دیروز نزدیک ساعت ۵، در حال آماده کردن یک فایل بودم که قرار بود تو جلسه امروز کارخونه ارائه بشه. تمام سعی خودم را هم کرده بودم که قبل از اتما وقت اداری تموم بشه تا مجبور نباشم بیشتر بمونم. لحظه آخر که دکمه ذخیره خواستم بزنم نمیدونم چه بلایی نازل شد و فایل هنگید، قفل شد. هرکاری کردم درست نشد تا مجبور شدم کامپیوتر را ریست کنم و در نهایت با یک فایل بدون اطلاعات روبرو بشم. دلم میخواست گریه کنم از عصبانیت اما نکردم .(جدیدا هر موقع جلوی گریه را میگرم دستم میهنگد). خلاصه نق نق همسرانه همسفر را به جان خریدم و تا ۷ ماندم و فایل را از اول ساختم. فکر میکنید چی شد؟ به دلایلی جلسه در سمت دیگری پیچید و فایل ارائه نشد .
میدونید چهارشنبه عزیزم چطوری گذشته؟ از ۸:۳۰ تا ۱۱:۳۰همان جلسه نامبرده را داشتم. ازدوازده تا دو،بعدا از ۲:۴۵
تا ۳:۴۵ و در نهایت ۴ تا ۵. دقیقا ساعت ۵:۱۴ یعنی یک دقیقه قبل از حرکت سرویس همکار مشنگی زنگ زد و یک بحث مزخرفی آغاز کرد و اینجانب با اعصابی تلیت شده به منزل آمدم. همسفر هم که قربانش بروم تمام پیاده رویهایش روی اعصاب مرا میگذارد وقتی من اماده انفجارم. برای رفع خستگی ذهن برای دوچرخه سواری رفتیم و جایتان خالی روی همان دوچرخه خیلی قشنگ و زیبا حال روح و روان هم را جا آوردیم (میدانید اگر کمی تاخیر می افتاد، دنیا جابجا میشد. باید روی همان دوچرخه میفهمیدیم که چقدر گاهی به هم ارادت داریم). الان با مغزی هنگ میخواهم به استقبال تعطیلات پایان هفته بروم. این بود انشای چهارشنبه خود را چطور گذراندید.
به نظرتون چی باعث میشه داد عجیب غریب همسفر همیشه کم صدا دربیاد؟گل چهارم پرسپولیس به الوحده. به جان خودم چنان فریادی کشی چهارستون بدنم لرزید، پسره جوگیر.
*جای دوستان خالی در دوچرخه سواریهای بهاری. هوای محشر و رنگ به رنگ و آهنگهای دوست داشتنی در گوش حال آدم را به جا می آورد اساسی.
*بیشتر از ۲۴ ساعته که دست چپم به حول و قوه الهی بی حس شده. تنها زمانیکه کنترل روش دارم زمان دوچرخه سواریه. همسفر میگه میخواهی دوچرخه را بیار تو خونه، کلا کنار دستت باشه. حس بامزه ای هست که باایستی و یک نفر دکمه های مانتویت را ببندد.
**یکجایی هست تو صفحات وبلاگنویسی،که کلمات سرچ شده که منجر به دسترسی به وبلاگت شده را نشونت میده.امشب دیدمش،آخه این خزعبلات را من کی نوشتم که با سرچش بعضیها به اینجا میرسند.یک چیزهایی خوندم،مغزم سوت کشید. بی ادبها.
سلام
هوای نازنین این روزها نوش جانتان. انشالا که بالا پایینهای زندگی اجازه داده باشه حواستون به لحظه لحظه های محشری که این روزها میگذرد باشه.
جای دوستان دوچرخه دوست خالی. این دوروز،در زیر باران خودمان را غرق کردیم در راندن و پازدن. عشق کردم از این خیس شدن زیر باران و حال الانم آنقدر خوب هست که دلم بخواهد با شما شریکش کنم.
*تو باز کردن چندتا گره توی روند زندگی گیر کردم، واقعی تر بخواهم بگم گیر کردیم. خودمون نتونستیم حلش کنیم. متاسفانه توی دوروبرمشاور قابل اعتمادی هم نیافتیم. بلاخره با پرس و جو به یکی از همشهریهای همسفر برخورد کردیم(من یکی از هر راهی بچرخم ،یک جوری به این مشهد نشینها میرسم
سلام
مجددا توی یک جلسه طولانی هستم. خدا را شکر شرحه شرحه کردن من دقایقی هست که به پایان رسیده . در حال حاضر بسیار گرسنه شدم و تنها خوراکی روی میز بیسکوییتهای خشک و بسیار بدمزه هست که حتی با زور چای هم پایین نرفت. تازه بوی خیلی بدی هم داره(من اسانس توت فرنگی اصلا دوست ندارم).
صندلیم جای بدی قرار گرفته و امکان خروجم از سالن نیست و مشکل wcهم وجود داره. خدا هیچ بنی بشری را تو شرایط اینچنینی قرار ندهد الهی.
*حواستون هست چهارشنبه زیبا رسیده؟ به لطف یکی از مدیران گل انشالا فردا به کارخانه نمیام و سنگر خانواده را حفظ میکنم. انشالا یک روزی روی ماه این مدیر جان را میبوسم. فردا قراره دوچرخه سواری توپ داشته باشیم و ۲۴ ساعت خام گیاه خواری. ببینیم چطور پیش میره، انشالا روتینش کنیم.