سلام
نمیدونم اگر تنهایی توی یک جزیره جدا و ایزوله زندگی میکردم احساساتم نسبت به اطرافم چطوری میشد، مطمین هستم خیلی چیزها تعریف دیگه ای پیدا میکرد،مثلا ماه، ماه برای من شدیدا یادآور برادرکم هست، سالها قبل که مهاجرت کرد، که دلتنگی امانم را میبرید ، ماه شد عامل بیرونی مشترک ، خیلی خوشحال بودم که فقط یک دونه ماه توی دنیا وجود داره و برادر همون ماهی را نگاه میکنه که من میبینم.
بعد از اومدن پسرکم هم خیلی چیزها معنی پیدا کرد که یکیش چاله آب هست، آنقدر روی زمین دنبال چاله آب گشتیم که ناخودآگاه وقتی تنهایی هم قدم میزنم و چاله آب میبینم ، دلتنگ نیما میشم. دیدن کامیون و تریلی و اتوبوس توی جاده هم ،همین حس را داره، ناخودآگاه دنبال پسرک میگردم که نشانش بدهم.
ژله،حتی ژله هم در ذهنم من نشانه گذاری شده، برای خواهرم ،چزا؟چون تا ژله میبینه،میپرسه آخه ژله هم شد دسر؟کی ژله میخوره(ایشان در زمینه غذا و دسر تبحر زیادی دارند).
سلام
پسرکم بعد از مدتها امروز رفته مهدکودک، خیلی خیلی خوشحال بود، (یکموقعهایی که شرایط خوابیدن دخترهای خواهرم را میبینم که در شرایط عادی قبل از ۱۲ظهر بیدار نمیشن، فکر میکنم نکنه یک روزی بگه خدا ازت نگذره مامان که باعث شدی من هرروز صبح ، کله سحر از رختخواب بزنم بیرون و برم مهد کودک) وقتی میبینم دلتنگ مهد میشه، کمی خیالم راحت میشه.
انشالا اگر تا یک هفته دیگه من هم علایم نشان ندم، میشه امیدوار بود به خیر گذشته.
تاریخ ممیزی رسمی شرکت مشخص شده و قشنگ افتادیم توی یک ماه سنگین و نفسگیر، گاهی آرزو میکنم چشمانم بسته بشه و بیست و چهارم بهمن پلک باز کنم و ببینم این روزها گذشته.
بارش باران مبارکمان باشد، فکر میکردم نکنه که دیگه عطر خوش باران را حس نکنم؟ بلاخره بارید. اگر صدای ریزش نرم برف هم به گوشم برسه ،دیگه خیالم راحت میشه.
الهی الهی هیچ وقت با مریضی کوچولوها روبرونشیم، تحملش طاقت فرساست.
سلام
از تلفنی که پنجشنبه شب داشتم از کارخانه و باعث شد یک بحث مزخرف با یک آدم با هزارتا صفت خاص داشته باشم، تا امروز ساعت شش عصر که رسیدم خونه، یک عالم تلفن با موضوع مزخرف داشتم، درست نخوابیدم و از اونجا آستانه تحمل شدیدا اومده پایین ، خیلی سریع تمام علایم تهوع ,بی حسی و ... اومد سراغم. منتظر یک خواب عمیق وخوش بودم، وارد خانه که شدم ، هنوز لباس تعویض نکرده بودم که پسرک گفت مامان پشه نیشم زده، نیش پشه نبود، آبله مرغان مهمان خانه شده است. به مهد اطلاع دادم ، پسرک را به همراه پدر به دکتر بردیم تا هم راه چاره برای کاهش خارشها بجوییم وهم خودم بفهمم دقیقا چه کنم که مبتلا نشم(در کودکی مبتلا نشدم).دکتر آب پاکی را روی دستانم ریخت، کاری نمیتوانم کنم. الان کمی تبدار جلوی تلویزیون دراز کشیده، خودم گیج و ویج خوابم ولی کلی کار دارم ، نمیدونم چرا اینقدر حس سرما دارم ، عمیقأ دلم ۲۵اسفند را میخواهد و پایان این سال عجیب و تلخ و سخت را.
ایکاش پسرکم اذیت نشود با دوندونهایش
سلام
ایکاش وقتی بچه بودیم و در حال تربیت شدن بودیم، اینطوری تربیت شدن بودیم که لازم نیست همه را راضی نگهداریم، لازم نیست برای بودن ادمها،باج بدیم، لازم نیست هر آدم سمی و بیماری را نگهداریم توی زندگیمون، چون میترسیم تنها بمونیم.
