مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

اینکه آدم سعی کنه، هرچی خرابی میبینه درست کنه، تو نگاه اول شاید خوب باشه، اما وقتی آمار خرابیها زیاد میشه، وقتی حواست به تواناییها و محدودیتهای خودت نباشه، چیزی که درست نمیشه بماند، خودت میشی عامل خرابی.هی میخواهی درست کنی، هی خرابتر میکنی، اینجاست که میفهمی باید بی خیال خرابیهای دوروبرت باشی، خیلی هنرمندی ویرانیهای خودت را بساز.


به دلایل مختلف خصوصی و غیر خصوصی،لقمه صبحانه مرا همسفر اماده میکند، همان اول صبح که با یک دست کامپیوتر را روشن میکنم و با دست دیگر کوچک کوچک لقمه در دهانم میگذارم، پر میشوم از حس خوب بودنش، با ان دست دیگر که  ازاد شده، صفحه تلگرام روی دسکتاپ را میاورم و همان اول صبحی تشکری مرمرانه میکنم و صبح بخیری میگویم و میرویم تا هفت شب که دوباره همرا میبینیم و از حال هم خبر بگیریم.

من عاشق صبحانه های روز پنجشنبه هستم که مفصل میشودو کنار هم میشود و پر از حرف میشود.

**سه هفته پیوسته هست که اخر هفته را به خانه پدری سفر کردیم و با هفته های قبلش که من اخر هفته کارخانه بوده ام، پنج هفته است که مثل آدم صبحانه نخوردم.

***این هفته هم مسافرم صبحانه شلوغانه در کنار خانواده و فامیل داریم و وای به حال هفته دیگر اگر چیزی بخواهد به هم بزند این صبحانه پنجشنبه ای مرا.

کافیه ورق تقویم بچرخه و برسه روی اول شهریور، همین اول اولش هم حال مرا جا می آورد اساسی، چنان بوی مهر و پاییز و سرما میپیچد توی سرم ، چنان مست میشم از نزدیک شدن شبهای سرد، چنان لذت دور شدن از گرما و نزدیک شدن نم نم باران شنگولم میکند که حتی سراغ وب خاک گرفته ام هم می آیم.

نه اینکه تنبلی کرده باشم، باور بفرمایید در این چند ماهی که در پست جدیدم قرار گرفته ام هنوز حتی دوروز یکسان نداشته ام و هنوز از خود هشت صبح، چای از گلو پایین نرفته، تا خود پنج و ربع و البته گاها هفت، چنان مثل فرفره دور خودم  میچرخم که نمیفهمم روزم کمی تمام میشود.خلاصه این شده که نه تنها در عالم مجازی کمرنگ شدم، بلکه کلا در عالم حقیقی هم بی رنگ بی رنگم.فقط سرکار، هرجا مشکلی هست و ملت دنبال دیوار کوتاه و عامل مقصر میگردند، همینجوری، یهویی پررنگ میشوم.نمیدانم اینجا گفته بودم یا نه، به خودم سه ماه فرصت مچ شدن در کارم را داده بودم، سه ماه که سهله، فعلا تا نوروز به خودم فرجه دادم و بعد از آن واااااای به حالم اگر هنوز حالم همینجوری قاطی پاتی باشم.

*پدر جان و مادر جانمان را با nکیلو بار اضافی تحویل گرفتیم، به لطف اوضاع کاری پیچیده که در پاراگراف بالا رکر خیرش شد، چنان خوابالو بودم که والدین گکرامی فکر کردند چشم آنها را دور دیدم و معتاد شده ام . در مهمانی(اگر فراموش نکردم، موضوع مهمانی را بازتر خواهم کرد) که داشتند، آنقدر خمیازه کشیدم، آنقدر خمیازه کشیدم که خیال نصف مهمانها راحت شد که من باردارم و این خمیازه ها اثرات بارداری است،نصف دیگر هم تصور کردند من در نبود پدر جان و مادر جانم، بسیااااااار بی ادب شده ام و عمدا جلوی جماعت خمیازه میکشم که بروند خانه هایشان. الحمدالله یک نفر هم خیال نکرد، اینجانب تمام روزهای گذشته را تا دیروقت کارخانه بودم و از کمبود خواب در حال مرگم.

