سلام
به لطف بانوی مزرعه دار که زیر آفتاب داغ مشغول کار بود توت فرنگی چیده ام، آنقدر ذوق کردم که بقیه ماشینها هم سطل به دست روانه مزرعه شدند.
مثل دختربچه های لوس که با هرچیزی جیغ میزنند، دست به جوجه اردکها زدم و ذوق زده از نرمی تنشان جیغ زدم.
بوته های سیر را از زمین درآوردم و مست شدم از بوی خوششان.
زندگی کردم این روزها را.
*شمال عجیب بوی آشنا دارد، تپش قلبم خیلی لوس بالا میرود.
سلام
تو شلوغ پلو غیهای تعطیلات تونستیم یک کنج خلوت پیدا کنیم لب آب و جدی جدی ریلکس کنیم. بی خیال پیشروی ماسه های به لباسم شدم و لب آب نشستم. لذتی داره تلاش من برای چاله سازی و حمله های دریا برای چاله پرکنی. از دوتا قلب در هم فرورفته کنارم که دوتا کفترعاشق کشیدند و یک تیر هم از میانشان عبور داده اند، تقریبا چیزی نمانده. این هوای خنک و حال و هوای دریا از ته دلم میگذراند که ایکاش این تعطیلات طولانیتر بشه، خیلی طولانیتر.
سلام
روز و روزگارتون خوش باشه الهی
لب آب نشستم، آسمون بین روشنی تاریکی درگیر شده و یکی از قشنگترین غروبهای عالم را جلوی چشمم آورده. یکی از فانتزیهای دوست داشتنیم داره اتفاق می افته، خودم هستم و خودم و یک صندلی که لباسم ماسه ای نشه و یک کتاب که سورپرایز همسفر بود برای شروع خرداد . ساحل هم جزو معدود تکه های تمیز از خزر هست و حالم عجیبان غریبان خوبه و ایکاش که شما هم خوب باشه.
*بعدا نوشته: آدم فانتزی هم که میسازد باید حواسش به اینکه صندلی اش، تکیه گاه داشته باشه، باشه، وگرنه کمرش خشک میشود مثل من. تازه باید حواسش باشد که در فانتزیش، فکری هم برای پشه ها بکند، لعنتیها کبابم کردند.
سلام
جمعه شبتون به خیر باشه الهی
روزهای بهاری را به خیر و خوشی میگذرانید؟ انشالا که علی رغم بالا پایینهای مملکت و روزگار عجیب و غریبی که میگذرد حال دلتان خوب باشه و تنتون سالم.
چند شبی هست که میخوام بیام بنویسم، اما بی حالیهای قبل و پس از افطار و حجم خواب زیادی که این شبها پیدا کردم، حضورم را کمرنگ کرده، به هر حال ، حالا که هستم و در خدمت شما.
احتمالا اگر به جای الان ، چند ساعت قبل نوشته بودم، وولوولکهای ذهنم جنس دیگه ای داشت. تصمیم چند ماهه ای که با همسفر داشتیم و مدتها بالا پایینش میکردیم، بدون اراده ما دچار تغییر شده. راستش اصلا نمیدونم این منی که الان اینجا نشسته و مینویسه توانی برای تغییرات توی زندگیش داره یانه؟
من و همسفر بالا پایین زیاد داشتیم، دوری و نزدیکی هم زیاد داشتیم، دقیقا از زمانیکه حس کردیم به ساحل آرامش رسیدیم، از همان زمانیکه ته دل یک نفس راحت کشیدیم، ماجراهای جدید شروع شد.
راستش در برنامه ریزیهای کوتاه و بلند زندگی، دیگر هیچ احتمالی برای تنها بودنم و تنها بودنش ندادیم. همه تاسهای زندگی را جوری ریختیم که قرار است دونفره بازی را پیش ببریم و خوب البته از آنجا که مهربان خدای متعال، مشت و مال دادن روح و روان بندگانش را اساسی دوست دارد، بازهم تغییر برنامه در پیش داریم و باور کنید اینبار هرجور حساب میکنم جانش را ندارم. یکجورهایی بودنش انگار الزام زندگیم شده و حتی فکر دور شدنش برای کوتاه مدت هم ذهنم را به هممیریزد. حتی ساده ترین کارهایم توی ذهنم غول شده است، بزرگهایش بماند. اصلا شبها تنهایی چطور باید مسواک بزنم،؟ گلدان بلند روی دیوار که من دستم نمیرسد چطور آب بدهم؟ صبحها چطوری باید بیدار شوم؟
*این پست آشفته را بگذارید پای شوکی که تازه چتد ساعت است بهم وارد شده و هنوز از قدرتش گیجم.
**سرویس شدم از بس این روزها ملت پرسیدند، روزه ای؟ و من مجبور شدم توضیح بدهم که چرا و به چه علت چنین خطایی را انجام دادم؟ انگ املی هم خورده ام تازه. بی خیال دوستان، عیسی به دین خود، موسی به دین خود، مریم هم به راه و رسم خودش.
***میشود که این بارانهای بهاری تمام نشود؟
****ارادتی دارم من به خرداد. روح و روانم جلا میگیرد در این ماه پرحادثه، قربانش بروم، دقیقا حال و هوایش عین حال و هوای خودم هست و مو نمیزنیم با هم.
شبتون خوش باشه فعلا