وقتی سالم و درست تربیت بشیم، میتونیم خودمون هم درست تربیت کنیم، میتونیم این زنجیره داغون را متوقف کنیم، میتونیم خیلی کارها انجام بدیم.
سلام
خانه پدری یک طبقه ای دارد که همیشه مستاجر دارد، در این سی سال که در این منزل هستند، چهار خانواده در این طبقه ساکن شدند و همه به نحوی صاحب منزل شدند و از اینجا رفتند.حدود سال ۸۰ خانواده ای سه نفره ساکن این طبق شدند ،یک پسر یک سال و نیم داشتند بسیار دوست داشتنی ومودب. آله مریم صدا میکرد منرا و لطف زیادی به همه ما داشتند، من درگیر کنکور بودم و خیلی عحیب این درس خواندن من مورد علاقه خانم خانه بود،مسپرسید میخواهی چکار کنی؟ اذیت نمیشی ؟ پدرت میکذاره بری دانشگاه و ...
کم کم با مادر صمیمی شدند ، آنقدر که خانم خونه کمکم سفره دل باز کرد و ...
خانم م خیلی چهره زیبایی داشت ، خیلی بیشتر از یک زیبایی معمولی. در خانه سه خواهر بودند و هر سه بنا بر دیدگاه پدرشون فقط تا پنجم ابتدایی درس خونده بودند و بعد از آن درگیر فرش بافی، خیاطی و ... شده بودند، یکجور عجیبی با حسرت در مورد ترس خواندن حرف میزد، از ازدواج اجباری با مردی سنتی که مورد علاقه نیود شدیدا شاکی بود، مرد خانه که اتفاقا خیلی هم آقای مهربان و محترمی بود، ایرادهای خاصی داشت ، مثلا لباس پوشیدنش مطابق میل خانم م نبود ، مطلقا اجازه خروج از منزل به صورت تنها به خانم م نمیداد و مادر من کم کم تونست مجوز خروج خانم م از خانه بشه. پسر کوچولوی شیرین زبان دیگری هم به جمع خانواده اونها اضافه شد و کاسبی آقا دگرگون شد و البته بنا به سلیقه خودشون علاقه ای به خرید خانه نداشتند و خانه ای بسیار لوکس در منطقه ای متفاوت مستاجر شدند بعد از حدود ۱۲سال زندگی در منزل پدری من.
من که بعد از دانشگاه هم ازدواج کرده بودم و گاهی از طریق مادر و خواهر از آنها خبری داشتم، که پسرها بزرگ شدند، که خانم م تونسته مجوز کار در یک آرایشگاه بگیره، که چندین عمل زیبایی انجام داده(این یکیو واقعا نمیفهمم چرا، چهره خانم م بسیار زیبا بود), که تونسته با دوستانش به سفر بره، که تونسته همسرش را برای خرید یک سگ قانع کنه ، که اسم خودش را عوض کرد، که با همسرش نمیسازه، که عاشق دیگری شد، که خیلی اتفاقها افتاد اما به خاطر بچه ها جدا نشدند و ...
دو سالی بود کاملا از انها بی خبر بودم، دو شب قبل تلفنم زنگ خورد ، خواهرم بود. حالش خوب نبود، وقتی صحبت کرد ، حتی توان ایستادن روی پایم را نداشتم، پسرک کوچولوی نازنین سال ۸۰، پسر دوست داشتنی که منرا آله مریم صدا میکرد و بدون اجازه مادر خانواده حتی یک شکلات از دستت نمیگرفت ، دیگه نیست. فکر کردم تصادف کرده بود، نه، یک کمربند و دستان خودش و یک صندلی. برادر کوچکتر بدن بی جانش را پیدا کرده و من نمیتونم حال جهنمی خودم را بگم از آنچه که پسر کوچولوی سالهای قبل را به اینجا رسانده، خانم م هنوز اشک نریخته، مات و مبهوت اطراف هست، چند نفری مراقب برادر کوچولو که الان جوان رعنایی هم شده هستند که به راه برادر نرود و زیر بار این حجم تلخی و دیدن جنازه برادر، خودش را از بین نبرد و پدر خانواده خیره به نامعلوم.
نمیدونم تصمیمهای غلط و درست ما چند نسل را درگیر میکنه، نمیدونم چند نفر تاوان حماقتها و جاه طلبیهای ما را میدن، نمیدونم من چه غلطی میکنم با زندگیم، نمیدونم پنجشنبه توان حضور و دیدن آنها را دارم یا نه، نمیدونم پسرک کوچولوی دوست داشتنی چرا کم اورد؟
حالم بد هست ، نگرانم ، نگران پسرکم، نگران بچه هایمان، نگران خودمان، نگران تمام دنیا.