مدت زیادی است که هربار قرار است از سرویس برگشت کارخانه جابمانم. سرویس سر ساعت ۱۷:۱۷حرکت میکند و من نمیدونم چرا ساعت ۱۷ که میشه زنگ خور گوشی شدت پیدا میکنه و آنقدر اینور و آنور میدوم که همه جایم با همسرویس میشود.لحظه آخر که باید گوشی بیسیم را سرجایش بگذارم به آنطرف میگویم سرویس داره میره،لطفا به موبایلم زنگبزنید و میدومکه به سرویس برسم. توی سرویس هم که مینشینم باز تلفن شروع میشه و نق نق سایر همکارها که میخواهند بخوابند و من با حرفهایم مزاحمشان هستم.امروز اما تلفنهایم بد بود. اعصاب خورد کن بود و دلم چندباری خواست،گوشی را روی مدیر همیشه طلبکارم قطع کنم و بروم گم و گور شوم.اوامرشان که تمام شد،تلفن که قطع شد چشمم افتاد به ماه. بزرگبزرگ و فوق العاده. تنها آهنگ موجود در گوشیم را پلی کردم(گوشی عوض شده و به علت سرماخوردگی هیچی در آن موجود نیست). این تنها آهنگ را همسفر پیشکش کرده تا به قول خودش حالش را ببرم. من و ماه و آهنگ رفتیم تو هپروت. جایتانخالی،یک ساعتی همینجوری افتخاری خواند و من زل زده به ماه آروم آروم آلودگیهای چشمهایم را بیرون ریختم و خالی شدم . تپه آخر را که سرویس رد کرد، منظره چراغها که روشن شد،حال من هم جا افتاد،میل به خفه کردن مدیرجانم هم کاهش پیدا کرد.
*بارانجان،ناز نکن،لطفا بیا.
سلام علیکم همگی. شبتون بخیر باشه الهی.
یک عدد مریم فین فینو در حال وب نگاری میباشد. یک آخر هفته پرکار داشتم و وقتی عصر جمعه باخیال راحت به قصد استراحت پخش زمین شدم،در یک لحظه حس کردم یک ویروس نامرد از انتهای وجودم ابراز وجود کرد و از همان لحظه نفس کشیدن و حرف زدن و بلعیدن بزاق دهانم برایم شکنجه شده. به لطف چندتا آنتی هیستامین و متعلقاتش چرتی میزنم در حد مرگ. کلا دوروز گذشته را نیمه بیدار سرکار بودم و از بنده خدایی خواستم حرفها و کارهای مرا چک کند،واقعا نمیدانم چی میگم و چی میخوام. یک همسفر قلدر هم بالای سرم ایستاده و مرا خفه کرده با بخور شلغم و خود شلغم و اخلاق شلغمی.
*تو خونه پدری،به خاطر علاقمندی پدر و مادرم به فیلم فارسیهای زمان خودشون ،خیلی از فیلمها بارها و بارها دیده شد. نمیدونم چند ده بار گنج قارون را دیدم،سلطان قلبها را دیدم،یک عالمه فیلم دیگه را هم. یکی از پر تکرارترین فیلمها تو اون موقعهای خونه ما، فیلم دالاهو بود. این فیلم را هم به خاطر دونه دونه بازیگرانش و هم به خاطر یک عالم آهنگ دوست داشتنی توی اون،از یک عالم خواننده دوست داشتیم. یکی از زیباترین آهنگهایی که برای همیشه تو ذهن من با دالاهو ثبت شد، شهزاده رویای من بود که فروزان با صدای عهدیه خوند. اونقدر این آهنگ را دوست داشتیم که مامانم به هرسه تامون یاد داد و حفظ شدیم. فکرش را بکنید،سه تا بچه مشنگ،با صداهای نه چندان زیبا اون شعر را بخونند،از همه داغونتر صدای برادرک بود که عجیب ریتم را به هممیزد و اصرا هم داشت با ما بخونه. چقدر دعوا کردیم سر اینکه با ما نخونه،خواننده خانمه،پسرها نباید بخونند و اون همچنان خودش را قاطی خوندن ما میکرد. این همه نوشتم که بگم،امروز همکاری از کرمانشاه به دلایلی که نمیدونم اسم دالاهو را آورد. اسم دالاهو همانا و یاد فیلمش همانا و یاد آواز خواندنهای سه تاییمون و دلم پر زد برای برادرکم. برای صدای داغونش.
