مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

مرمرانه

ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز.... تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است

سلام

شبتون به خیر باشه الهی

از شدت بی خوابی منگ منگم اما خوابم نمیبره. پدرک و مادرک را نزد برادرک فرستادیم ، اگر بگویم چه پوستی کنده شد تا بروند باور نمیکنید. پدر به این لوسی، نوبره والا.

جانم برایتان بگوید پدرجان ارادت عجیبی به کار کردن دارد، یعنی تا وقتی کار می کند آرام و نرمال هست، وای به حال لحظه ای که کمی، فقط کمی  زمانش به استراحت بگذرد، کلافه می شود، غر می زند، گیر می دهد، کلا بیچاره ات می کند تا بلاخره مشغول کار بشود، به طور کلی هم لحظه ای استراحت را برای خودش حرام می داند. با همه اینها که گفتم تصور کنید چقدر ناراضی بود از اینکه دوماه برود و مغازه اش را باز نکند. پوست مرا کند، اینقدر که شاکی بود از تلاش من برای فرستادنشان نزد برادرک. اخرش هم با تهدید اعلام کرد که این دفعه آخر هست و دیگر با طناب من توی چاه نمی رود و...

باور می کنید دیدن چهره خندانشان و برق چشمانشان در خانه برادرک، خستگی را از جانم شست؟

*پوستمان کنده شده از استرس ارزی.

*آنها که می فرمایند سفر خارجی نروید و با مغز معیو.بشان تشخیص ضروری و غیر ضروری بودن می دهند برای دلیل سفر، هیچ وقت قشنگی نگاه پدرکم و اشکهای چشمان مادرکم را نمی فهمند، از بس که انسان نیستند.

*الهی که در نبود پدرک اوضاع مغازه و خانه شان بی خطر بگذرد.

۱۳۹۷/۰۳/۲۴

سلام

چند سال قبل، روزی مثل امروز عجیب دلتنگ بودم، باورم‌نمیشد سی ساله شدم، هرکی تبریک میگفتم، یک غم بدی تو دلم مینشست و میگفت ای خدا واقعا ، سی سالگی؟ قبلترها آنقدر سی سالگی از ذهنم دور بود و متفاوت بود و پیر بود، باورم نمیشد که به این سن رسیدم و خیلی کارها نکردم و هنوز مثل بیست ساله ها زندگیم رو هوا هست و هیچ ثباتی نداره.

کم کم قبول کردم اگر بخوام هر سال اینقدر غمگین بشم، از این لوس بازیها دربیارم که ای وای، چرا اینقدر کنتور سن و سالم سریع رقم عوض میکنه، کلا باید بشینم و غم روزگار بخورم. سعی کردم کنار بیام و اتفاقا شد.

خیلی دور نیست روزی که اگر من باشم و شما باشید و اینجا باشد و ان بالا تیتر بزنم، ۴۰ ساله شدم، ۵۰ ساله شدم و ...

پدر همسن من بود، خودش را بازنشست کرده بود، مادرم خواستگار فراوان برای دخترانش داشت، من اما...

زندگی میکنم با حال و هوای خودم، متفاوت با خیلی از دوستانم، بستگانم، گاهی غرق لذت میشم از روزهایی که میگذرد و گاهی گیج و غمگین از اینکه روزگار چرا اینطوری میگذرد.

کارهای خوب و غلط، بسیار خوب و بسیار غلط فراوان انجام دادم، نقصهای اخلاقی و رفتاری و شخصیتی فراوان دارم، اخلاقهای خوب و عادتهای خوب و عالی هم زیاد دارم، معجون ۳۶ ساله ای هستم برای خودم.

حال خوبی دارم برای خودم، همسفر امسالم را عجیب زیباتر کرد. لیست کتابهای در انتظار خریدم را از  گوشی برداشته و با بغلی از آنها حالم را جا آورده، در میان انبوه کارهای تمام نشدنی اش، چند ساعتی را کنج یک کافه خلوت وقت گذاشته و حرف زده و حرف شنیده، آنقدر حال و هوایم خوب بود که ته دلم گذشت خدا جان، دلبندم نکنه قرار این آخرین تولد باشد؟

*به زودی پدرک و مادرک را نزد برادرک میفرستیم، باید به خانه پدری بروم، باید برای برادرک زولبیا بامیه درخواستی بخرم، آلبالو خشک و کلوچه نادری هم تهیه کنیم. تپلکهای خواهرک هزار برایم تعریف کرده اند که خاله به کسی نگیا، میخواهیم تولد یواشکی (همان سورپرایزی )برایت بگیریم، در کارخانه بحث که نه، دعوای بدی داشتم و به مدیرم گفته ام استعفایم را قبول کند و مدیرم گفته برو خانه، هوایت در این تعطیلات عوض شود و از این حرفها نزن، فکر و خیالم از این اوضاع مملکتی فلج میشود از نگرانی و همسفز در گوشم تکرار میکند که اینقدر در ذهنت کارهایت را تکرار نکن و سخت نگیر و از ۲۴ خردادت لذت ببر، زن حرف گوش کنی شده ام، گاهی کلمه چشم از دهانم خارج می شود.

سلام

یک گندی زدم تو کار که خودم از دست خودم کلافه شدم، عصبانی شدم، تحقیر شدم، هزارتا صفت مزخرف دیگه هم شدم.

این چند روز به خیر بگذره انشالا.

سلام

اینجانب امسال چندبار روزه شکاندم، فقط و فقط به خاطر سردرد ناشی از بی چای بودن و الزام برای گزارش نویسی، یعنی سردرد حمله کرده بود، گزارش پیچیده هم ازم خواسته بودند، دیگه واوایلا، با عرض معذرت از خدای مهربان ، لیوانهای چای بالا رفت و پایین نیام . آقا سرویس شدم از سردرد این مدت، کارخانه هم به دلایل داخلی و خارجی مملکت اوضاع قمر در عقربی میگذراند، اینگونه هست که التماس کنان منتظر پایان رمضان مبارک هستم.

سلام

شبتون به خیر باشه الهی، انشالاکه بعد از چند روز تعطیل، اولین روز کاری را خوب شروع کرده باشید.

فرم لباسهای سالن تمیز کارخونه ما به شکلی هست که فقط ابرو و چشم دیده میشه، برای تازه واردها سخته، اما یک مدت که بگذره خیلی راحت میتونید با همین یک ذره، همکارها را شناسایی کنید و باور نمیکنید چه بسیار عشقهایی که با همین یک ذره در کارخونه ما ایجاد میشه. اینجانب الان در شرایطی هستم که همه پرسنل سالن را بشناسم، امروز توی سالن، در رابطه با موضوعی صحبت میکردم، یک نفر صدا کرد خانم مرمرانه و کلی هم نظر داد، هی من این آقا را نگاه میکنم،هی نمیشناسم، هی صدا آشنا است، هی تصویر بسیار ناآشنا، آنقدر گیج شده بودم که برو بر طرف را نگاه میکردم و تو ذهنم میچرخیدم آخه این کیه که فامیلی منرا میدونه و من نمیشناسمش، دوستان با ایما و اشاره پیام رساندند و فهمیدم که ایشون کیست. بنده خدایی  داشتیم بسیار پرابرو، ابرویی داشت برای خودش در حد پرابرو ترین انسان روی زمین، پس از چند روز تعطیلات، دلبری شده بود برای خودش، آخه پسر خوب، برادر من، اقلا  کم کم بردار،نمیگی  این کمان نازک  دل و دین ملت را به باد میبرد، آخه، چقدررررر نازک، ایییییییش.