*دلم برای بغل کردنشان ذره ای شده بود و البته گوشم از بس خاطره شنیده ورم کرده، انشالا پدر جان و مادرجان ۲۰سالی خاطرات سفر به دیار آنوری را تعریف خواهند کرد.

**در خاندان سفت و سخت سنتی ما، برای سفرهای مذهبی رسم خداحافظی و برگزاری مهمانی بازگشت وجود دارد، با رعایت تمام  جزییات، پدر جان و مادر جان، به لطف سفر کاملا غیر زیارتی تکلیف خودشان را نمیدانستند، دوماه مغز مارا خوردند که چه کنند و چه نکنند، نتیجه تمام مشورتها و حرف زدنها با ما قرار بود این باشد که مهمانی را بی خیال (مدیونید فکر کنید اوضاع کارخانه و خستگی چند ماهه، تاثیری روی نظر من داشت)، مطابق تمام مشورتهای آنها با ما، کار خودشان را کردند و مهمانی داشتند و من هم هی خمیازه کشیدم و جگرم حال آمد وقتی پس از صرف شام، برق رفت و کلا همه چیز پیچید.از نظر پدر جان و مادر جانمان، اینجانب ، یعنی همین مریم جان شما، روز به روز آدم گریزتر میشوم و از آدمها به دور هستم و خودم را در کار خفانده ام و بچه هم که ندارم و اصلا معلوم نیست کی مثل آدم قرار است زندگی کنم و ...


بسیار بسیار خسته و با اخلاق نقطه چینی از سرکار برگشتم، تمام مسیر را به اینکه میخوام برم استخر و بپرم تو‌آب فکر کردم و سعی کردم ذهنم از هرچی کار و غیر کار و غیر استخر هست خالی بشه، شنگولانه کیف استخرم را از تو‌ماشین برداشتم و دویدم به سمت ورودی تا چیزی از همین یک ساعت باقی مانده را از دست ندهم، کلی هم قربان صدقه  صاحب استخر رفتم که حالیش شده ممکنه خانمی هم پیدا بشه بخواد بعد از ساعت ۶عصر بیاد آب بازی، اما...

تا حالا شده خواب باشید و یک  بی نمکی  آب سرد روتون بریزه؟وقتی گفتند مدتیه سانس عصر را به آقایان اختصاص دادند بسیار حالمان گرفته شد، بسیار که میگم یعنی بسیارها...خیلی کار ناجوانمردانه ای بود، حداقل شش هفت استخر در نزدیکی منزل ما هست که تمامشون وقت بعد از ظهر به بعدشون به آقایون اختصاص داره، یعنی هیچ کسی نیست که فکر کنه شاید خانمهای شاغل هم بخواهند توی هفته  استخر برن؟ دلم از غصه میخواست گریه کنه، فقط همینجا بود که آنهم پر.

امروز فرصتی شد توی یک جمعی آرزوهای خیلی قدیمی خودمون را تعریف کنیم، میدونید یکی از آرزوهای کودکیهای مشنگانه من چی بود؟ اینکه روزی پیش بیاد که یک خانم شاغل باشم که تمام وقتش بسیااااااااااااار پر باشه، دائم تلفن تو دستش باشه و هی همه صداش میکنند و باهاش کار دارند. از اون خانمهایی که برای تعین هر قراری باید دفترچه یادداشتشون را چک کنند و ببینند کی میتونند مثلا بروند ارایشگاه.

الان این روزهایی که مثل فرفره دور خودم میچرخم و گاهی از شدت استرس و فشار کاری میل به بیهوشی دارم میفهمم که خیلی جدید جدی باید حواسم باشه که چی آرزو میکنم.

اون موقعها اصلا تو تعریفم از یک خانم الگو این نبود که وقتی مضطرب میشه و زیر بار فشار بالاسریهاش انرژی کم میاره، تمام فشارش را منتقل کنه به عزیزهای دوروبرش، عین یک گربه که هی چنگ میندازه بشه و یادش بره اون زمانهایی که میخواسته مدرن و اجتماعی بشه، توانایهای خودش را نسنجیده.

دو روز گذشته پر از استرس کاری بودم و آنقدر اذیت شدم و اذیت کردم که نمیدونم آیا فرصت جبران تخریبهایی که کردم را دارم یا نه، از همسفر گرفته تا پدر و مادرم در آنطرف آبها و خواهرکم در همین نزدکیها، همه را چنگ زدم.

*خود این روزهایم عجیب دوست نداشتنی است.