مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

عزیزی این چند خط را با دیدن آشفتگیهایم گفت:

خوش باش و غم مخور که در این درگه فنا
هر آنچه می بخوری از خدا بود
عشق است و مستی و شراب و ثنا بود
هر چه که تو بنگری نی جدا بود
بگذر ز عشق غیر از خدا که اوش
هر جا که بنگری همه صرف دعا بود
خوش باش و چرخ زن به زمانه به هر کجا
هر جا که بنگری همه جا ربنا بود

*دوست خوب هرکجا باشد، هر زمان باشد نعمت است، ممنون دوست جانم.

سلام به روی ماهتون

شبتون خوش باشه الهی

جایتان خالی، از سفر برگشتیم، خوب بود، خیلی خوب بود، اندک دوستان باقی مانده و هجرت نکرده به فرنگ، دور هم جمع بودیم و چقدر خوب بود.اما...فقط اما گرم بودها، خیلی گرم.

میدونید یکی از عوارض سفر رفتن چیه؟ اینکه در زمانی که تو سفر باشی و فکر میکنی از عالم و‌آدم جدا شده ای، عالم و آدم به زندگی خود ادامه میدهند، باکس میلت را که چک میکنی، شوکه میشوی که یا خود خدا، ملت چرا اینقدر در زمان جدا شدن تو از زندگی روزمره فعال شدند ، آوت لوک را دونه دونه خالی میکنی و در چنان اوضاعی می افتی که سگ میزند و گربه میخواند و تو مجبوری که  برقصی، خلاصه چند روز گذشته را کنار دریای کار لمیده ام و سعی میکنم قاشق قاشق از حجم آن کم کنم، انشالا که بشود. 

یک چیز دیگر را هم میدانید؟اینکه آدم موقعی که مدیرش از موضوع بسیار داغانی بسیااااار عصبانی باشد، سر راهش قرار بگیرد و ناخواسته نقش کوتاهترین دیوار بر گردنش بیافتد، بسیار بد است، بسیار بد، سرم آمده که میگویم، همین امروز هم سرم آمده است.

*با پدرجان و مادر جانم  حرف میزنیم، مادر جان طبق معمول که به حمل چمدان خالی عادت ندارد، جنس  نخریده باقی نگذاشته و تا حالا حسابی مشغول فروشگاه گردی بوده، حالا که ظرفیت بار و جیب تکمیل شده کم کم غم روزهای آخر حضور را دارند مزه مزه میکنند و حال خوشی زیاد ندارند و از این حرفها.

از طریق ایمو مشغول صحبت بودیم، پدر جان در زمان صحبت تلفن را بسیار میچرخاند و حواسش به سرگیجه های بیننده نیست، میدانید امشب چه دیدم؟لحظات زیادی دوربین گوشی روی شقیقه اش یود، دونه دونه تارهای سفید روی شقیقه اش، دونه دونه چروکهای کنار چشمش، یک چیزهایی ته وجودم بدجور لرزید، دلم ضعف کرد برای دانه دانه سفیدیهای سرش.یکهو دلم خیلی سال قبل را خواست، همان موقعها که مثل یک اسب چموش با او لجبازی میکردم، موهایش آن موقع اینطوری نبود، اصلا سفید نبود، دلم خواست آن موقعها بود و من فقط یک چشم میگفتم.

*دلم هوای برادرکم را کرده، دلم یک ذره شده است.

**کمرنگیهای مجازی مرا جدی نگیرید، شاید کم و زیاد بشوم، حذف نمیشوم.

سلام دوستانم

صبح نزدیک به ظهر شما بخیر.

اینجانب تعطیلات خود را در شیراز آغازیده ام، از گرما و ترافیک و تلفنهای تمام نشدنیه اندک باقی مانده های موجود در کارخانه فاکتور بگیریم، همه چیزش عالی. جایتان خالی.

*یک کافه پیدا کرده ام باب میل همسفر و البته خودم، بدون دود، بدون تاریکی، بدون جوانهای رواعصاب و ...یک کافه پر از نوشیدنیهای خوشمزه همراه بازیهای محشر، اینجانب اکثر ساعات حضور خود در شیراز را فعلا در کافه کندو میگذرانم، احتمالا همین روند ادامه خواهد داشت، خلاصه که اگر سمت شیراز اومدید، اینجا که گفتم را از دست ندهید،(آدرس سایت را هم خواهم گذاشت).

