنقدر روبراه شده بود که بتوانم یک هفته تازه را شروع کنم.

*عشق میکنم با هوای خنک صبحگاهی که باعث میشه سوئیشرت خوشرنگ سوغات مادرجان را بلاخره بپوشم، عشق میکنم از آمدن لباسهای زمستوتی توی کمد. 

*همسفرم بسیار خسته هست، چرایش بماند تا وقتی بشود حرفش را زد، احساس میکنم در تمام سالهای طولانیه با هم بودنمان اولین بار است که اینقدر خسته میبینمش، حق دارد، خیلی خیلی هم حق دارد، آنقدر  دویده است، 

آنقدر نرسیده است که..،هردویمان خسته از دویدن و نرسیدنیم، دلم میخواست میتونستم کلامی بگم برای آرامشش، برای سبکتر کردنش، برایمان دعا کنید این روزهای آخر هم زودتر بگذرد.

**این پاراگراف آخر قطعا  ارتباطی با کودک نداشته مان ندارد.

سلام علیکم  همگی، شبتون خوش و‌خرم باشه الهی.

روز خیلی شلوغ پلوغی داشتم، آنقدر شلوغ که روی چهارتا نوت استیک همه چیز را نوشته بودم تا فراموش نکنم، با خیال خوش تا ظهر مشغول یودم، قبل از ساعت ۱۲یکی از مدیر جانهای مجموعه زنگید که آهای مرمرانه خانم پاشو بیا، میخواهیم بریم ماموریت، بنده هم که غرق شده تو‌کارهای خودم بودم، همه جملات را میشنیدم، الا این کلمه ماموریت. چند دقیقه ای طول کشید که بفهمم چی میگن، بفهمم کجا را میگن، شوکه میشم، میگم:الان، این موقع ظهر؟اونجا؟یا خدا!!!! 

شما یک نقطه اینجا تصور کنید، دقیقا دویست کیلومتر اونطرفتر یک نقطه دیگه تصور کنید، سرظهر میگن برو‌اونجا. چانه میزنم که من نرم، نماینده بفرستم، فکر کارهای لیست شده ام، تو سرم رژه میره، خیلی خوشگل جواب میدن مدیر بزرگه گفته: اینو ببرید، شر میشه. دقیقا همین لفظ، میگم آقا جان مادرتان، هزارتا کار دارم، شرکجا بود. دو دقیقه بعد مدیر جان خود ما زنگیدند که ای مرمرانه با اجازه کی ناز کردی؟پاشو برو، حرف هم نباشه.

با گردنی کج، بدون نهار خوردن، با سه عدد آقای محترم کاملا  سایلنت، تشریف بردیم اون نقطه دوره. . فکرش را بکنید، بری بیرون، وسط بیابان با سه عدد مذکر رودربایستی داشته باشی، نه بتونی بگی گرسنه ای، نه بتونی بگی دستشویی داری، هرسه تاشون هم کاملا بی حرف باشن، هی خواستم از آب و هوا حرف بزنم، از استعفا وزیر حرف بزنم، از ترک دیوار حرف بزنم، از هیچی حرف نزدم، من هم لالمانی گرفتم. شکنجه شدم.صرفا برای انتقام روز سختم، پوستشان را کندم و دستگاه مورد بازدید را هم تایید نکردم.

خلاصه که امروز کاری گذشت، بدون اینکه هیچ کدام از کارهای لیست شده انجام بشه، صرفا ۴۰۰کیلومتر رفتم و برگشتم و بلاخره ساعت هشت شب به منزل رسیدم و ای جانم خونهههههههه.

*همسفرجانمان یک مدرک مهم به بنده داده بودند تا نگهدارم، درون یک‌کمد قرار دادم که درب آن حالت ریلی دارد، نمیدانم چه اتفاقی افتاده، چی شده، کاغذ زیر ریل گیر کرده و ریل هی رفته و‌هی آمده و عین خروجی دستگاه کاغذ خورد کن ، مدرک‌ همسفر را تحویل من داده، قیافه همسفرجانمان دیدنی بود اساسی.

سلام علیبکم جمیعا

یک عدد مریم داغان در خدمت شما و اینجاست. داغان از آن نظر که امروز یک نمونه برگشتی از بیمارستان مشاهده کردم و تقریبا تا مرز سکته و بیهوشی رفتم با دیدنش.هنوز هم یادش می افتم سرگیجه میگیرم. خدا رحم‌کرد لحظه بررسی تنها بودم وگرنه آبروریزی میشد در حد فاجعه.خلاصه که ساعتی است نشستم در وبلاگستان میچرخم و همه مدل وبلاگی را شخم میزنم(الحمدالله کسی هم آپ نمیکنه)تا تصویر داغان نمونه مورد بررسی را کمرنگ‌کنم پشت چشمانم.

*صفحه نازنین تبلتم بسیاااااار کثیف و غیر قابل استفاده شده بود، نه اینکه امشب خیلی مغزم کار میکنه، با مشاهده شیشه گلالب روی میز که نمیدانم از کی آنجا جا خوش کرده، به ذهنمان رسید که با پنبه و گلاب صفحه را تمیز کنم، در حال حاضر تبلت جان بوی گلاب میدهد در حد قمصر کاشان.

*با همکاران گرامی مشغول نهار بودیم، موضوع صحبت کشیده شد به بچه دار شدن و‌ناباروری و اقدامات پزشکی عجیب و غریبی که بعضی انجام میدهند و  بعضی مردم چقدر مشنگند و  چه کارهایی که نمیکنند و چه پولهایی که نمیدهند و زمین و زمان را بررسی کردند و دوستان خیلی کارشناسانه نظر میدادند. خیلی جالب بود، خیلی خیلی جالب بود، یاد مریم سالهای خیلی قبل افتادم، چقدر نظر میدادم، چقدرحرف میزدم، چقدر قاضی بودم، نمیدونم اگر همان لحظه میفهمیدند یک نفر آنجا هست که وسط وسط اون ماجراهاست، وسط وسط همان موضوعی که برایشان سوژه جوک شده ، بازهم همینقدر راحت میگفتند:وای خدا را شکر، ما که این چیزها را نکشیدیم، خدا را شکر ما که مثل آدم!!!بچه دار شدیم، همینقدر راحت....

چقدر خوب که مدیرجانمان سر نهار زنگ زد، هرچند کلی کار تراشید و لب و دهان مبارک را سرویس کرد اما خوب بود، خیلی خوب بود، بگذریم.

**بوی گلاب خفم کرد.