**باران جان،لطفا بیا.
مدتها که چه عرض کنم، سالها از پدر و مادرمان میخواستیم قبول کنند تلفن همراه داشته باشند تا در مواقع ضروری بتوانیم پیدایشان کنیم، طبق معمول جمله شان این بود، از ما دیگه گذشته. ما یاد نمیگیریم.بلاخره قبل از سفرشان پیش برادر خودم یکگوشی خریدم، به فروشنده هم گفتم، مقاوم باشه، نشکنه، اگر توآب افتاد چیزیش نشه، اعدادش هم درشت باشه، مهمتر از همه ارزان هم باشه، چون به احتمال زیاد، زود گمش میکنند و الیته که گوشی با همه این مشخصات پیدا نشد. خلاصه یک تلفن همراه انتخاب شد و با هزار مکافات مادر جان را آموزش دادیم که وثتی زنگ خورد این رنگ سبزه را بکش و ..،چندباری به جای واتزآپ با خود تلفن تناس گرفتند و کلی هزینه برایشان حساب شد. چند باری مجبور شدند چون گوشی بیچاره به دلایل پیچیده قاطی کرده بود، بروند پیش همسایه تا آقای همسایه با یک روشن و خاموش کردن گوشی را قابل استفاده کند. مادر جان تنها چیزی که یاد گرفت فیلم گرفتن(عکس نه، فقط فیلم) بود، حتما همه فیلمها را برای هر سه نفر ما ارسال میکند. یکمشکلی کم کم پیدا شد، پدر گوشی مادر را از صبح با خودش میبرد و کم کم یاد گرفت از تلگزام استفاده کند و خواست اخبار نصب کنیم و گوشی مشترک شد. مکافاتها داشتیم با اینکه پدر گوشی را برده وکثیف برگردانده و مادر خبرهای پدر را اشتباهی حذف کرده و .،.بلاخره برای جلوگیری از تنشهای سنین بالا بین والدینمان، یک گوشی مثلللللل گوشی مادر منتها به رنگ مشکی خریدیم. در آخر هفته ای که سراغ پدر مادرم رفتم میدانید چه دیدم؟یکی اینور مبل لم داده و نمیدانم چه میخواند، یکی آنطرف. راه به راه هم برای ما پیغام صوتی میفرستند، چون نمیتوانند تایپ کنند سخت است گیج میشوند.اگر روزی شنیدید زوج مسنی به خاطر دنیای مجازی از هم جدا شدند، تعجب نکنید، پدر مادر من هستند،
*پدر کمی ناخوش احوال است، بند بند دلم تیر میکشد از دردش، الحمدالله ژن مقاومت به دکتر رفتن را هم خیلی خوب دارد و جگر مرا خون کرده تا دوتا عکس بگیرد و البته که به دکتر نمیرود تا عکسها نشان بدهد. خودش خوب میشود تکیه کلام دیوانه کننده این روزهایش هست.
**با خرمالوهای پاییزی عشق میکنید؟یک جایی همین حوالی کشف کردم که نازنازیها نارنجی را در سایز کوچک و رنگ پررنگ، به نام خرمالوی محلی!!!میفروشد. طعمشان محشره. مشنگی بودم در زمان کودکی که لب به این خوشمزه ها نمیزدم.
گاهی اوقات خستگیهای کارم را پای اجاق گاز از تن دور میکنم، هرچی به چشمم بیاد، روی تخته میره و هی خرد میشه، هرچی فکرم شلوغتر و تنم خسته تر باشه، چیزهای بیشتری خردتر وخردتر میشه. امشب اولین آهنگی هم که دم دستم رسید، مال هایده بود، همون که میگه باده فروش می بده، هی اون خوند و هی من خوندم، تا بلاخره و من و مغزم باهم آرومگرفتیم، نهار روز بعد همسفر شد یک قاطی پاتی خوشمزه با طعم باده فروش هایده.
*دلم پاییز بارانی میخواهد، پس کی قراره بباره؟
*دلم فیلم خوب میخواهد، چیزی سراغ ندارید؟نمیشود جشنواره فجر را کمی زودتر تو همین آبان برگذار کنید؟
یک قانونی توی شرکت ما هست که میگه، چهارشنبه از ظهر که میگذره، دقیقا وقتی که میخواهی بدنت را بکشی و
بگی:آخیییییش ، بلاخره این هفته هم تمومشد، یک چیزی پیش میاد که همچین میزنه لت وپارت میکنه که نتونی جم بخوری. امروز آنقدر تو هچل افتادم که از سرویس هم جا موندم، راننده بی معرفت شرکت هم به روی خودش نیاورد. خسته ولی شنگول از شروع تعطیلات پایان هفته رسیدم خونه و دیدم مادرک یک فیلم فرستاده از رق.صیدن بهار. عشققققق کردم، انگار تازه میدیمش که چقدر بزررررررگ شده، بزرگها. انگار همین دیروز بود که مثل بچه قورباغه بود و زردی شدید هم داشت و دکترها تو بیمارستان قبولش نمیکردند و میگفتند کار از کار گذشته(دکترهای بیرحم).خلاصه که دیدن قر و عشوه های دخترونش حسابی حالم را جا آورد. الهی که خدا سالم و سرحال نگهش داره(خاله قربونش بره).
خلاصه که شنگولانه یک هفته پر استرس را فرستادیم ته تهای مغزمان و چسبیدیم به این دوروز. فردا با دوستان قرار استخر داریم و هورااااااا. الان هم همسفر جان لطف کرده و فولدر هایده را پلی کرده واینجانب با تمام وجود با هایده جان همراهی میکنم تا همه همسایه ها فیضی ببرند از صدای محشر مریم جان.