*با همسفر شرط بسته ایم هرکسی اولین غر سفر را زد باید یک ماه آشپزی کند، تا الان که به خیر گذشته، دعا بفرمایید بتوانم جلوی نقهای ناشی از هوای داغ را بگیرم.

حال و احوال تکراری این روزهای من:

*سرکار، روی میزم، سگ‌میزنه، گربه میرقصه، حداقل پانزده برگ با تاکید مهم_مهم روی میز چسبیده شده، روز به روز هم بیشتر میشوند، ولی انجام نمی شوند.

*یک سری نیروی لگدپران زیر دست دارم، که گاهی دلم میخواهد خرخره شان را بجوم، به همین راحتی، جدی جدی دلیل مشنگیهایشان را نمیفهمم، خدا را شکر، نفر قبلی،‌توجیهم کرد با چه اعجوبه هایی طرف هستم، متاسفانه مشکلات زیادم هم با نیروهای هم جنس هست، اکثریت آقایان خوبن و همکاری میکنند، اما...امان از دوسه بانوی فتنه انگیز، اگر پیدایم نشد، بدانید و‌آگاه باشید، همانها کشتنم، به همین سادگی، به همین خوشمزگی. از آنجاییکه خبرمان باید تلفنمان در هر ساعتی هم بزنگد، نامردها میگذارند، ساعت بشود ۱.۵_۲نیمه شب، برای یک سوال مزخرف میزنگند و بیچاره خواب من.

*به لطف مملکت گل و بلبل و روابط حسنه با همه دنیا، به ممیزمان اجازه ورود ندادند، یک ماهه،‌سلول به سلولم سرویس شده، حالا ممیزی رفته رو‌هوا، تازه میگویند، هر لحظه آماده باشید، ای توی روح عمه هایتان ،‌نقل و‌نبات و از این حرفها.

*به دنبال روهوا بودن ممیزی، تعطیلات تابستانه هم رو‌هوا رفته، مریم طفلکی، مملکتی از دوستان یار غار را در شیراز گردآوری کرده، اگر نروم، ریز ریزم میکنند، هنوز جرئت نکردم بهشان بگویم، تعطیلاتم معلق شده.

*پدر جان و‌مادر جانمان، راه به راه فیلم سه ثانیه ای میفرستند و‌اگر شما چیزی از آنها فهمیدید، من هم فهمیدم، دوربین روی فیلم هست و آنها به هوای عکس، اینقدر حرفه ای عمل میکنند.

*از شدت گرما که مثل همه تان رو به دیار باقی هستم، هلاکما، هلاک.

*توصیه مرمرانه:حتی اگر مثل من  تحمل کفش ندارید، لطفا در جلسات کفش را در نیاورید و چهارزانو روپی صندلی ننشینید(تمرکزم در این حالت بسیار افزایش میابد)،صدایتان میکنند، مدرکی میخواهند، کفشتان معلوم‌نیست کدام جهنمی رفته، آبرو برایتان نمی ماند.


من یهویی ترین تصمیمات زندگیم را در سخت ترین روزها میگیرم، مثل الان، توی روزهایی که فشار کار نفسم را بریده و‌ تمام وزن کاهش یافته ام از کنار چشمانم برداشت شده،(خیالتان تخت، باقی نواحی سفت و سخت سرجایشان هستند)،برای تغییر فکر و خیالم، از سرویس کارخونه که پیاده شدم، پریدم در اولین درب آرایشگاهی که دیدم، بدون تحقیق، بدون بررسی، بدون هیچی، ابروهای بیچاره که از موچین و دستهای من به خاک سیاه نشسته اند را به دستان پر توان آرایشگر سپردم و خیلی خوشگل زیر دستانش خوابیدم،  بعد هم در یک لحظه، دقیقا یک لحظه، تصمیم بر کات موهای عزیزتر از جانم گرفتم و تمام، موهایم را کوتاااااااااه کردم و بعد هم بقیه امور باقی مانده.همسفر که من را دید، اول دهانش عمودی بود، همینجوری هاج و واج، بعد دهانش افقی شد، همینطوری نیشش بازشد و تمام، خدا را هزاربار شکر که این دگردیسی به مذاق ایشان خوش آمد ، وگرنه... موهایم را بسیار میپسندم، انتخاب سختی بود ولی بعلاخره کوتاه شد