مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است


پست نق نقوی دیشب را خواندید و فکر کردید امشب هم می ایم نق میزنم؟

اینکه هنوز ابریزش داغان دارم نق هست؟اینکه به خانه بی سرو همسفر وارد شدم نق هست؟اینکه میخواستم قبل از پرواز همسفر به او بزنگم و نشان به آن نشان که تو سالن تولید گیر افتادم و حتی بعد از نشستن هواپیمایش نتوانستم به او بزنگم و بعد از خروج از سالن یک عالم تماس بی پاسخ دیدم و چند پیغام نامهربانانه نق هست؟البته که نیست.کمی درد و دل دوستانه است.

در اولین شب تنهایی  یک مانتو منتظر اتو شدن دارم، یک استاندارد زشت و تو مغز نرو دارم که چند ماه هست باید بخوانم و نخواندم و فردا لازمش دارم و البته یک قابلمه لوبیا پلو دوست داشتنی که به لطف سفر ناگهانی همسفر دست نخورده مانده. قرص هم خورده ام و منگ و گیج پای اخبارهای دوست نداشتنی تلویزیون پخش شدم. به نظرتون کاری از کار پیش میره؟؟؟


سلام به روی ماهتون

شبتون خوش باشه الهی. شماها هم سرویس شدین تو روزهای بعد از تعطیلات یا من اینقدر بی جنبه بودم که دونه دونه سلولوهام سرویس کاری شد؟ انقدر تو این چند روز دور خودم چرخیدم که شبیه فرفره شدم.به همه کارها و افسردگیها اضافه کنید ورود ویروس ناجوانمرد که مماغ برام نگذاشته. جای دوستان نه چندان خالی، دوروزی است که انقدر آبریزش بینی داشتم و بدن درد و گلو درد و چندجای دیگه دردمند داشتم که یادم نمیاد روزهایی با مماغ سالم و با رنگ طبیعی و بدون قرمزی وحشتناک چه ریختی بوده است.دقیقا شبیه دلقکهای نازنین شده ام و بدتر از همه بی همسری است. مریض و دردمند و با مماغ آویزان بی همسر هم خواهم بود از فردا.جدیدا تعداد ماموریتهای همسفرم زیاد شده، احساس میکنم کاسه ای زیر نیم کاسه هست.از ان کاسه ها نه از کاسه های مادرانه، تمام ماموریتها هم به ولایت مادریش ختم میشود و...خلاصه که یک مریم مماغو و بی همسفر و با یک کار زشت و بی ریخت در خدمتتان هست .زمان خواب با چراغ روشن مجددا فرا رسیده است.

*امروز با این شکل و قیافه قشنگم 12 عدد مصاحبه داشتم. باور میکنید، از این 12 نفر، 9 نفر تعدیل نیرو شده اند یا کارخانه هایشان تعطیل شده است یا چیزی شبیه همینها؟ کلا وقتی مصاحبه دارم بسیار داغون میشوم، دلم میخواست دستهام قدرت داشت، همه این آدمها را جمع میکردم و یک کار براشون داشتم ولی متاسفانه در حال حاضر حتی از بالا کشیدن مماغ خودم هم ناتوانم.

**عجب پست غرغرانه ای؟؟؟ بی خیال:

پرسپولیسی ها، هورااااااااااااااااااااااااااااااا


خیلی از دوستانی که رابطه و من پدر را از نزدیک ندیدند و صرفا حرفهای منرا شنیدند باورشون نمیشه که چقدر من و پدر اختلاف نظر داریم،چقدر همدیگر را قبول نداریم، چقدر با هم بحث و جنگ و جدل میکنیم و در کنار همه اینها چقدرررر عاشق هم‌هستیم. همین امروز،دقایقی پیش انقدر از دستش حرص خوردم،انقدر عصبانی شدم که میتوانستم سرخودمو تو دیوار بکوبم ولی...میمیرم برایش،جانم به جانش بسته هست.

الهی که خداوند مهربون نگهدار پدر  و مادرهای گلتون باشه،الهی که اگر نیستند، تو بغل خدای مهربون،جاشون خوب خوب باشه.


الان که بعد از دقیقا یک ماه در خانه ام‌هستم حس میکنم چقدر دلم برایش تنگ شده بود. وسایل فراوانم تقریبا در جای خودشون قرار گرفتند و  ذهنم هم کم کم تمام شدن تعطیلات طولانی را قبول کرده.بایادآوری موبایلم ناخنهایم را کاملا کوتاه کردم و حالا که نگاهشان میکنم خودم هم باورم نمیشود همین چند روز با رنگ سرمه ای زیبا رویشان چقدر از بلند بودنشان شادمان بودم.

*کمی جرئت کردم و چک میل کردم، یا خدا. مغزم سوت کشید. مگه عید نبوده و تعطیلات. پس اینها چیه تو اینباکس من؟؟؟

*خانه مان از نظر موجودی مواد غذایی  چیزی شبیه سودان هست و نمیدانم ایا فرصتی میشود تا پنیر صبحانه بخریم یا نه.


سلیقه آهنگی من و برادرک تقریبا تو 40 -50 سالقبل کمی گیر کرده، یک جاهایی من کمی مدرنش کردم و با جدیدیها هم میپرم اما برادرک بدجور عقب گیر کرده است.

این اهنگ از مورد علاقه های مشترک ماست. بسیار دوستش دارم.امیدوارم شما هم بپسندید. این روزها هزاران بار شنیدمش.

*از تفریحات ما، پخش چند ثانیه خیلی کوتاه از اهنگها و فهمیدن متن ترانه هست.من تو آهنگ ذکر شده، به برادرک باختم.

**گیج گیجم از شروع روتین زندگی. اصلا نمیفهمم باید الان چکار کنم. ایکاش یک چک لیست داشتم که میگفت طبق این جلو برو و کار کن.