مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است


دوچرخه خریدم،دوچرخه سفید و خانمانه،هورااااااااا.

دوچرخه نازنینم یک سبد خوشگل کوچولو جلویش دارد. دوست دارم خریدکنم و سبدش را پر کنم. دسته گلهای خوشگل خوشگل هم تویش بگذارم و بیایم خانه و پارک کنم

سلام به روی ماهتون

شبتون بخیر باشه الهی

کارگر جماعت( اول خودم) روزتون و روزمون مبارک . انشالا سالیان سال تنتون سالم باشه و جیبتون پر از پول نازنینی که خودتون دراوردین.

معلمهای نازنین (همسفرجانم) روزتون مبارک باشه. انشالا که روز به روز علمتون، دانشتون ، پولهای تو جیبتون بیشتر بشه و بیشتر و البته صبر وحوصلتون.

طبق معمول روزهای شلوغ کاری دارم، (البته که همیشه همینطوره )، بازهم طبق معمول همسفر جانم شکایتهای ریز ریز داره که قرار نیست همه وقت و انرژیت را توی اون کارخونه....(من اصطلاحش را نمیگم، خودتون تصور کنید) بگذرونی و به خونه که میرسی ، کاملا جنازه باشی، حرفهایش را قبول میکنم، قول میدهم که کارم را کنترل کنم، اونوقت بلافاصله یک اتفاقی می افته که مجبور میشم بیشتر بمونم و بدقول بشم.مثلا دیشب واقعا قرار نبود اضافه کار باشم، 5 دقیقه قبل از حرکت سرویس، بارون که چه عرض کنم،سیل از آسمان بارید و اوضاع شرکت در هم پییچید و...

برای روز پنجشنبه قول وقرار جینگولانه ای داشتیم و امروز فهمیدم که ای واااای، شاید مجبور باشم توی یک جلسه بی ریخت که هیچی هم ازش نمیفهمم حضور داشته باشم واین یکی را هنوز لو ندادم و نمیدانم چگونه قرار است لو بدهم.

خلاصه که این از روزگار کاری.

یک عادتی که توی زندگی من و همسفر سالهاست شکل گرفته، اینه که ، وقتی مدتی را آروم و خوب میگذرونیم، ناگهان به فکر زیر و رو کردن زندگی می افتیم، خیلی قشنگ کلنگ دست میگیریم و  میزنیم و میکوبیم، قصدمون تخریب نیستها، صرفا میخواهیم بازسازی کنیم، منتها بازسازیمون کمی تا قسمتی فراوان درد داره. این روزها هم در دوران گند بازسازی به سر میبریم و به این حجم گندی اضافه کنید اوضاع کاری را  و تصور کنید انکه هی محکوم میشود به کم گذاشتن در ساخت و ساز اشیانه پر مهرمان، قطعا همسفر نخواهد بود.خلاصه که جهاد در دوجبهه خانه و کارخانه جانم را گرفته و میگرن جان نازنینم هم بعد از مدتها سراغم امده و گل و بلبلی داریم این روزها، خوبی و زیباییش به گذشتن روزهایم هست. خوبه که میگذره.

*من ویار انتخا*باتی گرفتم.حالم بد میشود از دونه دونه کلمات و جملاتی که میشنوم. باور کنید دقیقا بالا می اوردم حتی از شنیدن صدای بعضیهایشان.دلم میخواهد گوشهایم را محکم بگیرم، گاهی از خودم میپرسن یعنی اینقدر روی پیشانی ما نوشته ما احمق و خر هستیم؟ اینقدر روی پیشانی ما نوشته بفرمایید روی  ما سوار شوید؟ نه سواد سیاسی دارم، نه علاقه اش را، سعی هم میکنم خیلی نشنوم اما به هر حال با این بمبارانهای شایعات و اخبار چیزکی میرسد به گوش ادم.




به نظرتان ارتباط پخش فوتبال و قربان صدقه مادرک برای پسرش چیست؟

دورتموند بازی دارد،تازه خانه خودش هم نه، در خانه رقیب است، گل که میزند، مادرک که در تمام عمرش از یک متری توپ فوتبال نگذشته و فرق این توپ را با توپ بسکتبال تشخیص نمیدهد، هوار هوار خوشحالی میکند. انگار که شازده پسر خودش وسط زمین در حال دویدن هست. تازه،زمانیکه بازی در خود دورتموند هست دیگه،واویلا. دوربین از هر طرف بچرخد،وضعیت احتمالی حضور برادرک هم تحلیل میشود. چنین خانواده فوتبال پسندی هستیم ما.

*خانه پدری هستم و تجدید قوا میکنم برای ادامه روزهای زندگی


سلام و شب بخیر

بلاخره این‌چهارشنبه زیبا و نازنین و عزیز دل و ... رسید. هرچقدر‌روزهای چهارشنبه به جرم روز آخر هفته بودن بدو بدو داره و نفسگیره، شبش محشره و آرامش بخش.انگشت خروج را که میزنی و چشمت به  غروب چهارشنبه می افته، دنیا رنگش عوض میشه.

امشب قراره مهمان داشته باشم،پدر جان و مادر جانم به خونه ام میان و چی از این بهتر که بهار را هم همراه دارند. ته دلم کیلو کیلو قند آب میشود از فکر بودنشان. دوستان متاهل میدانند که گاهی خلوت پدرانه مادرانه عجیب میچسبد. 

مادرک تماس گرفته و قول گرفته مبادا خسته و کوفته که به خانه رسیدم دست به خانه بزنم! خودش نهار فردا را هم‌ آماده کرده و خلاصه میبینید که قرار است چگونه میزبانشان باشم.  الهی که خداوند مهربون خودش مواظب دونه دونه پدر مادرهایتان باشد و سفر کرده ها را هم تو بغل خودش داشته باشه.

*گاهی که با عشق تعریف داشته هایم را میکنم یک چیزی ته دلم گومب گومب میکوبد که مبادا جایی کسی آهی بکشد، مبادا  اشکی روی چشم کسی بیارم. اینجور موقعها با خودم میگم من که هربار اسمی از عزیزی بردم حتما از ته دل دعا کردم که آنکه عزیزش را کنار خودش نداره، دلش آروم گرفته باشه و خداش هواشو داشته باشه، انشالا که اینجا حال خراب و منفی برای کسی نمیسازه.



سلام . نیمه شبتان بخیر و خوشی

به دلایل بی همسفری و کار زیاد و دودره بازیهای شیفت شب،در یک اقدام مشنگانه امشب را در کارخانه ماندم. خانم خدماتی وقتی فهمید،قبل از رفتن سفارش کرد برای بند امدن این اب روان از مماغ محترم از سوپی که اورده بخورم. مشنگانه یادم رفت تا اینکه صدای شکم گرسنه و چشمهای داغون از کار و کمر خشک شده فهماند زمان زیادی از حرف خانم مهربون گذشته و ساعت خیلی قشنگ‌رسیده به ۱۲.حالا که اومدم تو سوییت دیدم سوپ تو یخچاله و ذره ای انرژی برای گرم کردنش نیست. بی خیال مسواک زدم و حالا که پریدم رو تخت و تو اینستا میچرخم، راه به راه غذاهای رنگارنگ میبینم. انشالا که صدای قار و قور شکم طفلکی به سالن تولید نمیرسه.

*به نظرتون ممکنه نگهبان نصف شب بیاد خفم کنه؟یعنی دوربین میتونه جلوشو بگیره؟تمام فیلمهای ترسناکی که درموردشان شنیده ام امشب در خیالم هستند.

*همسفر به خونم تشنه هست.