یکی دوشبه که یک شکل عجیبی پیدا کردم که خودم هم تعجب میکنم، جوراب توی پاهامه، سوییشرت هم پوشیدم، تازه کلاه بافتنی هم سرم گذاشتم و کامپلت رفتم زیر پتو، به دلایلی که نمیدانم چیه سردمه، سرد ها. خدا به داد من برسه و زمستان و البته که کلا سرما را میدوستم حسابی.
*در کنار سرما، مرض خواب هم گرفتم، کلا تمام دقایق شبانه روز خوابم میاد شدیدددددد، دلم نمیخواهد از زیر پتو بیرون بیام، با التماس پلکهایم را باز نگه میدارم.
یکی از مکانهای عذاب آور برای من، حضور در آرایشگاههای زنانه است، آرایشگاههایی به سبک همینها که دوروبرمان زیاد میبینیم. نمیدانم چرا و از چه زمانی، اما تا جایی که حافظه ام یاری میکند، زمانهایی که بالاجبار قدم به اینجاها میگذارم، سرسام میگیرم از هرچه میبینم ومیشنوم.
خیلی جاها هم رفتم، خیلی مکانها را عوض کردم، به هوای دیدن جایی که اینقدر آزار نبیند روحم ولی هنوز پیدا تکردم.بلور میکنید حس ناامنی دارم توی این چهار دیواریهای کاملا زنانه؟ چهار دیواریهایی که به لطف خیلی چیزها، زیر سقفش همه غلطی هم انجام میشود، خانمها اکثرا مدرن، شیک و های کلاس ولی،.، باور بفرمایید ذهنشان عقب مانده تر از مادر بزرگ مادری من است که به قول خودش سیکل دلشت و عالم آدمی را حریف. فقط ظاهرشان مثلا مدرن شده، حرف که میزنند، نظرات کارشناسانه مزخرف که میدهند، بوی بد مغزشان حالم را به هم میزند. آرایشگر کم حرف و تقریبا بی حرف شناختید خیرمکنید، مرد و زنش مهم نیست، فقط بیمار فکری و روحی نباشد.
شنیدم که در ولایت خانه پدری کنسرت میخواهند کنسرت برگذار کنند، گفتم شوخی است و محض خندیدن میگویند، اما به هر حال حتی شوخیش هم دل آدم را شاد میکند.
شنیدم کنسرت برگرار شده و عالم*ان از ما بهتران کلی اعتراضات کرده اند و پای عالم ماوراء را به زمین کشانده اند، دلم حض کرد از شنیدن برگذاریش و گفتم خوب حتما کنسرت به معنی کنسرت در دیگر ممالک و ولایات نبوده، اما به هر حال قدم مبارکی است.
از دوست جانانم را یهویی به لطف اینستا ایستاده در میان جمع روی سن دیدم و عشققققققق کردم ازاینکه بلاخره اتفاق افتاده و دوست جانانی هم درونش حضور داشته و بلاخره حتما روزی، روزگار دیگری خواهد بود.
از زمان یادگیریه رانندگی، یکی از بزرگترین ترسهایم افتادن در جویهای بی لبه بود. امشب بعد از ده سال، بلاخره اتفاق افتاد وفهمیدم آنقدرها که در ذهنم حس میکردم، ترسناکنبود ، البته حس بدی بود، لاستیکعقب ماشین بود و هرچه تلاش یک نفره کردم، جواب نگرفتم. سه برادر بسیجی تبار، از محل حادثه عبور میکردند، خواهش کردم، کمک کردند و بلاخره نجات یافتم.
*مهمانی از نژاد ژرمنها برای مدتی کوتاه در کارخانه ساکن شده است، کلاس آموزشی داشتیم در یک سالن پر سرو صدا، خواستم زرنگ بازی دربیارم و برای خوب شنیدن رفتم چند سانتیمتری حلقش ایستادم، چشمتان مناظر بد نبیند، هر دو سوراخ بینی پرررررر بود ، حالت تهوع بیچاره ام کرد، ۲.۵ساعت توی فاصله چند سانتیمتری دو حفره پررررر قرار داشتم،بدون راه پس و پیش.هی فکر کردم بهش بگم، نگم، دستمال تعارف کنم؟نکنم؟چه غلطی بکنم که از دیدن این حجم آلودگی راحت شوم، هیچ غلطی جز تحمل نتوانستم انجام بدهم.با خودم فکر میکردم، به حساب اروپایی بودنش تحمل کرده ام یا نه، اگر افغانی یا پنگلادشی یا هر خراب شده ای درب و داغان جهان چندمی هم بود، اینقدر تحمل میکردم؟